مر فاطمه (عليها السلام ) از او پرستارى مى كردم ، يك روز حال او خوب شد و بيماريش آرام گرفت . على (عليه السلام ) براى بعضى از كارها از خانه بيرون رفته بود. فاطمه (عليها السلام ) به من فرمود: مقدارى آب بياور تا غسل كنم ، و بدنم را شستشو دهم . آب آوردم و كمك كردم ، تا فاطمه برخاست و غسل نيكويى انجام داد، لباسش را عوض كرد، سپس به من فرمود: من امروز از دنيا مى روم ، من خودم را شسته ام .
هيچكس روى مرا باز نكند، سپس دستش را زير دستش گذاشت و از دنيا رفت .
روايت شده : آن هنگام كه فاطمه (عليها السلام ) جان سپرد، ساعت بين مغرب و عشاء بود و وقت احتضار بر جبرئيل و عزرائيل سلام كرد.(457)
ماجراى خاك سپارى فاطمه (عليها السلام )
چون شب فرا رسيد على (عليه السلام ) جنازه زهراء (عليها السلام ) را غسل داد، هنگام غسل هيچكس حاضر نبود جزء حسن و حسين ، زينب و ام كلثوم ، فضه و اسماء بنت عميس (عليه السلام ). اسماء على (عليه السلام ) را در كار غسل فاطمه كمك مى كرد.
نيز روايت شده كه على (عليه السلام ) با همان پرده اى كه بدن رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را خشك كرده بود، بدن زهراء (عليها السلام ) را خشك نمود. و در كتاب ((روضة الواعظين )) آمده است كه : و چون پاسى از شب گذشت ، حضرت على (عليه السلام ) همراه حسن و حسين (عليهما السلام )، عمار، مقداد، عقيل ، زبير، ابوذر، سلمان ، بريده و چند نفر از خواص بنى هاشم ، جنازه را از خانه بيرون آوردند و آن بدن مطهر را به خاك سپردند. حضرت على (عليه السلام ) اطراف قبر حضرت زهراء (عليها السلام ) هفت قبر ديگر ساخت تا قبر فاطمه (عليها السلام ) شناخته نشود.
شخصى از امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد، اميرالمؤ منين در نماز بر فاطمه (عليها السلام ) چند تكبير گفت :؟ آن حضرت فرمود: على (عليه السلام ) يك تكبير مى گفت ، جبرئيل هم يك تكبير مى گفت ، و بعد فرشتگان مقرب الهى تكبيرى مى گفتند، تا اينكه اميرالمؤ منين پنج تكبير گفت :
شخصى ديگر پرسيد: در كجا بر او نماز خواند؟ امام صادق (عليه السلام ) فرمود: در خانه اش نماز خواند، سپس جنازه را حركت دادند و از خانه بيرون آوردند.(458)
اندوه امام جواد (عليه السلام ) بر مصائب مادرش فاطمه (عليها السلام )
در كتاب ((دلائل الامامة )) طبرسى نقل شده است كه : روزى امام جواد (عليه السلام ) كه در آن زمان كمتر از چهار سال داشت بر پدر و بزرگوارش ‍ امام رضا (عليه السلام ) وارد شد.
در اين هنگام امام جواد (عليه السلام ) دستش را بر زمين زد و سرش را به طرف آسمان بلند كرد، و مدت طولانى در فكر فرو رفت .
امام رضا (عليه السلام ) به فرزندش فرمود: قربانت گردم ، چرا در فكر فرو رفته اى ؟
امام جواد (عليه السلام ) در پاسخ گفت : به خاطر آن مصائبى كه بر مادرم فاطمه (عليها السلام ) وارد شد. سوگند به خدا، آن دو نفر را از قبر بيرون مى آورم سپس با آتش آنها را مى سوزانم و خاكسترشان را در دريا پراكنده مى نمايم .
