 مبارك پيامبر و على (عليهماالسلام) كشته شدند و جنازه هاى آنها را در چاه انداختند مگر ابى و يا اميه كه مرد جسيم و قوى بود و هيكل بزرگ داشت كه او را قطعه قطعه كردند و در چاه انداختند» [ ذخائر العقبى، ص 47. ] و اين روايت را بخارى هم در صحيح خود آورده است. و باز هم محب الدين طبرى مى گويد:

«عن على رضى الله عنه كنا مع النبى صلى الله عليه فى حفر الخندق اذ جائته فاطمة بكسرة من خبز فرفعتها اليه فقال ما هذه يا فاطمة قالت من قرص اختبزته لابنى جئتك منه بهذه الكسرة فقال يا بنية أما انها لاول طعام دخل فم ابيك منذ ثلاث.» «از على (عليه السلام) روايت شده است كه فرمود: ما با پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) مشغول كندن خندق بوديم، ناگاه فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) آمدند و يك تكه نان به دست ايشان بود و آن را به دهان پيامبر گذاشت، پيامبر اسلام فرمود فاطمه چيست اين؟ عرض كرد: قرص نانى را براى فرزندانم پختم و اين تكه را خدمت شما آوردم، پيامبر اسلام فرمود: دخترم اين اولين طعام بود كه بعد از سه روز گرسنگى به دهان پدر تو داخل مى شود. [ ذخائر العقبى، ص 47. ] و جريان هاى ديگرى كه همه ى آنها براى زهراى مرضيه درد و رنج بود، مانند توطئه هاى مشركين براى كشتن پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) و در محاصره قرار داده پيامبر اسلام و مسلمين كه آنها ناچار مى شوند مدت سه سال واندى را در شعب ابى طالب مخفى شوند و در اين هجرت خانواده پيامبر هم بودند.

همه در اين دره در حال ترس و ناراحتى به سر مى بردند و هر آن احتمال حمله ى كفار قريش مى رفت و هرگونه معامله را با آن ها قطع و تحريم كرده بودند و كسى حق نداشت با آنها معامله، خريد و فروش بكند و اگر كسى اين كار را مى كرد او را مجازات مى كردند. سختى بر ساكنان دره ابى طالب غلبه يافت، به طورى كه صدا و ناله ى بچه هاى از گرسنگى به گوش اهل مكه مى رسيد. به خاطر دين و اعتقادشان اين گونه استقامت پايدارى كردند. و در تمام اين صحنه هاى مقاومت و پايمردى، فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) در كنار پدر مهربان و يار و ياور او بود و پدر را نوازش مى كرد و آن چه كه قلب نازنين زهرا (سلام الله عليها) را با همه ى آن مشكلات آرامش مى داد پشتيبانى محكم حضرت ابوطالب از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) بود و كفار قريش بارها به بهانه هاى مختلف نزد ابوطالب آمده و پيشنهادها و وعده ها ميدادند ولى ابوطالب از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) دست بر نمى داشت و اين پشتوانه ى محكم پيامبر رحمة للعالمين سكينه و آرامش قلبى براى بانوى دو جهان بود.

سال ها و ماه ها و روزها پشت سر هم سپرى مى شد و مى گذشت و زندگى زهرا چنانچه ذكر شد پر از درد و رنج و مشقت بود. عمر مبارك وى به هفت سال رسيد كه غم و غصه اى ديگر بر غم ها او افزوده شد و آن مرگ مادر مهربانش بود. خديجه در بستر مرگ در فكر آينده ى يگانه گوهر گران بهاى خود زهرا (سلام الله عليها) است و گريه مى كند و آه مى كشد و ناراحت است. اسماء بنت عميس مى گويد: خديجه تو كه سيده ى زنان عالم هستى و همسرى مانند پيامبر رحمة للعالمين دارى، چرا گريه مى كنى؟ خديجه فرمود: گريه من براى آن است كه فاطمه كوچك است و من از دنيا مى روم در شب عروسى او را نمى بينم و شب عروسى هر دختر نياز شديد به مادر دارد تا او را همراهى بكند، مى ترسم در آن شب كسى زهرا را همراهى ننمايد و همدمش نباشد.

