ى اذيت كردند كه كاسه ى صبرش لبريز گرديد و در سنّ جوانى و ناكامى مى ناليد هرگاه پنجه ى درد قلبش را سخت مى فشرد، و عقده ى گريه راه نفسش را مى گرفت و احساس مى كرد كه به محبتها و تسليت هاى پدر سخت محتاج است، به سراغ او مى رفت و بر تربت او مى افتاد و پنجه هاى لرزانش را در سينه ى خاك فرو مى برد و دستهايش را از آن پر مى كرد و با تمام عاطفه اى كه پدر را دوست مى داشت، آن را مى بوئيد و لحظه اى آرام مى گرفت، ناگهان با آهنگى كه از گريه درهم مى شكست و مى گفت:
ما ذا على مَنْ شَمَّ تربة أحمد 	  	أنْ لا يَشُمَّ مدىَ الزّمان غَواليا
صُبَّتْ عَلىَّ مصائِبٌ لوْ أنّها 	  	صُبَّتْ علىَ الأَيّامِ صِرْنَ لَياليا

[ نور الأبصار شبلنجى: ص 47. ] .

«چه باكى است بر كسى كه خاك قبر احمد را بوئيده كه در تمام زندگى هيچ عطرى نبويد. آنقدر مصيبت بر من ريخته شد كه اگر بر روزها ريخته مى شد، تمام شب تار مى گرديد».

اين غضب و خشم آرام نشدنى آخرين اثر خود را به صورت يك وصيت جانگدازى ظاهر نمود و به طورى كه تا اندازه اى پرده ى ابهام را از روى دردهاى درونى حضرت زهرا عليهاالسلام برمى داشت، آشكار ساخت به اين معنى اين دلتنگى كار را به جائى رسانيد كه دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به مولاى متقيان وصيت كرد كه جسد پاكش را شبانه به خاك بسپارد تا هيچ كس از اين غاصبين موفق به خواندن نماز بر جنازه ى اطهرش نشوند. و از موقعيت او سوء استفاده نكنند.

روى اين اصل امير مؤمنان عليه السلام بدن يادگار پيامبر را در ظلمت شب به خاك سپرد. و در مقابل غم و غصه هاى عالم را در دل خود پنهان نمود و امانتى را كه در دست داشت، با صدها خون جگر به صاحبش رد كرد.

صبح آن شب مردمى كه براى شركت در مراسم تدفين دختر پيامبر آمده بودند، بر خلاف انتظار از دفن پنهانى آن حضرت آگاه شدند و بر امير مؤمنان اعتراض كردند و گفتند: چرا بدن زهرا را شبانه دفن كردى؟ حضرت در پاسخ آنها فرمود: وى به من چنين وصيت نموده بود و من هم حاضر نبودم برخلاف وصيت او رفتار نمايم زيرا رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمود: فاطمه ى پاره ى جگر من است كسى كه او را اذيت نموده، مرا اذيت كرده است پس من روا نداشتم با سرپيچى از اين وصيت، رسول خدا را اذيت كرده با او مخالفت ورزيده باشم.

مؤلف كتاب ارزشمند «محاكمه ى قضائى جانشينان محكوم» مى نويسد:

«از اين جواب احوال مردم دگرگون شده گروهى در آتش مصيبت و حرمان، از عدم موفقيت به نماز گزاردن مى سوختند و جمعى از عاقبت وخيم اين وصيت هراسناك بوده و بر خجلت و شرمسارى و سرشكستگى خود در نزد رسول خدا فكر مى كردند پاره اى از مردم اين كار را مستند به على عليه السلام دانسته از وى مكدّر و رنجيده خاطر شدند به فكر جبران افتادند. از اين رو عمر كه فرد شاخص اين عده به حساب مى آمد، به مردم دستور داد جستجو كنند تا قبر آن حضرت را پيدا نموده، آن را نبش كنند و بر آن حضرت نماز بگذارند ولى آنان هر چه جستند كمتر يافتند هر چه كوشيدند به حيرت بيشترى دچار شدند، سرانجام قبر براى هميشه از نظرها پنهان شد و با غيبت خود تمام حقايق در مورد اسرارى كه ديروز و امروز و فردا در اطراف آن صحبت ها شده و خواهد شد، ظاهر نمود».

