و پناه مى برم پناهم بده. خدايا مرا از آتش دوزخ دور ساز و در بهشت جايگزينم كن خدايا مرا به پدرم برسان».

على عليه السلام به او دلدارى مى داد و مى گفت: خدا تو را شفا مى دهد و زنده مى مانى ولى او ديگر به زندگى اميدى نداشت و در مقابل دلداريهاى شوهر، مى گفت: چه زود به ديدار خدا خواهم رسيد.

همين كه عباس عموى پيامبر فهميد بيمارى فاطمه شدت يافته، براى عيادت به درِ خانه اش رفت ولى موفق به ملاقات نشد زيرا گفتند: مرض فاطمه خيلى سخت شده. عباس برگشت و به على عليه السلام پيام داد من از مرض دختر پيامبر خيلى اندوهناكم گمان مى كنم او نخستين كسى باشد كه از ميان ما به محمد صلى اللَّه عليه و آله مى پيوندد و پيغمبر زهرا را از همه كس بيشتر دوست مى داشت اگر روزى حادثه ى ناگوارى براى او پيش آمد مرا مطلع كن تا مهاجر و انصار را خبر بدهم، حاضر شوند و اجر خود را ببرند.

على عليه السلام پاسخ داد: ما مهربانى عموى بزرگوار خود را فراموش نمى كنيم و نظريه ى او را تقديس مى نمائيم ولى فاطمه مظلوم بود و حقش را غصب نمودند و از ارثش مانع شدند و وصيت پيغمبر را درباره ى او رعايت نكردند. او نيز به من سفارش كرد، مرگش را پنهان كنم از اينرو از موافقت با درخواست عمويم معذرم. [ بحار الأنوار: ج 43، ص 210. ] زمانى كه فاطمه در بستر بيمارى بود، بعضى از زنان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به عيادت او آمده و گفتند: اى دختر رسول خدا بر ما منت گذار و اجازه بده در مراسم غسل تو شركت كنيم.

فاطمه عليهاالسلام فرمود: آيا شما همانهايى نيستيد مى گوئيد آنچه را كه در مورد مادرم (خديجه) گفتيد و انجام داديد؟ نه! هيچ احتياجى به حضور شما ندارم. و همچنين روزى عده اى از زنان پيامبر و زنان ديگر قريش به عيادت وى آمدند و گفتند: حالت چگونه است؟ فاطمه عليهاالسلام فرمود: حالم آنگونه است كه به خدا قسم از دنياى شما بيزارم و از اين كه از ميان شما مى روم، خوشحالم. خدا و رسولش را در حالى ملاقات مى كنم كه از شما شكايت دارم چرا كه شما هيچ حقى را از من، حفظ نكرديد و هيچ ذمّه اى از من را رعايت ننموديد و هيچ وصيتى را از پيامبر در مورد من قبول نكرديد و حرمت مرا نشناختيد. [ تاريخ يعقوبى: ج 2، ص 115، چاپ بيروت. ] فاطمه عليهاالسلام چون آثار مرگ را در خود مشاهده فرمود، با دلى پر درد و قلبى پر از محنت به على عليه السلام گفت: پسر عموى مهربان، آثار و علائم مرگ را در خود احساس مى كنم گمان مى كنم به زودى به پدرم ملحق گردم مى خواهم وصيت كنم. على عليه السلام فرمود: اى دختر رسول خدا هر چه دلت مى خواهد وصيت كن و يقين بدان كه به وصيت تو عمل خواهم كرد. على عليه السلام به چهره ى پژمرده و چشمهاى فرو رفته ى همسرش مى نگريست و اشك مى ريخت.

البته عمل به اين وصيت در آن محيط خفقان، بسيار سخت و دشوار بود و خود زهرا عليهاالسلام هم به سختى آن كاملاً توجه داشت. و لذا على عليه السلام به او اطمينان داد هر چه ميل دارد وصيت كند و مطمئن باشد كه به وصاياى او عمل خواهد كرد و چون آن حضرت خاطرجمع شد، از على عليه السلام تشكّر كرد و گفت: «جزاك اللّهُ عَنِّى خَيْرَ الجَزاء» «خداوند به خاطر من به شما جزاى خير دهد اى پسر عموى رسول خدا». [ بحار الانوار: ج 43، ص 191. ] و صيت نامه ى فاطمه عليهاالسلام به عبارتهاى مختلفى كوتاه و طولانى نقل شده و تقريباً به يك مضمون است ولى آنچه قابل توجه است، وصيت و سفارش فاطمه عليهاالسلام به على عليه السلام است كه بايد شبانه او را به خاك بسپارد و بايد غسل و كفن و دفن مخفيانه باشد و كسى اطلاع پيدا نكند.

