ار هم عمر گفته بود كه اگر خالد زنده مى ماند او را بر جا و منصب خود مى نهادم. [ براى اطلاع بيشتر به كتابهاى الامامه والسياسه، ص 24 و كامل ابن اثير، ج 3، ص 49 و تاريخ طبرى، ج 4، ص 1410 و شرح ابن الخلدون، ج 1، ص 179 والسيره النبويه ابن هشام، ج 4، ص 54 والفتوح، ج 1، ص 23 و تاريخ اعثم كوفى، ج 1، ص 7 مراجعه فرماييد.] يكى ديگر از ترورهايى كه اعضاى سقيفه انجام داد كشتن اياس بن عبدالله فجائه بود، در حالى كه او صحابى پيامبر بود، به او برچسب ارتداد زدند و او را در مصلاى مدينه كشانده و در حالى كه دست و پايش را بسته بودند در آتش انداخته و زنده زنده سوزاندند و هر چه فرياد مى زد «من مسلمانم» كسى نبود كه به فرياد او برسد.

در همين رابطه ابن ابى الحديد مى گويد: «و انه حرق الفجاء السلمى بالنار، وقد نهى النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- ان يحرق احد بالنار» [ شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 222، فتوح البلدان، ص 136، المسترشيد، ص 513، و تاريخ ابن كثير، تاريخ، ج 9، ص 319، والاصابه، ج 2، ص 215 و تاريخ طبرى، ج 3، ص 234 والصواعق المحرقه، ص 19، و جمهره الانساب، ص 261.] همانا يكى از كارهاى ابوبكر اين است كه فجائه السلمى را در آتش سوزاند، در حالى كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نهى فرموده بود كه كسى را در آتش بسوزانند.

ابوبكر در لحظه هاى آخر عمرش از چندين عمل خود بيشتر از بقه اظهار ندامت مى كرد كه يكى از آنها همين كشتن فجائه بود و مى گفت: «و وددت انى لم احرق الفجائه» [ مروج الذهب، ج 2، ص 3098 و تاريخ طبرى، ج 2، ص 619 و تاريخ ابن كثير، ج 9، ص 319 و تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 14 و در اين كتاب يعقوبى مى گويد كه فجائه را به عنوان اسير آوردند پهلوى ابوبكر و خليفه دستور داد تا او را زنده زنده در آتش بسوزانند در حالى كه در اسلام دستور آمده است كه با اسير رفتار درست داشته باشند حتى پيامبر اسلام (صلى الله) اسراى بدر را نكشت.] «اى كاش فجائه را در آتش نمى سوزاندم». و نيز ترور و كشتار دسته جمعى بسيارى از قبائل به بهانه نپرداختن زكات انجام شد كه با برچسب ارتداد آنها را در رديف سيلمه ها و طليحه ها قرار دادند و دسته جمعى آنها را كشتند. اگر چه اهل سنت در كتابهاى تاريخ و سيرشان سعى كردند آنچه را كه نشانه عدم ارتداد آنها باشد، به ميان آورده نشود، ولى با همه ى اين تلاش ها باز هم شواهد و دلايلى در دست است كه ثابت مى كند آنها مرتد نبودند و منكر اصل زكات هم نبودند، بلكه گناه آنها اين بوده است كه مى گفتند: ما تو را به عنوان خليفه رسول الله قبول نداريم، وقتى قبول نداريم ديگر زكات را هم به تو نمى دهيم و از ما انتظار دادن زكات را نداشته باش.