حضرت رضا (عليه السلام ) فرزندش را به نزديك خواند، بين دو چشم او را بوسيد و فرمود:
پدر و مادرم به فدايت ، تو شايسته اين امر (امامت ) هستى .(459)
ماجراى ضربت فاطمه (عليها السلام ) از زبان عمر
عمر در ضمن نامه اى براى معاويه چگونگى بر خورد خود با فاطمه (عليها السلام ) را چنين بيان مى كند:
به فاطمه كه پشت در بود گفتم : اگر على از خانه (براى بيعت ) بيرون نيايد، هيزم فراوانى به اينجا بياورم و آتشى بر افروزم و خانه و اهلش را بسوزانم ، و يا اينكه على را براى بيعت به سوى مسجد مى كشانم . آنگاه تازيانه قنفذ را گرفتم و فاطمه را با آن زدم ، و به خالد بن وليد گفتم تو و مردان ديگر هيزم بياوريد، و به فاطمه گفتم : خانه را به آتش مى كشم . همان وقت دستش را از در بيرون آورد تا مرا از ورد به خانه باز دارد، من او را دور نموده و با شدت ، در را فشار دادم و با تازيانه بر دستهاى او زدم تا در را رها كند، از شدت درد تازيانه ، ناله كرد و گريست ، ناله او به قدرى جانگاه و جگر سوز بود كه نزديك بود دلم نرم شود و از آنجا منصرف گردم ، ولى به ياد كينه هاى على (عليه السلام ) و حرص او بر كشتن قريشيان (مشرك ) افتادم ...
با پاى خودم لگد بر در زدم ، ولى او همچنان در را محكم نگه داشت بود كه باز نشود، وقتى كه لگد بر در زدم صداى ناله فاطمه را شنيدم كه گمان كردم ، اين ناله ، مدينه را زير و رو كرد، در آن حال فاطمه مى گفت :
يا ابتاه ! يا رسول الله هكذا يفعل بحبيبتك و ابنتك ، اه ! يا فضة اليك فحذينى فقد و الله قتل ما فى اءحشائى من حمل
اى پدر جان ! اى رسول خدا! بنگر كه اين گونه با حبيبه و دختر تو رفتار مى شود. آه ! اى فضه بيا و مرا درياب كه سوگند به خدا فرزندم كه در رحم من بود كشته شد)).
در عين حال در را افشار دادم ، در باز شد، وقتى وارد خانه شدم ، فاطمه با همان حال روبروى من ايستاد، ولى شدت خشم مرا به گونه اى كرده بود كه گويى پرده اى در برابر چشمم افتاده است چنان سيلى روى روپوش به صورت فاطمه زدم كه به زمين افتاد...(460)
مقام رفيع فاطمه (عليها السلام ) در روز موعود
در روايت است كه حضرت فاطمه (عليها السلام ) در آن روز موعود، با كيفيت مخصوصى وارد محضر مى شود كه بر سرش تاجى است از نور كه هفتاد ركن دارد و هر ركنى ، مرصع است به در و ياقوت ، و نور مى دهد مانند ستاره درخشان و بر ناقه اى سوار است كه از ناقه هاى بهشت ... و بر آن ناقه هودجى (كجاوه اى ) است از طلا كه آن حضرت در آن است و به استقبالش ‍ مى آيند از جانب بهشت ، دوازده هزار حورالعين كه براى احدى استقبال ننموده اند و نخواهند نمود...
پس منبرى از نور برايش نصب مى نمايند كه هفت پله دارد و ما بين هر پله تا پله ديگر صفوفى از ملائكه است و با آن حضرت است رخت هاى خون آلود و پيراهن غرقه به خون حسين (عليه السلام ). پس عرض مى كند: خدايا! مى خواهم ببينم حسن و حسين (عليهما السلام ) را، پس مصور شود حسين به حالتى كه سر در بدن ندارد و خون از رگهاى او جارى است . پس ‍ چون آن حالت را ببيند فريادى زند و خود را از ناقه به زير اندازه و پيغمبر و ملائكه همه فرياد مى زنند.(461)
صداى ناله زهراء (عليها السلام )
نقل كرده اند كه :
در اوج ناراحتى و بيمارى مرحوم آية الله امينى صاحب كتاب شريف ((الغدير)) كه شيفته و دلداره خاندان پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بوده از ايشان سؤ ال كردند: آيا تا به حال براى شما معلوم نشده كه قبر حضرت زهراء در كجاست ؟ و در چه نقطه اى بايد ايشان را زيارت كرد؟
مرحوم علامه امينى پس از لحظاتى سكوت فرمودند: هر وقت به مدينه مى رفتم ، صداى ناله و ضجه جانكاه و جانسوز حضرت زهراء (عليها السلام ) به گوشم مى رسيد. شما از قبرش سؤ ال مى كنيد در حالى كه هنوز ناله آن حضرت در مدينه طنين افكن است .(462)
وصيتهاى حضرت زهراء (عليها السلام ) به على (عليه السلام )
در كتاب روضة الواعظين آمده است :
حضرت فاطمه (عليها السلام ) را مرض شديدى عارض شد و تا چهل روز ادامه داشت و چون دانست كه مرگش نزديك است ام ايمن و اسماء بنت عميس را فرستاد تا حضرت على (عليه السلام ) را حاضر سازند تا با او وصيت كن