م ـ عرض كرد: «ای پدر فدای تو بشوم چه چیزی موجب گریستن شما شد.»
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از آیه ای كه جبرئیل فرود آورده بود به او خبر داد، فاطمه ـ علیها السلام ـ چون آیه را شنید چنان گریست كه بر زمین افتاد، و پیاپی می گفت: «وای، وای بر كسی كه در آتش دوزخ افتد ...»[22]
گرسنگی و غذای آسمانی
«ابو سعید خدری» می گوید: یك روز علی ابن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ سخت گرسنه بود، به فاطمه ـ علیها السلام ـ گفت: «آیا نزد تو غذایی هست كه به من بدهی؟»
عرض كرد: «نه، سوگند به خدایی كه پدرم را به نبوّت و تو را به وصایت گرامی داشت هیچ چیز نزد من نیست، و دو روز است كه هیچ طعامی نداشته ایم جز غذای مختصری كه آن را به تو داده ام و تو را بر خود، و این دو پسرم حسن و حسین مقدّم داشته ام.»
حضرت علی ـ علیه السّلام ـ فرمود: «چرا مرا آگاه نكردی تا چیزی برایتان فراهم كنم؟»
عرض كرد: «ای ابوالحسن! من از خدایم شرم می كنم چیزی كه توانایی آن را نداری بر تو تحمیل كنم.»
حضرت علی ـ علیه السّلام ـ از نزد فاطمه ـ علیها السلام ـ با اعتماد و حسن ظنّ به خدا بیرون آمد و یك دینار قرض كرد. در حالی كه دینار را در دست داشت و می خواست برای خانواده خود چیزی خریداری كند با «مقداد بن الأسود» برخورد كرد، و این در روزی بسیار گرم بود كه آفتاب از بالای سر او را می سوزاند و زمین در زیر پا داغ بود و او را آزار می داد. علی ـ علیه السّلام ـ چون او را دید وضع را نگران كننده و ناخوشایند یافت، فرمود: «مقداد، چه موضوعی در چنین وقتی، تو را از خانه و خانواده ات بیرون آورده است؟!»
عرض كرد: «ای ابوالحسن! مرا واگذار و از وضعم پرسش مكن».
فرمود: «برادر غیر ممكن است تا از وضع تو آگاه نشوم از من عبور كنی (و بروی)»
عرض كرد: «برادر به خاطر خدا مرا واگذار و از حالم جویا مشو.»
فرمود: «برادر، ممكن نیست حالت را از من پنهان كنی.»
عرض كرد: «ای ابوالحسن! اینك كه اصرار داری و نمی پذیری می گویم؛ به خدایی كه محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ را به نبوّت و تو را به وصایت، گرامی داشت مرا جز كوشش برای یافتن چیزی (كه رفع گرسنگی كند) از خانه بیرون نیاورد، زیرا نزد خانواده ام آمدم در حالی كه از گرسنگی به خود می پیچیدند، هنگامی كه گریه اهل و عیالم را دیدم نتوانستم بر زمین قرار بگیرم و غمگین و تنها بیرون آمدم. داستان و حال من این است.»
چشمان علی ـ علیه السّلام ـ گریان شد چنان كه اشك به محاسن مبارك او رسید، و به او فرمود: «به آنچه سوگند یاد كردی سوگند یاد می كنم كه مرا نیز از خانه بیرون نیاورد مگر همان چیز كه تو را از خانه بیرون آورد، و اینك دیناری قرض كرده ام و تو را بر خویش مقدّم می دارم.» و دینار را به او داد و خود به مسجد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بازگشت و نماز ظهر و عصر و مغرب را در مسجد خواند، وقتی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ نماز مغرب را به پایان برد از كنار علی ابن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ عبور كرد ـ و او در صف اوّل قرار داشت ـ به او اشاره فرمود و علی ـ علیه السّلام ـ بر خاست و دنبال رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ راه افتاد و جلوی یكی از درهای مسجد به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ رسید و سلام كرد و رسول خدا پاسخ سلامش را داد و فرمود: «ای ابولحسن! آیا نزد تو چیزی برای شام هست كه همراه تو بیاییم؟»
حضرت علی ـ علیه السّلام ـ سر به زیر افكند و ساكت ماند و از خجالت نزد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ متحیّر بود كه چه جوابی بدهد.
