هل مدينه ببر و براى فاطمه گردنبندى از دندان گوسفند و نيز دو دستبند از عاج بخر، همانا اينان اهل بيت من هستند، دوست ندارم در حيات دنيوى شان از حطام دنيوى بهره بردارى كنند.» البته خوانند عزيز توجه دارد كه اين حديث با حديث كه ابن حجر در صواعق بيان كرده است فرق مى كند و اين حديث نزديك است به حديثى كه بزرگان ما در كافى مكارم الاخلاق و بحارالانوار فرموده اند.

حاكم نيشابورى با هفت سند از عمر نقل كرده است:

«انه دخل على فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فقال يا فاطمة والله ما رأيت احدا احب الى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم منك والله ما كان احد من الناس بعد ابيك صلى الله عليه و آله و سلم احب الى منك» [ مستدرك الصحيحين، ج 3، ص 155 و التلخيص ذهبى، پاورقى همان صفحه مستدرك. ] هذا حديث صحيح الاسناد على شرط الشيخين.

«عمر بر فاطمه دخت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) وارد شده و گفته است: اى فاطمه، قسم به خدا هيچ احدى را نديدم كه در نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از تو محبوبتر باشد و قسم به خدا هيچ فردى بعد از پدرت در نزد من محبوبتر از تو نيست!!» و بعد حاكم مى گويد: اين حديث صحيح الاسناد است بنا بر شرط دو شيخ.

بلى عمر اين حرف را گفته است، ولى در نامه اى به معاويه مى نويسد كه به درب خانه ى فاطمه (سلام الله عليها) رفتم و به على (عليه السلام) گفتم بيايد با ابابكر بيعت بكند، فاطمه (سلام الله عليها) پشت در آمد، در را فشار دادم و در نيمه باز شد، ديدم فاطمه (سلام الله عليها) دستش را جلو آورد و گفت: عمر صبر كن تا چادر را بسر بگذارم، عمر مى گويد با تازيانه به دست هاى زهرا (سلام الله عليها) زدم و فاطمه از شدت درد ناله اش بلند شد، بگذريم.

آيا اين حرف، كه تو از همه در نزد من محبوبتر هستى با آن عمل چگونه با هم جمع مى شود؟ اى كاش به همان حديث كه فاطمه (سلام الله عليها) محبوبترين فرد در نزد رسول خدا بود عمل مى كرد، به سخن خداوند گوش نداد تا چه رسد به سخن پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم). و همين حديث را ذهبى در التلخيص خود ذكر كرده و در آخر گفته است: غريب عجيب و آن چه از اين سخن ذهبى در تلخيص استنباط مى شود اين اظهار محبت در حرف و آن آتش زدن در و زدن آن به پهلوى فاطمه و زدن سيلى به صورت بى بى ريسمان به گردن على انداختن و دست على را بستن و فاطمه را نزد همسر و بچه ها زدن موجب تعجب ذهبى شده است. [ ممكن است كسى بگويد كه شايد مقصود ذهبى از كلمه ى غريب اين باشد، اين حديثى كه حاكم نيشابورى از عمر نقل كرده قابل قبول نيست و غرابت دارد و حقيقت ندارد، جواب اين است كه كلمه ى عجيب را دنبال آن ذكر كرده است، اگر كلمه ى عجيب نمى بود شايد مقصود از غريب معناى مذكور باشد، ولى كلمه ى عجيب آن معنى را باطل مى كند. ] 
هيثمى در مجمع الزوائد به نقل از ابن عباس گفته است:

«دخل رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- على على و فاطمة، و هما يضحكان ، فلما رأيا النبى،- صلى الله عليه و آله و سلم: سكتا فقال لهما النبى- (صلى الله عليه و آله و سلم): مالكما كنتما تضحكان، فلما رأيتمانى سكتما؟ فبادرت فاطمة، فقالت: بأبى أنت يا رسول الله، قال هذا: أنا أحب الى رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- منك فقلت: بل أنا أحب الى رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- منك فتبسم رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- و قال: «يا بنية لك رقة الولد و على أعز على منك» [ مجمع الزوائد هيثمى، ج 9، ص 202 خواننده عزيز توجه دارد كه پيامبر اسلام كه اين همه گوهر تابناكش را دوست دارد و اظهار محبت مى كند فقط به جهت عطوفت فرزندى نيست بلكه آن جاى خودش ولى همه محبت ها و عطوفت ها به جهت اين است كه فاطمه روح و جان و هستى و خلاصه ى دين پيامبر اسلام است. ] «رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بر فاطمه و على (عليهماالسلام) وارد شد در حالى كه آن دو بزرگوار مى خنديدند و وقتى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را ديدند ساكت شدند. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: چه شده كه شما خنده مى كرديد، ولى وقتى كه مرا ديديد ساكت شديد؟ فاطمه عرض كرد: جانم فدايت اى رسول خدا على (عليه السلام) گفت: من در نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از تو محبوبتر هستم. و من گفتم بلكه من در نزد رسول خدا نسبت به تو محبوبتر هستم؛ پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) تبسم نمود فرمود: اى دختر دوستى تو از جهت مهربانى و عطوفت فرزندى است و على براى من از تو عزيزتر است».

ابوالسعادات در فضائل العشرة و ابن المؤذن در الاربعين از عكرمة و از ابن عباس و از أبى ثعلبه ى الخشينى و از نافع و از ابن عمر نقل كرده است:

«كان النبى اذا اراد سفرا كان آخر الناس عهدا بفاطمة، و اذا قدم كان اول الناس عهدا بفاطمة، و لم يكن لها عند الله تعالى فضل عظيم لم يكن رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- يفعل معها ذلك اذا كانت ولده، و قد امر الله بتعظيم الولد للوالد و لا يجوز أن يفعل معها ذلك و هو بضد ما أمر به أمته عن الله تعالى». [ مناقب، ج 3، ص 333. ] «پيامبر هر زمانى كه اراده ى سفر مى فرمود آخرين فردى كه با او ديدار و خداحافظى مى كرد فاطمه بود و وقتى از سفر مى آمد اولين كسى كه ديدار مى فرمود فاطمه بود. و اگر نبود كه فاطمه در نزد خدا مقام عظيم دارد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آن همه احترام به فاطمه نمى كرد. پس چرا پيامبر اين همه احترام مى كرد، با اينكه فاطمه فرزند پيامبر هست و به تحقيق خداوند امر فرموده است به تعظيم فرزند براى پدر، و اين هم صحيح و درست نبود كه پيامبر آن همه فاطمه را تعظيم بكند در حالى كه بر ضد آن از جانب خداوند تبارك و تعالى امت و پيروانش را امر كرده است».

شنقيطى گفته است:

«ان فضل فاطمة الزهرا امر معلوم من الدين بالضرورة لانها بضعة من النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- يؤذيه ما آذاها و يريبه ما رابها. كما فى حديث الصحيحين عنه- صلى الله عليه و آله و سلم- ففيهما عن المسور بن مخزمة: سمعت رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- على المنبر يقول: «فاطمة بضعة منى يؤذينى ما آذاها و يريينى ما رابها.» [ كفاية الطالب، ص 82 و صحيح بخارى، ج 5، باب مناقب قرابة رسول الله، ص 26 و 36 و المصدر، ج 7، ص 47 و مسند احمد، ج 4، ص 326. ] «همانا فضل و سرورى فاطمه زهرا (سلام الله عليها) از جانب دين اسلام يك امر واضح روشن است و بر كسى پوشيده نيست، براى اينكه وى پاره ى تن پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مى باشد و آن چيزى كه زهرا (سلام الله عليها) را آزار دهد پيامبر را مى آزارد و آن چه كه زهرا (سلام الله عليها) را ناراحت كند پيامبر را ناراحت مى كند همان طور كه در دو حديث صحيح از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده و هر دو حديث از مسور بن مخرمه آمده و گفته است: شنيدم از رسول خدا كه بالاى منبر بود و مى فرمود: «فاطمه پاره ى وجود من است آن چه كه فاطمه را آزار دهد مرا آزار مى دهد و آن چه كه وى را ناراحت كند مرا نيز ناراحت مى كند.» ابن حجر با سندى از أبى هريره ن