زهراى من! خداوند انتقام شما را از آنان مى‏گيرد و خداوند به غضب تو غضبناك مى‏گردد.

جهنم، منزلگاه اين ظالمان باد، سپس رسول خدا گريستند. به خدا قسم! گمان مى‏كردم بخشى از وجودم در گريه‏ى پيامبر از دست رفت، مانند ابر بهارى گريه مى‏كردند تا آنكه صورتش و محاسنش از اشك تر شد. پيامبر از فاطمه جدا نمى‏شد. سر مبارك پيامبر بر روى سينه من بود حسن و حسين پاهاى آن حضرت را بوسه مى‏زدند و با صداى بلند گريه مى‏كردند. اگر بگويم جبرئيل آنجا بود، دروغ نگفته‏ام، زيرا صداى گريه و زارى مى‏شنيدم كه برايم آشنا نبود، اما كسى را نمى‏ديدم، شك ندارم كه صداى فرشته‏اى بود و مگر مى‏شود جبرئيل در اين شب هولناك يار ديرينه‏ى خود را تنها بگذارد. آن شب، فاطمه‏ى زهراء عليهاالسلام چنان گريه مى‏نمود كه گمان مى‏كنم زمين و آسمان بر او ناله و گريه مى‏كردند،

سپس پيامبر فرمود: اى دخترم! خداوند پشيتبان شما خواهد بود. به همان خدايى كه مرا برانگيخت، عرش خداوند و آنچه در اطراف اوست، از زمين و آسمان و ما بين اين دو، از گريه تو گريستند. به همان خدايى كه مرا برانگيخت، بهشت بر مردم حرام است، تا آنكه من وارد بهشت گردم و پس از من، تو اولين كسى هستى كه بر بهشت قدم مى‏نهد. فاطمه جان! گوارايت باد. به همان خدايى كه مرا برانگيخت، تو سرور زنان بهشت هستى. به همان خدايى كه مرا برانگيخت، جهنم شعله‏اى مى‏كشد كه هيچ پيامبر و يا فرشته‏ى مقربى از هراس او در امان نيست و همگى بى‏هوش مى‏شوند، يك منادى صدا مى‏زند:

اى جهنم! خداوند به تو مى‏گويد: آرام باش تا فاطمه، دختر محمد، عبور نمايد و به بهشت روانه گردد، هيچ دود و آتشى به او آسيب نمى‏رساند. به همان خدايى كه مرا برانگيخت، حسن از طرف راست و حسين از طرف چپ، شما را همراهى مى‏كنند و به بالاترين مكان بهشت در پيشگاه خداوند متعال، در مقامى شريف در كنار على بن ابى‏طالب جاى مى‏گيرى. به همان خدايى كه مرا برانگيخت، از دشمنانت دادخواهى خواهم نمود و كسانى كه حق تو را غصب كردند، رشته محبت ترا بريدند، بر من دروغ بستند، همه را پشيمان و خجل خواهم نمود. پس مى‏گويم: اى امت من! اى امت من! جواب مى‏رسد: امتت، پس از شما دگرگون شدند و جهنمى گشتند.» 
  1- بحارالانوار، ج 22، ص 490، ر 36.فصل هشتم

يورش به خانه وحى

عمر رضا كحاله مى گويد: «و تفقد ابوبكر قوما تخلفوا عن بيعته، عند على بن ابى طالب- عليهم السلام- كالعباس والزبير و سعد بن عباده فقعدوا فى بيت فاطمه- سلام الله عليها- فبعث ابوبكر اليهم عمر بن الخطاب فجاءهم عمر فناداهم و هم فى دار فاطمه فابوا ان يخرجوا فدعا بالحطب و قال والذى نفس عمر بيده لتخرجن، اولا حرقنها على من فيها فقيل له: يا ابا حفص ان فيها فاطمه- سلام الله عليها- فقال: و ان فخرجوا فبايعوا الا عليا فقد اعتذر فقال انه قد حلف ان لا يخرج و لا يضع ثوبه على عاتقه حتى يجمع القرآن، ثم وقفت فاطمه- سلام الله عليها- على بابها فقالت لا عهدلى بقوم حضروا اسوا محضر منكم تركتم رسل الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- جنازه بين ايدينا و قطعتم امركم بينكم، لم تستامرونا و لم تردوا لنا حقا»: [ اعلام النساء، ج 4، ص 114، الامامه والسياسه، ج 1، ص 30 و تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 105، السقيفه و الخلافه، ص 14.] و قتى كه ابوبكر به خلافت رسيد، گروهى از بيعت با او مخالفت كردند، و از جمله كسانى كه از بيعت امتناع ورزيدند، عباس و زبير و سعد بن عباده بودند، كه در نزد على- عليه السلام- و در خانه فاطمه- سلام الله عليها- به عنوان معترض نشسته بودند، ابوبكر عمر را به نزد آنها فرستاد، عمر به خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- آمد، عباس و زبير، و سعد را صدا كرد كه بيرون بيايند، آنها در خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- متحصن بودند و از بيعت و خارج شدن از خانه امتناع مى كردند، بعد عمر عميزم خواست تا درب خانه ى (وحى) را آتش بزند و گفت: قسم به آن كسى كه جان عمر به دست اوست، يا از منزل خارج شده با ابوبكر بيعت كنيد، و يا اينكه خانه را با هر كه در آن است آتش خواهم زد! به عمر گفته شد: اى اباحفص آيا مى دانى كه در اين خانه فاطمه- سلام الله عليها- است، عمر گفت: باشد.

