د. چون حضرت امير حاضر شد، گفت : اى پسر عم ! از آسمان به من خبر دادند كه مرگم نزديك است . تو را به چند چيز وصيت مى كنم . ((اى پسر عم ! هرگز مرا دروغگو و خائن نيافتى و از روزى كه با من معاشرت نموده اى مخالفت تو نكرده ام . حضرت على (عليه السلام ) فرمود. معاذالله تو داناترى به خدا و نيكوكارتر و پرهيزكارتر... و بر من بسيار گران است مفارقت تو وليكن مرگ امرى است اجتناب ناپذير.
پس حضرت فاطمه (عليها السلام ) فرمود: خدا تو را جزاى خير دهد اى پسر عم رسول خدا. وصيت مى كنم :
اول ، اين كه بعد از من ((امامه )) را به عقد خود در آورى ، زيرا كه مردان را چاره از زن گرفتن نيست و او براى فرزندان من ، مثل من است .
دوم ، برايم نعشى قرار ده ، زيرا كه ملائكه صورت آن را به من نشان دادند.
حضرت على (عليه السلام ) فرمود: وصف آن را براى من بيان كن . پس ‍ حضرت فاطمه (عليها السلام ) وصف آن را بيان كرد، و حضرت براى او درست كرد و آن اولين نعشى (تابوتى ) بود كه در زمين ساختند.
سوم ، اينكه وصيت مى كنم تو را كه نگذارى ، آنانى كه بر من ستم كردند و حق مرا گرفتند كه ايشان دشمن من و دشمن رسول خدايند، احدى از ايشان و اتباع ايشان بر من نماز كنند.
چهارم ، اينكه مرا شبانه دفن كن در وقتى كه ديده ها در خواب باشد.(463)
هيچكس را بر جنازه ام داخل نكنيد
نوشته اند كه : وقتى حضرت فاطمه (عليها السلام ) از دنيا رحلت فرمود: عايشه خواست به حجزه او برود، اسماء طبق وصيت او را راه نداد.
عايشه شكايت خود را نزد پدرش برد و گفت : اين زن خثعميه (464) ميان من و دختر پيغمبر در آمده است و نمى گذارد من نزد جسد او بروم ، بعلاوه براى او حجله اى چون نو عروسان ساخته است .
ابوبكر به در حجره فاطمه آمد و گفت : اسماء چرا نمى گذارى زنان پيغمبر نزد دختر او بروند؟ چرا براى دختر پيامبر حجله ساخته اى ؟
اسماء گفت : زهراء به من وصيت كرد كه كسى بر او داخل نشود. و چيزى را كه براى او ساخته ام وقتى زنده بود به او نشان دادم و به من دستور داد مانند آن را برايش بسازم .
ابوبكر گفت : حال كه چنين است هر چند به تو گفته چنان كن .
و اين نخستين تابوتى است كه در اسلام بدين صورت ساختند.(465)
بدون اجازه وارد خانه فاطمه (عليها السلام ) شدند
سليم بن قيس هلالى مى گويد:
به سلمان فارسى (رحمة الله عليه ) گفتم : آيا به خانه حضرت زهراء (عليها السلام ) بدون اجازه اش هجوم بردند؟
گفت : آرى به خدا سوگند، و اين در حالى بود كه فاطمه روسرى بر سر نداشت لكن آن حضرت به منظور رعايت حجابش خود را به پهلوى در كشيد تا خود را از نامحرمان حفظ كند، اما فشار در موجب شكسته شدن پهلويش و كشته شدن محسنش گرديد، و فرياد زد: آه ! اى فضه مرا درياب ، سوگند به خدا جنينم را كشتند و استغاثه مى كرد ((يا ابتاه يا رسول الله ، ديروز بود كه از ميان ما رفتى !(466)
تشكر از قنفذ!!
از سليم بن قيس نقل شده است كه : عمر بن خطاب در يك سال نصف حقوق همه كارگزارانش را به عنوان غرامت (و كمبود بودجه و ماليات ) برداشت ، ولى حقوق قنفذ را به طور كامل پرداخت كرد.
