ابوبكر علوى حضرمى در «رشفة الصادى» صفحه ى 35 همان روايت را كه زمخشرى در كشاف بيان كرده آورده و سپس گفته است: «لا دليل اقوى من هذا على فضل اصحاب الكساء الخ»: «دليلى قويتر از آيه ى مباهله بر فضيلت اصحاب كسا نيست.» و صاحب كتاب «التاج الجامع للاصول» جلد سوم، صفحه 329، سند روايت را از سعد بن وقاص نقل كرده، و ابن معازلى در «مناقب» با سند از جابر عبدالله انصارى علامه حموينى در «كفاية الخصام» با سند از ابن جريح و نيز از عامر بن سعد، نزول آيه ى مباركه ى مباهله را درشأن پنج تن مقدس و اهل كسا دانسته اند.» [ احقاق الحق، ج 3، ص 61. ] شيخ اسماعيل حقى برسوى در تفسير روح البيان مى گويد:

«روى انهم لما دعوا الى المباهلة قالوا حتى نرجع و ننظر فلما خلا بعضهم ببعض قالوا لعبد المسيح ما ترى، فقال والله لقد عرفتم يا معشر النصارى ان محمدا نبى مرسل و لقد جائكم بالفصل من امر صاحبكم والله ما باهل قوم نبيا قط فعاش كبيرهم و لا نبت صغيرهم و لئن فعلتم لتهلكن فان أبيتم الا الف دينكم و الاقامة ما انتم عليه فوادعوا الرجل و انصرفوا الى بلادكم فأتوا رسول الله صلى الله عليه و سلم و قد خرج محتضنا الحسين آخذا بيد الحسن و فاطمة تمشى خلفه و على خلفها رضى الله عنه و هو يقول (اذا انا دعوت فأمنوا) فقال اسقف نجران (اى اعلمهم بامور دينهم و هو ابوحارثه يا معشر النصارى انى لارى وجوها لو شاءالله تعالى ان يزيل جبلا من مكانه لازاله بها فلا تباهلوا فتهلكوا و لا يبقى على وجه الارض نصرانى الى يوم القيامة فقالوا يا اباالقاسم رأينا ان لا نباهلك و أن تترك على دينك و نثبت على ديننا قال صلى الله عليه و سلم ( فاذا أبيتم المباهلة فاسلموا يكن لكم ما للمسلمين و عليكم ما على المسلمين فأبوا فقال (فانى احاربكم) فقالوا ما لنا بحرب العرب طاقة و لكن نصالحك على ان تغزونا و لا تخيفنا و لا تردنا عن ديننا على ان نؤدى اليك كل عام الفى حلة الف فى صفر و الف فى رجب و ثلاثين درعا عادية من حديد فصالحهم على ذلك و كتب لهم كتابا بذلك و قال: والذى نفسى بيده ان الهلاك قد تدلى على اهل نجران و لو لا عنوا لمسخوا قردة و خنازير و لاضطرم عليهم الوادى نارا و لاستأصل الله نجران و اهله حتى الطير على رؤس الشجر و لما حال الحول على النصاراى كلهم حتى هلكوا .

«روايت شده است به درستى كه اهل نجران وقتى كه از سوى پيامبر اسلام به مباهله دعوت شدند گفتند: ما بايد برگرديم و مسئله مباهله را بررسى بكنيم، پس وقتى كه با يكديگر خلوت و مشورت كردند، به بزرگترين شان كه اسم او عبدالمسيح بود گفتند: نظر شما در رابطه با مباهله چيست؟ او گفت: قسم به خدا مى دانيد و شناختيد كه همانا محمد پيامبر و فرستاده ى خداست و جريان خلقت پيامبر شما حضرت عيسى را مفصل براى شما روشن فرمود، قسم به خدا قومى با پيامبرى مباهله نكرده كه بزرگانشان زندگى كرده باشد و كوچكشان بزرگ شده باشد مگر اينكه هلاك شده اند، اگر شما مباهله بكنيد هر آينه هلاك مى شويد، پس اگر از اسلام آوردن امتناع داريد و دين خودتان را مى خواهيد بر عقيده و ايمان و دين مسيحيت باقى بمانيد و اين مرد را (حضرت محمد) رها بكنيد و به بلاد خودتان برگرديد.

