ع عمر با قطعه اى از آتش به سوى خانه ى فاطمه عليهاالسلام حركت كرد تا آنجا را به آتش بكشاند، پس با فاطمه عليهاالسلام برخورد كرد فاطمه عليهاالسلام گفت: كجا اى پسر خطاب! آيا آمده اى خانه ى ما را به آتش بكشى؟ عمر گفت: آرى مگر آن كه در بيعت ابوبكر داخل شويد همان طور كه امت داخل شدند». [ عمادالدين، المختصر فى أخبار البشر: ج 1، ص 156 چاپ مصر. ]

7- متّقى هندى مؤلف كتاب «كنز العمّال» (متوفى 975) از اسلم روايت مى كند كه:

«زمانى كه بعد از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله براى ابوبكر از مردم بيعت مى گرفتند، على عليه السلام و زُبير نزد فاطمه عليهاالسلام رفته و با وى به شور نشستند و از وى كسب تكليف مى نمودند.

همين كه اين خبر به گوش عمر رسيد، به طرف خانه ى فاطمه عليهاالسلام حركت كرد و بر فاطمه عليهاالسلام وارد شده و گفت: اى دختر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله هيچ كس نزد ما دوست داشتنى تر از پدرت نبود و بعد از او هيچ كس از تو دوست داشتنى تر نزد ما نيست وليكن به خدا قسم اين محبت مانع از اين نيست كه اگر اين افراد كه نزد تو جمع شده اند، را خارج نكنى، دستور دهم خانه را بر آنان بسوزانند. همين كه عمر رفت، فاطمه عليهاالسلام آمده و خطاب به آنان گفت: عمر به خدا قسم خورد كه اگر بيرون نرويد، خانه را بر شما به آتش مى كشد و قسم به خدا كه بر آن كه قسم خورده است، محكم و استوار مى باشد». [ متقى هندى، كنز العمّال: ج 5، ص 651، حديث شماره 14138. ]

8- عُمَر رضا كحّاله از علماى اهل سنت (معاصر) در كتاب «أعلام النّساء» با ذكر سند مى نويسد:

«... تا آن كه ابوبكر از عده اى كه از بيعت با او سر باز زده بودند، و نزد على عليه السلام جمع شده بودند (مانند: عباس، زُبير و سعد بن عباده) سؤال كرد آنها در خانه ى فاطمه عليهاالسلام به بست نشتسه بودند. ابوبكر عمربن الخطاب را به سوى آنان فرستاد. عمر به سوى خانه ى فاطمه عليهاالسلام حركت كرد و فرياد كشيد، آنان از بيرون آمدن از خانه ممانعت ورزيدند در اين هنگام عمر هيزم طلبيده و گفت: قسم به آن كس كه جان عمر در دست اوست يا از خانه خارج شويد و يا اين كه خانه را بر اهلش به آتش مى كشم! شخصى به عمر گفت: اى اباحفص در اين خانه فاطمه عليهاالسلام است! عمر گفت: اگر چه فاطمه در اين خانه باشد». [ أعلام النساء: ج 5، قسمت حرف «فاء» فاطمه بنت محمد صلى اللَّه عليه و آله. ]

9- عبدالفتّاح عبدالمقصود از علماى معاصر اهل سنت در كتب «السقيفة والخلاقة» مى نويسد:

«در تاريخ اُمم و ملوك آمده است كه- عمربن الخطاب به منزل على عليه السلام آمده- در حالى كه در منزل طلحه و زُبير و عده اى بزرگان مهاجرين جمع بودند و گفت: به خدا قسم يا براى بيعت با ابوبكر از خانه شويد و يا آن كه خانه را بر شما به آتش مى كشم!».

عبدالفتاح مى افزايد:

«و شبيه به اين عبارت، در كلمات مورخين بسيار ديده مى شود همچنين نقل شده كه ابوبكر، عمر را با عده اى به سوى خانه ى على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام فرستاد، عمر با يارانش با آتش به طرف خانه ى آنها حركت كرده تا آنجا را به آتش بكشند، چرا كه آنان از بيعت با ابوبكر خوددارى كرده بودند در اين ميان عده اى از مردم به عمر اعتراض كردند كه: آيا مى دانى در اين خانه فاطمه عليهاالسلام هست؟! لكن عمر گفت: اگرچه فاطمه باشد!!». [ السقيفة والخلافة: ص 14 چاپ قاهره. ] عبدالفتّاح و عبدالمقصود در كتاب ديگر خود مى نويسد:

«اين مرد (عمر) خشمگين و خروشان به خانه ى على عليه السلام روى آورد و همدستانش دنبال او راه افتادند و به خانه هجوم آوردند و يا نزديك بود هجوم آوردند.