همين نويسنده ادامه مى دهد:

«اگر اين قبر از ديده ها پنهان نمى شد، و امروز ما محل آن را به خوبى مى دانستيم، از كجا به دردهاى كشنده اى كه آن حضرت در كانون سينه ى مباركش در زير پرده هاى صبر مخفى نموده و سرانجام موجب غروب آن شمس خاندان رسالت شد، مى رسيديم؟! از چه راهى مى توانستيم تعيين كنيم كه حضرت از تشكيلات آن زمان ناراضى بود و از كجا به ما مسلم مى شد كه حق آن حضرت را غضب نموده؟ از كجا ظلم و ستم آن ها نسبت به پاره ى جگر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله بر ما واضح مى شد؟ از كجا به طور مسلم از نقشه ها و كارها و دسيسه بازيها و حقه و نيرنگ هاى اين خلفا اطلاع حاصل مى كرديم؟ زيرا اگر قبر پنهان نمى شد، علاوه بر اين كه ممكن بود با هزاران دوز و كلك روى جنايتهاى خود را بپوشانند و با اخبار جعلى حاكى از خشنودى حضرت زهرا عليهاالسلام امر را مشتبه كنند. علاوه بر اين اگر چند روايتى هم از طريق شيعه بعضى حقايق را مى گفت (نه تنها نمى توانست طرف را قانع كند، بلكه) براى خود ما هم يقين آور نبود ولى اكنون هر فرد مسلمانى نه!، بلكه هر كسى كه از پنهان شدن اين قبر آگاه مى شود فوراً از خود سرّ اين مطلب را جويا شده مى پرسد: چرا بايد قبر نوع مسلمانان صدر اسلام كه شايد اغلب آنها معروفيتى هم نداشته يا اگر هم داشتند ، معروفيت آنها قابل مقايسه با شهرت دختر پيغمبر نبود (چرا بايد قبر آنها معلوم باشد و قبر يگانه فرزندى كه خدا او را مدح نموده و رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله آن قدر به او اظهار علاقه مى فرمود، از نظرها غائب باشد؟!

چرا بايد مسلمانان كه آنقدر به نگهدارى آثار گذشتگان خود علاقمند بودند از اين معنى آگاه نباشند؟ مسلماً اين امر يك امر عادى نيست حتماً بايد يك جهت مهمى داشته باشد اين پرسشها همين طور ادامه دارد تا اين كه اگر شخص، اندكى كنجكاو باشد، براى پاسخ اين سؤالات خود از پا ننشسته و نه تنها سرّ اين مطلب، بلكه در خلال اين پژوهش، اسرارى بر او مكشوف خواهد شد». [ محكمه ى قضائى جانشينان محكوم، ترجمه ى كتاب «الإستغاثة فى بدع الثلاثة» نوشته ى ابوالقاسم كوفى و ترجمه ى و شرح عبدالجواد فلاطورى: ص 49- 52. ] آرى حضرت زهرا عليهاالسلام با اين وصيت، آخرين ضربه ى مهلك را بر حريفان وارد ساخت و يك سند زنده و محكمى براى مظلوميت و حقانيت خويش براى هميشه باقى نهاد و بر مشروعيت حكومت شيخين خط بطلان كشيد و امت اسلامى را براى ابد سرافكنده و شرمنده ساخت.

البته هر مسلمان آزاده درصدد برمى آيد قبر دختر عزيز پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله را پيدا كند وقتى شنيد كه جاى قبر معلوم نيست، قهراً خواهد پرسيد، چرا؟ در جواب خواهد شنيد كه خود زهرا وصيت نمود كه قبرش مخفى بماند و راضى نشده قبرش معلوم باشد. اينجاست كه خود آن شخص علت قضيه را درك خواهد كرد و خواهد فهميد كه لابد از دستگاه خلافت ناراضى بوده و جنازه ى او در محيط خفقان دفن شده است و از اين راه خواسته عدم رضايت خود را از وضع موجود اعلان نمايد. باز اين انديشه در او پيدا خواهد شد مگر ممكن است دختر محبوب پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله با آن همه فضائل و كمالات و موقعيتى كه در اسلام داشته، از خليفه ى پدرش ناراضى باشد و خلافت او صحيح باشد؟! چنين چيزى امكان ندارد.

پس نتيجه خواهد گرفت كه خلافت او نامشروع و غصبى و برخلاف نظر پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و خاندان رسالت بوده است.

به عبارت ديگر: با در نظر گرفتن خبر «هر كس فاطمه را اذيت كند مرا اذيت نموده و هر كس مرا اذيت كند، خدا را اذيت كرده» و با توجه به روايت مروى از عامّه كه «يا فاطمه پروردگار عالم به موجب خشم تو خشمگين و به خرسندى تو خرسند مى شود» و با پيجوئى از علل پنهان ماندن قبر صدّيقه ى كبرى و به عبارت ساده تر: با اعترا