پیامبر جریان دینار را و اینكه از كجا تهیّه كرده و اینكه به چه كسی داده است می دانست و خدای متعال به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ وحی فرموده كه آن شب نزد علی ـ علیه السّلام ـ باشد؛ پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ چون سكوت علی ـ علیه السّلام ـ را مشاهده كرد فرمود: «ای ابوالحسن چرا نمی گویی «نه» تا بازگردم، یا «آری» تا همراه تو بیایم؟»
علی ـ علیه السّلام ـ از روی حیا و نیز به جهت احترام پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ عرض كرد: «بفرمایید در خدمت شما هستیم.»
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ دست علی ـ علیه السّلام ـ را گرفتند و آمدند تا بر فاطمه ـ علیها السلام ـ وارد شدند، آن گرامی در محراب نماز خود تشریف داشت و نمازش را تمام كرده بود، و پشت سر او دیگی قرار داشت كه بخار آن متصاعد بود، فاطمه ـ علیها السلام ـ چون صدای پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را در خانه خود شنید از محراب خود خارج شد و بر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ سلام كرد. پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ جواب سلام او را فرمود و دست مبارك را بر سر او كشید و نوازش فرمود و گفت: «دخترم چگونه روز به شب آوردی؟ خدای متعال بر تو رحمت آوَرَد. به ما شام بده، خداوند تو را بیامرزد و همانا آمرزیده است.»
فاطمه ـ علیها السلام ـ دیگ را برداشت و نزد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و علی ـ علیه السّلام ـ نهاد، علی ـ علیه السّلام ـ چون به غذا نظر افكند و بوی دلپذیر آن را استشمام نمود ـ پس از چند جمله ـ فرمود: «ای فاطمه! این غذا از كجا برایت رسیده است كه هرگز همرنگ آن ندیده ام و رایحه ای به دلپذیری آن نبوییده ام و پاكیزه تر از آن نخورده ام؟!»
رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ دست خویش را به میان شانه علی ـ علیه السّلام ـ نهاد و اشاره كرد و فرمود: «ای علی، این عوض دینار تو و پاداش دینار تو از سوی خداست. «إنَّ اللهَ یَرزقُ مَن یشاءُ بِغَیرِ حِسابٍ؛ خدای متعال هركس را بخواهد روزیِ بی حساب می بخشد».[23]
آنگاه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ (از شوق و شكر) گریست و فرمود: «ستایش خدایی را كه شما را پیش از آن كه از دنیا بروید پاداش بخشید، و تو را ای علی! همانند زكریا و فاطمه را همچون مریم دختر عمران قرار داد كه: «كُلَّما دَخَل عَلَیها زكَریّا المحرابَ وَجَدَ عِندَها رِزقاً[24]؛ هرگاه زكریا به محراب عبادت مریم وارد می شد، نزد او رزقی و طعامی می یافت»[25]
بخشش گردن بند پر بركت به نیازمند
جابر بن عبدالله انصاری می گوید: یك روز رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ نماز عصر را با ما خواند و چون از نماز فارغ شد در قبله گاه نماز خویش نشست، و مردم دور او جمع بودند، در این هنگام پیرمردی از مهاجران عرب كه لباسی بسیار كهنه و مندرس بر تن داشت به سوی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ آمد و از پیری و ناتوانی نمی توانست خود را نگهدارد، رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به او رو كرد و جویای حالش شد؛ عرض كرد: «ای پیامبر خدا! گرسنه ام به من غذا بده، بدنم برهنه است مرا لباس بپوشان، فقیر و مستمندم، به من احسان و انعام كن.»
فرمود: «چیزی ندارم به تو بدهم ولی راهنمای به خیر مانند انجام دهنده آن است، برو به خانه كسی كه خدا و رسولش را دوست می دارد و خدا و رسول نیز او را دوست می دارند، و در راه خدا ایثار می كند، برو به حجره فاطمه ـ علیها السلام ـ .» ـ و خانه فاطمه ـ علیها السلام ـ چسبیده به خانه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ بود كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آ