سليم مى گويد: به مسجد رسول خدا رفتم گروهى نشسته بودند، كه اكثر آنها از بنى هاشم بودند، در اين جلسه عباس عموى پيامبر به على گفت : چرا عمر مانند كارگزارانش از حقوق قنفذ كم نكرد؟ حضرت على (عليه السلام ) به اطراف خود نگاه كرد و سپس قطرات اشك از چشمانش سرازيز شد، آنگاه در پاسخ عباس فرمود:
شكر له ضربة ضربها فاطمة بالسوط فماتت و فى عضدها اثرة كانه الدملج
حقوق قنفذ را كم نكرد، تا از او تشكر نمايد به خاطر ضربت تازيانه اى كه او بر فاطمه نواخته بود كه وقتى فاطمه از دنيا رفت ، اثر آن تازيان در بازوى او وجود داشت و همانند بازوبند، نمايان بود.(467)
على در فراق همسر
على (عليه السلام ) بعد از دفن همسر گراميش احساس كرد كه تمام غمهاى عالم به او هجوم آورده ، پس رو به قبر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كرد و چنين گفت :
((سلام من بر تو اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )، اكنون دختر تو به سلام و زيارت تو آمده و به تو پيوسته . كاسه صبرم در مصيبت دخترت لبريز گشته ، درد فراق او بر من سخت ناگوار است . اينك وديعه خود را بگير. به زودى فاطمه براى تو شرح ماجرا را خواهد گفت : چه ظلمها كه به او كردند. يا رسول الله ! بپرس امت تو با دخترت چه كردند؟ اى رسول خدا! دخترت را از بيم دشمن به خاك سپردم ! اما بدان كه حق او را به ظلم بردند ارث را از او گفتند... اكنون صلوات و درود خداوند بر تو و فاطمه ات باد)).(468)
دوست دارم ، كز غمت يا فاطمه تنها بگريم 		از يتيمان تو پنهان ، در دل شبها بگريم
دوست دارم ، بنگرم بر آسمان پر ستاره 		تا سحر با ياد تو، اى زهره زهراء بگريم
دوست دارم شرح حال من ، به پيغمبر بگوئى 		تا تسلى يابد اين دل ، چونكه با طاها بگريم
دوست دارم ، جانم از تن ، با نفسهايم بر آيد 		بس كه يا زهراء بگويم ، بسكه بى پروا بگويم
گر چه ناچيزم (حسانا) دوست دارم كه منهم 		جانم از پيكر بر آيد، بسكه بر مولى بگريم (469)
خبر دادن از لحظه شهادت
حضرت فاطمه زهراء (عليها السلام ) در ساعات آخر زندگى خويش با على (عليه السلام ) رازى را فشاء كرد و از لحظه وفات خويش خبر داد.
ايشان فرمود: اى اباالحسن ! در همين ساعت به خواب رفته بوديم ، محبوبم رسول خدا را در خواب ديدم پدرم در قصرى از مرواريد سفيد بود، چون مرا ديد فرمود: دخترم ! به نزد من بشتاب كه سخت مشتاق تو هستم . عرض ‍ كردم : سوگند به خدا، اشتياق من براى زيارت شما شديدتر است ، در اين هنگام پدرم فرمود: تو امشب در پيش ما خواهى بود.
يا على رسول خدا آنچه وعده دهد، راست است و به آنچه عهد و پيمان بندد وفا مى كند.(470)
يادم ز لحظه اى كه آتش به خانه زدند 		پيش چشمان من تو را با تازيانه زدند
بدون تو غريبم و تنها 		مرا ببر به همرت زهراء
علت وفات فاطمه (عليها السلام ) از زبان امام صادق (عليه السلام )
امام صادق (عليه السلام ) فرمود:
فاطمه (عليها السلام ) روز سه شنبه سوم جمادى الاخر سال يازدهم هجرى از دنيا رفت و علت وفاتش اين بود كه قنفذ غلام عمر بن خطاب ، به دستور عمر با پايه غلاف شمشير به او زد، به طورى كه فرزندش محسن ، سقط گرديد، و همين موجب بيمارى شديد فاطمه شد، و آن حضرت وقتى كه بسرتى گرديد، به هيچكس از آن افرادى كه به او ستم كرده بودند اجازه نداد كه به عيادت او بيايند.(471)
قبر فاطمه (عليها السلام ) كجاست ؟
چون خبر وفات حضرت فاطمه (عليها السلام ) در مدينه منتشر گرديد مردان و زنان مدينه همه گريان شدند و به سوى خانه آن حضرت دويدند و در انتظار بيرون آمدن جنازه و تشييع آن بودند. سپس ابوذر بيرون آمد و گفت : تشييع جنازه به تاءخير افتاده ، پس مردم متفرق شدند، چون پاسى از شب گذشت و ديده ها به خواب رفت جنازه را بيرون آوردند. حضرت على ، امام حسن و امام حسين (عليه السلام ) عمار، مقداد، عقيل ، زبير، ابوذر، سلمان و گروهى از بنى هاشم و خواص آن حضرت ، بر حضرت فاطمه (عليها السلام ) نماز كردند و در همان شب او را دفن كردند. حضرت على (عليه السلام ) دور قبر آن حضرت هفت قبر ديگر ساخت تا ندانن