طبق گفته ى عمر رضا كحاله، آنهايى كه در خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- به عنوان اعتراض بر خليفه متحصن شده بودند همه خارج شدند و با ابوبكر بيعت كردند، مگر على- عليه السلام- كه بيرون نيامد و عذر آورد، [ اينكه عمر رضا كحاله گفته كه على- عليه السلام- قرآن را جمع مى كرده، بلى ولى اينكه عذر آورده و گويا فرموده است كه بعدا بيعت مى كند قابل قبول نيست.] گويا مولا فرموده است: قسم خورده ام از خانه خارج نشوم و جامه بر شانه نگذارم تا اينكه قرآن را جمع آورى كنم. [ عمر رضا كحاله گفته است كه سعد بن عباده هم در خانه ى فاطمه بوده است. اين حقيقت ندارد، چنان چه در فصل «انصار و اقدامات اعضاى سقيفه» گذشت كه سعد بن عباده اصلا با على- عليه السلام- زياد خوب نبود ولى تا آخر هم با ابوبكر بيعت نكرد بلكه به شام رفته و به خليفه گفته بود تا آخرين تير كه در پيكان دارم خواهم جنگيد. و نيز ابن ابى الحديد همين را گفته است.] فاطمه- سلام الله عليها- كه بر درب خانه ايستاده بود، فرمود: جمعيتى را سراغ ندارم كه در موقعيت بدى مانند موقعيت شما قرار گرفته باشند، جنازه ى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- را در ميان ما گذاشتيد و از پيش خود درباره ى خلافت تصميم گرفتيد. چرا حكومت خود را بر ما تحميل مى كنيد، خلافتى كه حق ماست چرا به خود ما برنمى گردانيد؟ چه زود زحمتهاى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را فراموش كرديد، و چه زود كلام نورانى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- «كتاب الله و عترتى» را از ياد برديد.

از اين كلام عمر رضا كحاله در «اعلام النساء» چند نكته به دست مى آيد:

نكته ى اول اينكه، آنهايى كه درخانه ى فاطمه- سلام الله عليها- متحصن شدند، اگر از آنها سوال مى شد كه علت تحصن شان چه بوده است؟ جوابشان معلوم و روشن بود كه خليفه را بر حق نمى دانستند و لذا تحصن كردند در خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- كه مهبط ملائكه الله بوده است، يعنى اينكه اين خانواده (خانواده وحى) سزوار خلافت و امامت هستند و خلافت از آن اينهاست. چون اين منصب و ولايت از جانب خود آنها هم نبوده، بلكه از جانب پروردگار بوده است.

نكته ى دوم اينكه، خليفه وقتى مى بيند كه عده اى على- عليه السلام- را جانشين بر حق پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و در خانه فاطمه- سلام الله عليها- جمع شدند، عمر را مى فرستد كه معترضين را به زور هم كه شده بياورد، تا با وى بيعت كنند، معترضين امتناع مى كنند و خارج نمى شوند. و در آخر به زور از آنها براى ابوبكر بيعت مى گيرند!

نكته ى سوم كه خيلى مهم و ناراحت كننده است، اينكه: عمر به همراهانش مى گويد: هيزم بياورند تا درب خانه را آتش بزند و به ذات خداوند سوگند ياد مى كند كه خانه را آتش مى زنم، كسانى كه همراهش بوده مى گويد: اين خانه ى زهرا- سلام الله عليها- است، خان