در اين راستا ابن كثير مى گويد: قبائل مختلف عرب گروه گروه وارد مدينه مى شدند و به نماز اقرا مى كردند، ولى از پرداختن زكات امتناع مى ورزيدند و عده اى از آنها از پرداختن زكات به شخص ابوبكر امتناع داشتند. [ البدايه والنهايه، ج 6، ص 311 «و جعلت و فود العرب تقدم المدينه يقرون بالصلوه و يمنعون من اداء الزكاه و منهم من امتنع من اداء الزكاه الى الصديق».] و يعقوبى مى گويد: گروهى از عرب مدعى پيامبرى شدند و گروهى مرتد شدند و تا جهابر سر نهادند و مردمى هم از دادن زكات به ابوبكر امتناع ورزيدند. [تا ريخ يعقوبى، ج 2، ص 4.] ابن حزم در مساله احكام مرتدين مى گويد: اينها مسلمان بودند و هرگز از اسلام خارج نشدند و تنها از پرداخت زكات به ابوبكر امتناع داشتند، و به همين گناه و دليل كشته شدند، و بعد مى گويد: حنفى و شافعى و همه معتقد و متفقند كه اينها حكم مرتد را ندارند و نبايد آنها را مرتد ناميد. (مذاهب اهل سنت) همه مخالف اين عمل ابوبكر هستند. [ المحلى، ج 11، ص 193 «قوم اسلموا و لم يكفروا بعد اسلامهم لن منعوا الزكاه من ان يدفعوها الى ابوبكر فعلى هذا قوتلوا و لا يختلف الحنفيون و لا الشافعيون فى ان هولاء ليس لهم حكم المرتد اصلا وقد خالفوا فعل ابوبكر فيهم و لا يسميهم اهل الرده».] نوبختى و سعد بن عبدالله اشعرى مى گويند: «وقد كانت فرقه اعزتلت عن ابوبكر فقالت لا تودى الزكاه اليه حتى يصح عندنا لمن الامر و من استخلفه رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- بعد و نقسيم الزكاه بين فقرائنا و اهل الحاجه منا» [ فرق الشيعه، ص 7، تعليقات محمد جواد مشكور.] عده اى از ابوبكر دورى كردند و گفتند ما زكات او را به او نمى دهيم تا اينكه مساله ى ولايت و امارت براى ما روشن شود و بدانيم چه كسى را رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- خليفه معين كرده و اگر نه زكات را بين فقرا و نيازمندان خودمان تقسيم مى كنيم و به ابوبكر نمى دهيم.

طبرى مى گويد: «لا والله لا نبايع ابا الفصيل ابدا» [ مقصود از اباالفصيل بچه شتر (يعنى ابوبكر) مى باشد كه ابوسفيان گفت: قسم به خدا بر عليه اباالفصيل لشكركشى خواهم كرد، ولى به او حق السكوت دادند و از او بيعت هم نخواستند و ساكت شد؟!] او از ابومخنف نقل مى كند كه دو قبيله اسد و خزاره مى گفتند: به خدا قسم هرگز با ابوفصيل بيعت نخواهيم كرد. و از روى تحقير به ابوبكر اين حرف را گفتند.

عباس محمود عقاد مى گويد: نزديكترين قبايل به مدينه و گهواره اسلام نسبت به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اظهار ارادت و اخلاص مى نمودند، ولى در برابر كسى كه پس از وى روى كار آمد و حكومت را عهده دار شد نافرمانى مى كردند و مى گفتند: از رسول خدا پيروى مى كنيم ولى ما را با ابوبكر چه كار؟ و بعد مى گويد: عده ى ديگرى از آن مردم به اصل زكات مومن و معتقد بودند، ولى به كسانى كه زكات مى گرفتند ايمان و اعتقاد نداشتند. [ المجموعه الكامله، ج 1، ص 306.] محمد حسين هيكل استاد و نويسنده مصرى مى گويد: عده اى از صحابه و از جمله عمر با اين اقدام ابوبكر مخالف بودند، و مى گفتند: نبايد با مردمى كه به خدا و پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ايمان دارند جنگ نمود. [ الصديق الاكبر، ص 96 والبدء والتاريخ، ج 5، ص 123 و تاريخ سياسى اسلام، ج 1، ص 216 و براى اطلاع بيشتر به كتاب تاريخ الاسلام والعرب و تاريخ سياسى اسلام، ص 275 و 285 رسول جعفريان والصوارم المهرقه فى نقد الصواعق المحرقه، قاضى نور الله تسترى مراجعه شود.] اين گفتار بيانگر اين مطلب است كه اين افراد و قبايل در نظر او مرتد نبودند. بلكه مسلمان و پيرو دستورات اسلام و مقررات آن بوده اند.

دكتر حسن ابراهيم حسن و سهيل زكار مى گويند: اين قبايل مردى كه به معناى بازگشت از دين باشد نبودند بلكه مسلمان بودند ولى آنها بر اين و عقيده بودند كه پرداخت زكات تنها به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- واجب بوده است و بايد به او پرداخت شود. [تا ريخ سياسى اسلام، ج 1، 236.] و ابن اعثم و واقدى وقتى كه ارتداد اهالى «حضرموت» و قبايل «كنده» را ذكر مى كنند، در چند جاى كتاب شان بيان و تصريح مى كنند كه برخى از همين قبايل خلافت را حق اهل بيت مى دانستند، و بعد مى گويد: «قال حارثه بن سراقه: نحن انما اطعنا رسول الله اذا كان حيا و لو قام رجل من اهل بيته لاطعناه و اما ابن ابى قحافه فلا والله ما له فى رقابنا طاعه و لابيعه ثم انشاء حا