ناگاه چهره اى چون رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله در ميان درب ظاهر شد، چهره اى كه بر آن آثار اندوه و تأثّر و رنج و مصيبت آشكار بود. در چشمهايش قطرات اشك مى درخشيد و بر پيشانيش علائم غضب هويدا بود. عمر بر جاى خود خشك شد و جوش و خروشش به ناگاه از ميان رفت و همراهانش كه دنبال وى به راه افتاده بودند، در مقابل بهت زده ايستادند زيرا كه روى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله را از خلال روى دختر نازنينش زهرا عليهاالسلام ديدند و سرهاى آنان از شدت حيا و شرمندگى و خوارى به زمين افتاد ديگر تاب از دلها رفت. همين كه ديدند فاطمه عليهاالسلام مانند سايه اى حركت نموده و با قدمهاى حزن زده و لرزان، اندك اندك به سوى قبر پدر نزديك شد، چشمها و گوشها يكسره متوجه وى شد در اين هنگام كه ناله ى فاطمه زهرا عليهاالسلام بلند شد:

بابا اى رسول خدا اى بابا رسول خدا تو گوئى كه از تكان اين صدا زمين زير پاى آن گروه ستم پيشه به لرزه آمد.

باز زهرا نزديكتر رفت و به آن تربت پاك روى آورد، آن غائبى كه همواره در بين مردم است و از بين آنان نمى رود و اين چنين استغاثه مى نمود: اى بابا اى رسول خدا، پس از تو از دست پسر خطّاب و پسر ابوقُحافه چه بر سر ما آمد؟!».

ديگر دلى نماند كه نلرزد و چشمى نماند كه اشك نريزد، آرى آن مردم آرزو مى كردند كه زمين شكافته شود و در ميان خود پنهانشان سازد...». [ عبدالفتاح، الإمام على بن ابيطالب: ج 1، ص 190. ]

10- محمد حافظ ابراهيم از شعراى معاصر و مهم اهل سنت، گفته ى عمر بن خطّاب را «خانه را بر شما به آتش مى كشم» به نظم كشيده و به عنوان مدح و ثنا در ديوان خود آورده است و در «قصيده ى عمريّه» تحت عنوان «عمر و على عليه السلام» گفته است: و قَوْلَةٍ لِعلىٍّ قالَها عُمَر أكرمُ بِسامِعها أَعْظَمُ بِمُلقيِها َحرَّقْتُ دارَكَ لا أَبقى عليكَ بها- إِنْ لَم تُبايع و بِنتُ المُصطفى فِيها ما كان غير أبى حَفص يقُوه بها- امام فارس عدنان و حامِيها [ ديوان محمد حافظ ابراهيم: ج 1، ص 82. ] .

«چه نيكو سخنى عمر به على عليه السلام گفت، شنونده ى اين كلام را گرامى بدار و گوينده اش را بزرگ بدار. «به آتش مى كشم خانه ات را و نمى گذارم در آن بمانى اگر بيعت نكنى اگر چه دختر محمد صلى اللَّه عليه و آله در آن باشد». چه كسى غير از ابوحفص (عمر) مى توانست در مقابل شهسوار دودمان عدنان و مدافع آنان چنين سخنى بگويد».

به گفته ى مرحوم علّامه ى امينى قدس سره حافظ ابراهيم اين قصيده را در محفل شعراى مصر كه در اوائل سال 1918 ميلادى برگزار شده بود، خوانده و تمام شعراى اهل سنت كه در آن كنفرانس حاضر بودند، او را مورد تشويق و تحسين قرار داده اند و ديوانش را مكرر به چاپ رسانده اند. [ علامه ى امينى، الغدير: ج 8، ص 86. ] منظور اين است كه بى حرمتى عمر و دار و دسته ى او به خانه ى فاطمه عليهاالسلام يك امر مسلم مى باشد و اغلب بزرگان اهل سنت در كتابهاى خود آن را نقل كرده اند منتهى برخى از علماى اهل سنت عين جمله ى تهديد عمر را نقل نكرده اند مثلا ابن عبدالبرّ [ الإستيعاب: ج 3، ص 975. ] و صفدى [ الوافى بالوفيات: ج 17، ص 311. ] و برخى ديگر جريان را چنين نوشته اند:

«عمر خطاب به حضرت فاطمه عليهاالسلام گفت: اين افراد كه نزد تو جمع شده اند اگر چنين باشد هر آينه چنين و چنان خواهم كرد، وقتى عمر رفت، فاطمه عليهاالسلام نزد اين افراد آمده گفت: عمر نزد من آمد و قسم خورد كه اگر بيعت نكنيد چنين و چ