 كار را خواهد كرد». [ المصنف: ج 7، ص 432. ]

2- ابن قُتيبه ى دينورى (متوفى 276) در كتاب خود «الإمامة و السياسة» با ذكر سن از عبدالله بن عبدالرحمن انصارى روايت كرده كه گفت:

عده اى از بيعت سرپيچى كرده در خانه ى على عليه السلام جمع شده بودند. ابوبكر عمر را به دنبال آنها فرستاد آنها از خارج شدن از خانه خوددارى نمودند، در اين هنگام عمر دستور داد كه: «هيزم حاضر كنيد» و خطاب به اهل خانه گفت: « قسم به آن كس كه جان عمر در دست اوست! بايد خارج شويد وگرنه خانه را با اهلش به آتش مى كشم».

شخصى به عمر گفت: اى أباحفص! آيا مى دانى فاطمه عليهاالسلام در اين خانه است؟ عمر گفت: «اگر چه فاطمه در خانه باشد». [ الإمامة و السياسة: ج 1، ص 12. ] دينورى مى افزايد: در اثر تهديد عمر، آنهائى كه در خانه بودند، به مسجد رفته با ابوبكر- از ترس جانشان- بيعت كردند ولى على عليه السلام در خانه ماند زيرا سوگند خورده بود كه تا قرآن را جمع نكند، از خانه بيرون نيايد. [ الإمامة و السياسة: ص 10 و 11. ] عمر اگر چه با اين تهديد توانست چند نفر مخالف را از خانه ى فاطمه عليهاالسلام بيرون نموده و در صف بيعت كنندگان درآورد ولى اهانتى را كه به دختر پيامبر نمود، براى او و ابوبكر گران تمام شد.

خشونت و داد و فرياد عمر، فاطمه عليهاالسلام را مجبور ساخت كه پشت در خانه آمده و گفت: چه مردم بى چشم و آبروئى هستيد. هنوز جنازه ى پيغمبر در خانه ى ماست، شما تهيه ى كار خود را ديده اكنون به قصد فرمانروائى به سر وقت ما آمده ايد. [ الإمامة و السياسة: ص 10 و 11. ] عمر شايد متوجه عواقب كار خود شد و توقف را صلاح نديده و به مسجد برگشت و در صدد برآمد كس ديگرى را براى احضار على عليه السلام بفرستد كه اگر پيش آمدى رخ داد، مسئوليت آن به عهده ى خليفه و خودش نباشد. [ الإمامة و السياسة: ص 10 و 11. ] عمر پس از رسيدن به مسجد از ابوبكر درخواست كرد كه تكليف على عليه السلام را يكسره كند و از او بيعت بگيرد.
ابوبكر به «قُنفذ» نوكر عمر دستور داد على عليه السلام را احضار نمايد قُنفذ به خانه ى فاطمه عليهاالسلام رفت و به على عليه السلام گفت: خليفه ى پيغمبر تو را مى خواهد. على عليه السلام فرمود: چه زود به پيغمبر دروغ بستيد، قُنفذ برگشت و پاسخى را كه شنيده بود، ابلاغ نمود. ابوبكر مدتى گريان شد ولى عمر دوباره فشار آورد كه به اين مرد نافرمان مهلت ندهد و از او بيعت بگيرد. ابوبكر به قنفذ گفت: اين مرتبه برو و به على عليه السلام بگو اميرالمؤمنين مى خواهد بيائى و با او بيعت كنى قنفذ دوباره پيام ابوبكر را به على عليه السلام ابلاغ كرد ولى على با صداى بلند گفت: سبحان اللّه چيزى را كه در خور آن نيست، ادعا نمود.

فرستاده برگشت و پاسخى را كه شنيده بود، به ابوبكر گفت. ابوبكر براى بار دوم گريه كرد اين بار عمر با عده اى به خانه ى فاطمه عليهاالسلام هجوم آورد. فاطمه كه صداهاى آنها را شنيد و فريادهاى تند و هولناك عمربن خطّاب به گوشش رسيد كه مى گفت: «من اين خانه را با اهلش به آتش مى كشم» اين جمله را فاطمه به روشنى شنيد و با صداى بلند پدرش را مخاطب ساخته و گفت:

«پدر پس از تو چه ها از پسر «خطّاب» و پسر «أبى قُحافه» ديديم (ماذا لَقينا بَعدكَ مِن إبن الخطَّاب و ابن أبى قُحافة).

از شنيدن ناله ى فاطمه عليهاالسلام عده اى كه همراه عمر بودند، به گريه افتادند و چند گام به عقب برگشتند. گروهى نتوانستند خود را نگه دارند بلند گريستند و گروهى بر سر درِ خانه ى فاطمه عليهاالسلام و پيغمبر لحظه اى خيره ماندند و شرم، آنها را آهسته آهسته بازگرداند ولى بالاخره على عليه السلام را از خانه بيرون آورده و به مسجد بردند [ الإمامة و السياسة: ص 10. ] و در مقابل ابوبكر نگاهداشته به وى گفتند: بيعت كند.

