رثه بن سراقه يقول ابياتا و من جملتها:
«اطعنا رسول الله اذا كان بيننا 	  	فيا عجبا ممن يطيع ابوبكرا»

[ الفتوح، ج 1، ص 58، والرده، ص 171.] حارثه كه يكى از بزرگان كنده بود به زياد بن لبيد گفت: همانا ما هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در قيد حيات بود او را اطاعت مى كرديم و حال هم اگر كسى از اهل بيت او خلافت را عهده دار شود باز هم او را متابعت و پيروى مى كنيم و اما پسر ابى قحافه قسم به خدا نه برگردن ما حقى دارد و نه اطاعت او بر ما واجب است و بعد از اين سخن انشاد شعر كرده و گفت: پيامبر خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- را كه در ميان ما بود اطاعت و پيروى كرديم. پس شگفتا و عجبا از كسى كه ابوبكر را اطاعت كند!!

اشعث بن قيس، خطاب به اهل كنده گفت: «فانى اعلم ان العرب لاتقرب بطاعه بنى تيمم بن مره و تدع سادات البطحاء من بنى هاشم آل غيره» [ الرده، ص 173 و 175 الفتوح، ج 1، ص 59 و 60.] :

من يقين و اطمينان دارم كه عرب با بودن بنى هاشم، هرگز راضى به اطاعت از بنى تميم بن مره نمى شود. [ منظور از بنى تميم همان تيم بن مره قبيله ابوبكر، مى باشد براى اينكه ابوبكر از عامر بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مره است. جمهره النسب، ص 136.] و اقدى در رابطه با كشتار جمعى مخالفين به بهانه ندادن زكات مى گويد: «فاقبل اليه (زياد بن لبيد) رجل من سادات بنى تميم يقال له الحارث بن معاويه فقال: لزياد انك لتدعوا الى طاعه رجل لهم يعهد الينا و لا اليكم فيه عهد فقال له الحارث لا والله ما ازلتموها عن اهلها الا حسدا منكم لهم و ما يستقر فى قلبى ان رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- خرج من الدنيا و لم ينصب للناس علما يتبعونه فارحل عنا ايها الرجل فانك تدعوا الى غير رضا... فوثب عر فجه بن عبدالله الذهلى فقال: صدق والله الحارث بن معاويه اخر جواهذ الرجل عنكم فما صاحبه باهل الخلافه و لا يستحقها بوجه من الوجوه، و ما المهاجرين و الانصار بانظر لهذا الامه منبيها محمد- صلى الله عليه و آله و سلم -... ثم و ثبوا الى زياد بن لبيد فاخرجوه من ديارهم و هموا بقتله. قال: فجعل زياد لا ياتى قبيله من قبائل كنده فيدعو هم الى الطاعه الا ردوا عليه ما يكره فلما راى ذلك سار الى المدينه الى ابوبكر فخبره بما كان من القوم و اعلمه ان قبائل كنده قد ازمعت على الارتداد والعصيان!! فاغتم ابوبكر غما شديدا»: [ الفتوح، ص 186 و 188 والرده، ص 177 و 179.]
 حارث بن معاويه، يكى از بزرگان بنى تميم بود و به زياد بن لبيد كه براى جمع آورى زكات آمده بود و با مردم صحبت مى كرد گفت: تو ما را به اطاعت كسى مى خوانى كه از ما و شما نسبت به او هيچ تعهد و پيمانى گرفته نشده است. زياد گفت: راست مى گويى، اما ما او را براى خود انتخاب كرده ايم، حارث گفت: به من بگو چرا خلافت را از اهل بيت پيامبر دور كرده ايد؟ در حالى كه به گفته قرآن آنها به اين امر از ديگران سزاوارتر بودند. زياد گفت: مهاجر و انصار نسبت به امور خود از تو آگاه ترند، حارث گفت: نه به خدا قسم اين گونه نيست، بلكه شما از روى حسادت نسبت به اهل بيت از آنها عدول كرديد. و من هرگز نمى پذيرم كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- از دار دنيا برود و كسى را به عنوان جانشين خود منصوب نكند. اى زياد برخيز و از اينجا دور شو كه تو ما را به غير رضاى حق مى خوانى، در اين هنگام «عرفجه بن عبدالله الذهلى» گفت: به خدا قسم كه حارث راست مى گويد، اين مرد (زياد) را از ميان خود برانيد كه رفيق او ابوبكر به هيچ وجه اهليت براى خلافت را ندارد و مهاجر و انصار نيز بيناتر از خود پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بر امت خود نيستند (يعنى چطور مى شود كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- شخصى را براى جانشين خود تعيين نكند؟) آنگاه زياد را كه تصميم به قتل او داشتند از آنجا بيرون راندند. و زياد بر هيچ قبيله اى از قبايل كنده نگذشت مگر آنكه آنها را به اطاعت از ابوبكر مى خواند ولى آنها او را با جوابهايى كه خوش نداشت از خود مى راندند، تا بالاخره به مدينه رسيد و ابوبكر را در جريان آنچه كه پيش آمده بود گذاشت. ابوبكر به شدت ناراحت شد و زياد را با سپاه چهار هزار نفرى به طرف آنها فرستاد. و اقدى مى گويد: زياد با سپاه خود قبايل بنى هند، بنى عاقل، بنى حجر، بنى حمير را قتل عام كرد و سپس به ديگر قبايل كنده رو آورد و پس از درگيريهاى زياد و ريختن خونهاى فراوان و آمدن «عكرمه بن ابى جهل» با سپاهش به كمك او، بالاخره ابوبكر توانست قبايل كنده را در سرزمين حضرموت سركوب كند. [ الفتوح، ج 1، ص 65 و 66 و كتاب الرده، ص 186 و 188.] طبرى مى گويد: يكى از قبايل ديگر كه (به قول ايشان) مرتد شدند و مردانشان قتل عام شدند و اموال آنها به غارت رفت و كودكان و نواميس شان به اسارت در آمد، اهل يمامه بودند، وقتى كه آنها خبر خلافت ابوبكر را شنيدند آن را قبول نكرده و از دادن زكات به حكومت جديد امتناع ورزيدند، ابوبكر هم سپاهى را به طرف آنها فرستاد و به بهانه ى ارتداد همه را از دم شمشير گذراند. [تا ريخ طبرى، ج 2، ص 506 والصواعق المحرقه.] و شاعر هم جريان مخالفت اهل يمامه با ابوبكر و اين حقيقت انكار نشدنى را كه آنها تنها شخص ابوبكر را به رسميت نمى شناخته و انكار مى كردند، تصريح نموده است:

 
«اطعنا رسول الله ما كان بيننا 	  	فيا عجبا ما كان ملك ابوبكر»
«انوتى ابوبكر اذا قام بعده 	  	فتلك لعمر الله قاصمه الظهر»

[تا ريخ الرده، ص 3 و 62 او معجم البلدان، ص 271 والاغانى، ج 2، ص 157 البته شعرى كه معجم البلدان نقل كرده است از نظر عبارات و الفاظ با شعر آغانى و تاريخ رده فرق مى كند ولى از نظر محتوى يكى هستند.] «ما رسول خدا را تا زمانى كه در قيد حيات بود متابعت و پيروى كرديم، پس شگفتا كه ابوبكر زمام حكومت را در دست گيرد، آيا ما ابوبكر را كه بعد از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به خلافت رسيده متابعت كنيم؟ پس به ذات خدا قسم اين ماجرا كمرشكن است».

يكى ديگر از كشتارهاى دسته جمعى حزب سقيفه، قبيله بنى سليم بود كه ابن اثير مى گويد: «فمثل بهم و حرقهم و رضخهم بالحجاره و رمى بهم من الجبال و نكسهم فى الابار و ارسل الى ابوبكر يعلمه ما فعل و ارسل اليه قره ابن هبيره و نفرا معه موثقين» [ كامل تاريخ، ج 2، ص 350.] :

آنها را بعد از آن كه مثله كرد زنده زنده در آتش سوزاند و خانه ها را بر سرشان خراب كرد و سنگسارشان نمود و كوهها را بر سرشان انداخت، جريان را به ابوبكر اعلام كرد و ابوبكر قره بن هبيره را با عده اى به طرف او فرستاد.

يكى ديگر از قبيله هايى كه به اتهام ارتداد، توسط عكرمه بن ابى جهل به فرمان رئيس حكومت قتل عام شدند و زندگى شان به غارت رفت و زنها و بچه هاشان به اسيرى برده شد و تا زمان خلافت عمر در زندان و بازداشتگاه ماندند، اهالى دباء منطقه اى بين عمان و بحرين بود. [تا ريخ طبرى، ج 2، ص 510 .] طبرى در تاريخ خود مى نويسد: قبايلى كه به اتهام ارتداد قتل عام كردند و يا سران آنها را از بين بردند، طى ء، غطفان، بنى سليم، بنى عامر، اسد، اهالى يمامه، تهامه، يمن، بحرين، نجد، حضرت موت، و بنى تميم، 