اسماء اين وظيفه ى بزرگ را به عهده مى گيرد و مى گويد: اگر من تا آن زمان زنده ماندم وظيفه ى مادرى را نسبت به زهرا (سلام الله عليها) انجام مى دهم.

خديجه ى كبرى از دنيا رفت و داغى بر داغ هاى زهرا افزوده شد. وفات وى ضربه ى هولناك و درد آورى براى فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) بود. بعد از مدت كمى حضرت ابوطالب عموى با وفاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا رفت، فاطمه (سلام الله عليها) ملاحظه مى كند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) حامى و پشتيبان خود را از دست داده است. وقتى كه بر رسول خدا مصيبت از دست دادن همسر با وفايش خديجه و عموى مهربان حاميش وارد شد، تصميم بر مهاجرت از مكه به مدينه را گرفت و از طرفى كفار قريش تصميم بر قتل پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) گرفتند. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به على (عليه السلام) امر فرمود در بستر خود بخوابد و خود شبانه مكه را به سوى مدينه ترك فرمود و مشركين در توطئه خود ناكام ماندند و بعد از ماجراى هجرت، على (عليه السلام) فواطم را از مكه به مدينه آورد، در راه دچار مشكلات بسيار شدند، ولى مشكلات به دست تواناى على (عليه السلام) برطرف شد و فاطمه ى زهرا در مدينه، پايگاه حكومت اسلامى، در كنار پدر بزرگوارش آرامش پيدا مى كند و مدت زمانى نمى گذرد كه كفار قريش توطئه ى ديگرى را شروع مى كنند.

جنگ بدر را شروع كردند و مى خواستند به مدينه حمله بكنند ولى جبرئيل پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را از توطئه ى آنها آگاه مى كند، پيامبر با مهاجرين و انصار قبل از آن كه كفار به مدينه حمله بكنند از مدينه خارج شده جلوى آنها را در محلى به نام بدر مى گيرند، جنگ شروع مى شود و كفار در اين جنگ شكست سختى از سپاه اسلام خوردند، پيامبر اسلام و سپاه دلير و شجاع ايشان پيروزمندانه به مدينه بر مى گردند كفار زبونانه و شكست خورده به مكه بازگشت مى كنند.

مدت زمانى نمى گذرد كه غائله جديد دشمنان و كفار قريش شروع شده، و يك سال و اندى بعد از جنگ بدر جنگ احد شروع مى شود. اين فتنه نيز موجب رنج و غصه ى پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) و فاطمه ى زهرا (سلام الله عليها) مى شود. در اين جنگ خيلى از ياران پيامبر اسلام از جمله حمزه عموى بزرگوار آن حضرت كشته مى شود. پيامبر اسلام بر سر نعش حمزه مى آيد و حمزه را در حالى كه وصف شدنى نيست مى بيند، وى را مثله كردند آن هم به بدترين وضع، گوشهاى آن بزرگوار را سوراخ نموده و شكمش را پاره كرده و كبد وى را بيرون آورده و انگشتان دست و پايش را قطع كرده بودند. اين حادثه ى دردناك و اين منظره رقت بار فوق العاده براى رسول خدا ناراحت كننده بود و به شدت پيامبر را محزون و متأثر كرده و قلب مباركش را جريحه دار نمود. اين جنايت نسبت به سردار رشيد اسلام بود كه از هيچ گونه فداكارى در راه پيشبرد اسلام دريغ نداشت. حزن و اندوه بر پيامبر مستولى شده بود كه ناگاه پيامبر اسلام عمه اش صفيه را همراه دختر باعظمتش ديد كه به صحنه ى نبرد نزديك مى شوند، پيامبر اسلام روى حمزه را پوشاند تا قسمت هاى مثله شده بدن حمزه در معرض ديد نباشد، عباى مباركش جسد حمزه را از فرق سر تا پاى، پوشاند.

صفيه و فاطمه بالاى سر حمزه نشسته و گريه شديدى نمودند، پيامبر اسلام در گريه و زارى با آنها همراهى مى كرد، ناگاه فاطمه ى زهرا رخسار خون آلود پدر بزرگوارش را نگاه مى كند. فريادى كشيد و سپس رخسار پدر مهربان را پاك كرده و مى گويد: افزون باد غضب خداوند بر آن كسى كه رخسار رسول خدا را خونين نموده است خونها را از چهره ى پاك پي