در وصيت نامه اى كه از طريق اهل سنت نقل شده، آمده است:

«يا على أنا بنت رسول اللّه زوّجنى اللّه منك لأَكونَ لك فى الدنيا والآخرة أَنت أَولى بى من غيرى حنّطى و غسّلنى و كفّنى بالليل و صلِّ علىَّ و ادفنى بالليل و لا تعلم أحداً و استودعك اللّه...». [ همدانى، مودّة القُربى: ص 131 و عوالم العلوم: ج 11، ص 514. ] «... اى على! من فاطمه دختر رسول خدا هستم خداوند مرا براى تو تزويج فرمود تا در دنيا و آخرت در اختيار تو باشم و لذا تو از هر كس ديگر به من نزديك ترى مرا در شب غسل بده و حنوط كن و كفن نما و نماز بخوان و در ظلمت شب به خاك بسپار و به كسى اطلاع نده و هيچ كس را خبر نكن، اكنون با شما وداع مى كنم...». و صيت نامه اى نيز در كتب معتبر شيعه از دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نقل شده كه يك فراز از آن چنين است:

«... اُوصيك أنْ لا يشهدَ أحدٌ جنازتى من هؤلاء الذين ظلمُونى و اخذوا حقّى فانّهم عدوّى و عدوّ رسول اللّه صلى اللَّه عليه و آله و لا تترك أن يصلّى علىَّ أحدٌ منهم و لا من اَتباعهم و ادفنى فى اللّيل إذا هدأت العيون و نامتِ الأبصار ثمّ توفيت...». [ روضة الواعظين: به نقل بحار الأنوار: ج 43، ص 192. ] «به تو وصيت مى كنم كه هيچ كس از آنان كه به من ستم كردند و حقم را غضب نمودند در تشييع جنازه ى من حاضر نشوند زيرا آنها دشمن من و دشمن رسول خدا هستند، نگذار از قوم و هواداران آنها كسى بر من نماز بخواند، يا على مرا در تاريكى شب هنگامى كه چشمها به خواب رفتند، دفن كن تا آنها از دفن من با خبر نشوند».

بسيار عجيب است يك زن جوان اين اندازه اصرار داشته باشد كه غسل و كفن و دفن او در تاريكى شب و مخفيانه باشد؟! چرا فاطمه اينگونه وصيت مى نمايد؟!

آيا آزار و اذيّت به كجا رسيده؟ آيا بى وفائى مردم نسبت به فاطمه عليهاالسلام به كجا كشيده آيا پس از فوت پيغمبر مگر غير از فاطمه از آن حضرت كس ديگرى باقى مانده بود؟ آيا در اين مدت كوتاه كه پس از فوت پدر در قيد حيات بود تا چه اندازه زجر و ناراحتى كشيده كه حتى پس از مرگ هم نمى خواهد كسانى كه نسبت به حضرتش اذيت نمودند، بر سر مزارش حاضر شوند؟ فاطمه عليهاالسلام ظاهراً مقارن ظهر يا نزديك غروب دار فانى را وداع كرد ولى طبق وصيت نامه، غسل و دفن او تا شب به تأخير افتاد. صداى گريه از خانه ى زهرا عليهاالسلام بلند شد اهل مدينه خبردار شدند، صداى ضجّه و شيون از شهر بلند شد و به سوى خانه ى على عليه السلام حركت كردند. مردم بيرون خانه اجتماع نموده در انتظار خروج جنازه بودند ناگاه ابوذر از خانه خارج شد و به مردم گفت: پراكنده شويد زيرا تشييع جنازه به تأخير افتاد. عمر و ابوبكر به على عليه السلام تسليت گفتند و عرض كردند يا اباالحسن مبادا قبل از ما بر جنازه ى فاطمه نماز بخوانى. [ بحار الأنوار: ج 43، ص 199. ] در آن موقع عايشه خواست بر فاطمه عليهاالسلام وارد شود، لكن اسماء اجازه نداد. عايشه شكايت اسماء را نزد پدر خود ابوبكر برد و گفت: اين زن بين او دختر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله حائل شد...

ابوبكر آمد در آستانه ى درب ايستاد و گفت: اى اسماء چرا نمى گذارى زنان پيامبر وارد بر دختر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله شوند؟ اسماء گفت: فاطمه عليهاالسلام خود به من چنين دستور داده كه هيچ كس را بر وى وارد نكنم. [ طبرى، ذخائر العُقبى: ص 53، چاپ قاهره، سال 1356، و استيعاب: ص 751. ] پاسى از شب گذشت و چشمها به خواب رفتند، على عليه السلام به اتفاق ا