پس اهل نجران آمدند نزد رسول خدا در حالى كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) حسين را به آغوش و دست حسن را گرفته بود و فاطمه پشت سر پيامبر و على هم پشت سر فاطمه بود، پيامبر اسلام خطاب به چهار نور مقدس فرمود: زمانى كه من دعا كردم شما آمين بگوييد، پس اسقف نجران كه در امور دين داناترين آنها بود و اسم او ابوحارثه بود گفت:اى طايفه ى نصارى به درستى كه من چهره هايى را مى بينم كه اگر بخواهند خداوند به احترام آنها كوه را از جايش مى كند، پس با پيامبر اسلام مباهله نكنيد كه هلاك مى شويد و بر گستره ى زمين تا روز قيامت نصارى باقى نمى ماند.

گفتند:اى اباالقاسم نظر ما اين است ما مبالهه نمى كنيم و تو را بر دين خودت مى گذاريم و ما هم بر دين خودمان ثابت هستيم، پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: اگر از مباهله امتناع مى كنيد پس اسلام را قبول كنيد تا آنچه كه بر نفع و ضرر مسلمان هاست بر شما هم باشد.

نجرانى ها از اين پيشنهاد پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) امتناع كردند، پيامبر فرمود: با شما مى جنگيم، و نجرانيها گفتند كه ما توانايى جنگ با عرب را نداريم ولى با شما مصالحه مى كنيم بر اينكه با ما جنگ نكنيد و ما را مترسانيد و ما را از انجام دين عقيده مان منع نكنيد، در مقابل ما هم در هر سال دو هزار حله (لباس) هزار در ماه صفر و هزار در ماه رجب و سى هزار زره آهنى به شما مى دهيم. پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) با آنها مصالحه فرمود و قرار داد نوشتند، بعد از امضاى قرارداد پيامبر فرمود: قسم به آن كسى كه جانم به دست قدرت اوست اگر آنها مبالهه مى كردند هلاكت به آنها نزديك مى شد همه مسخ شده و به صورت ميمون و خوك مى گرديدند و كوه ها بر آنها آتش مى باريد و خداوند سرزمين نجران و اهل او را خوار و ذليل مى كرد و حتى پرندگان درخت هاى نجران را هم هلاك مى كرد و سال بر آنها نمى گذشت كه همه هلاك مى شدند». [ تفسير روح البيان، ج 2، ص 44 و 45، آيه 60 از سوره ى آل عمران. ] خواجه عبدالله انصارى در «كشف الاسرار» مى گويد: روز مباهله روز بيست و يكم از ماه ذى الحجه بود، مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) به صحرا شد. آن روز دست حسن (عليه السلام) گرفته و حسين (عليه السلام) را در بر گرفته، و فاطمه (عليهاالسلام) از پشت مى رفت، و على (عليه السلام) از پشت ايشان و مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) ايشان را گفت: چون دعا كنم شما آمين گوييد، دانشمندان و مهتران ترسايان چون ايشان را به صحرا ديدند بر آن صفت، بترسيدند و عام را نصيحت كردند و گفتند:

«يا قوم! انا نرى وجوها لو سألوا الله عز و جل ان يزيل جبلا من مكانه لازالهه فلا تباهلوا فتهلكوا و لا يبقى على وجه الارض نصرانى الى يوم القيامة».

ترسايان آن سخنان از مهتران خويش بشنيدند، همه بترسيدند و از مباهلت باز ايستادند و طلب صلح كردند و جزيت بپذيرفتند، با آنكه هر سال دو هزار حله بدهند».

خواجه عبدالله انصارى در نوبت سوم از تفسير آيه شريفه (كه تفسير عرفانى است) مى گويد: «اى مهتر! اين بيگانگان با نهاد خراب، و جهل بى اندازه، و عقل مدخول، ايشان را چه سيرى كند اين آيت اعتبار و قياس كه بر ايشان خواندى از راه اعجاز؟ اين آيت مباهله ى بر ايشان خوان، و پس بر ايشان قهر و سياست ما گوش دار. مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) گفت: آتش آمده بر هوا ايستاده، اگر ايشان مباهلت كردندى در همه ى روى زمين از ايشان كسى نماندى. و اصحاب مباهله پنج كس بودند مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) و زهرا (عليهاالسلام) و مرتضى (عليه السلام) و حسن (عليه السلام) و حسين (عليه السلام).آن ساعت كه به صحرا شدند، رسول ايشان را با پناه خود گرفت، گليم بر ايشان پوشانيد، و گفت: «اللهم ان هؤلاء اهلى» جبرئيل آمد و گفت: «يا محمد! انا من اهلكم» چه باشد يا م