- اگر بيعت نكنم چه؟!

- به خدا قسم اگر بيعت نكنى گردنت را مى زنيم.

فرمود: آن وقت بنده ى خدا و برادر پيغمبر را كشته ايد.

عمر گفت: بنده ى خدا درست، اما برادر پيغمبر نه. [ ظاهراً عمر فراموش كرده است موقعى كه پيغمبر بين ياران خود عقد برادرى بسته بود، على عليه السلام را برادر خود خواند. (تاريخ طبرى: ج 2، ص 217 و تاريخ ابوالفداء: ج 1، ص 119). ] ابوبكر در تمام اين مدت ساكت بود.

على عليه السلام فرمود: من از شما به خلافت سزاوارترم شما بايد با من بيعت كنيد. شما به اتّكاء خويشى پيغمبر و سبقت در اسلام انصار را از ميدان در كرديد حالا خلافت را به زور و ستم از ما مى گيريد. [ الإمامة و السياسة: ص 18. ] اى مهاجرين ما از همه كس لايق تر هستيم. ما اهل بيت پيغمبريم كسى كه قرآن را بداند و از احكام خدا مطلع باشد و خوبى رعيت را بخواهد و بدى را از آنها برطرف سازد، ميان ماست.

بشير بن سعد گفت: اگر انصار سخنان تو را شنيده بودند، با غير تو بيعت نمى كردند. [ الإمامة و السياسة: ص 20. ] عمر عجله داشت هر چه زودتر كار را تمام كرده و از على عليه السلام بيعت بگيرد ولى ابوبكر نظرش اين بود تا فاطمه عليهاالسلام با اوست، به وى نبايد فشار آورد. [ الإمامة و السياسة: ص 11. ]

3- احمد بن يحيى بلاذرى (متوفى 279) مؤلف كتاب «أنساب الأشراف» مى نويسد:

«ابوبكر براى بيعت گرفتن از على عليه السلام به دنبال وى فرستاد، على عليه السلام حاضر نشد بيعت كند در اين موقع عمر با شعله اى آتش به خانه ى على عليه السلام هجوم آورد. فاطمه عليهاالسلام در پشت در، با او مواجه شده و گفت: اى پسر خطّاب! آيا مى خواهى خانه ى مرا آتش بزنى؟! عمر گفت: آرى و آنچنان در تصميم مصرّ و محكم هستم. چنانكه پدرت بر دينى كه آورده بود، محكم بود». [ بلاذرى، انساب الأشراف: ج 1، ص 586، حديث شماره 1184. ]

4- ابن عبدربّه اندلسى (متوفى 328 ه-) مى گويد:

«عمر با شعله اى از آتش روانه ى خانه ى فاطمه عليهاالسلام شد تا آنجا را به آتش بكشد. در اين هنگام فاطمه عليهاالسلام را ديد، فاطمه به وى گفت: اى پسر خطاب! آيا آمده اى خانه ى ما را به آتش بكشى؟ عمر گفت: آرى! مگر آن كه با ابوبكر بيعت كنيد چنانكه امت بيعت كردند». [ ابن عبدربه، عِقدالفريد: ج 5، ص 13 و 14- فقالت يابن الخطاب اجئتَ لتحرقَ دارَنا؟ قال: نعم أو تدلخوا فيما دخلت فيه الأمّة. چاپ بيروت، ج 4، ص 260. ]

5- شهرستانى مؤلف كتاب «الملل والنِّحَل» (متوفى 548) مى نويسد:

«از جمله عقائد نظام [ ابراهيم بن سيّار از رؤساى مذهب معتزله است. ] اين بود كه مى گفت: عمر به هنگام هجوم به خانه ى فاطمه عليهاالسلام فرياد مى زد: «حرِّقوا دارَها بِمَن فيها و ما كان فى الدّار غير علىّ و فاطمه والحسن والحسين عليهم السلام» «خانه ى فاطمه را با اهلش به آتش بكشيد، در حالى كه در خانه كسى جز على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام نبود». [ الملل والنِّحل: ج 1، ص 57. ]

6- اسماعيل بن على عماد الدين (متوفى 732) مؤلف كتاب «المختصر فى أخبار البشر» با ذكر سند مى گويد:

«... سپس ابوبكر، عمر بن خطّاب را دستور داد تا على عليه السلام و كسانى كه با او بودند از خانه ى فاطمه (رضى اللّه عنها) خارج سازد. ابوبكر به عمر دستور داد كه اگر از بيرون آمدن از خانه خوددارى كردند، با آنها جنگ كن!

در اين موق