اطمِةَ فَدكاً» هنگامى كه آيه ى (وَ آتِ ذاَ القُرْبى حَقَّهُ) نازل شد، پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فاطمه را صدا زد و فدك را به او بخشيد. [ فدك زمينى آباد و حاصلخيزى در نزديكى خيبر بود و از مدينه 140 كيلومتر فاصله داشت و بعد از خبير، نقطه ى اتكاء يهوديان در حجاز به شمار مى رفت (مراصد الإطلاع: ماده ى فدك». ] اين حديث را «ابويعلى» و «ابن ابى حاتم» و «ابن مُردويه» و «طبرانى» از «ابوسعيد» نقل كرده اند. [ ذهبى، ميزان الإعتدال: ج 2، ص 228- سيوطى، درّ المنثور: ذيل آيه «و آت ذا القربى حقه» (اسراء: 26). ] در تفسير «الدر المنثور» از ابن عباس نقل شده هنگامى كه آيه ى (وَ آتِ ذاَ القُرْبى حَقَّهُ) نازل شد، پيامبر فدك را به فاطمه بخشيد «أَقْطَعَ رَسُولُ اللَّه فاطِمَةَ فَدَكاً».

سيوطى پس از نقل روايت گفته اين روايت را «ابن مردويه» از «ابن عباس» آورده. [ سيوطى، ذيل همين آيه در المنثور: ج 4، ص 177. ] و ذهبى در ميزان الإعتدال حديث را صحيح دانسته است. [ ذهبى، ميزان الإعتدال: ج 2، ص 228. ] و متقى در كنزالعمّال [ متقى، كنزالعمّال: ج 2، ص 158. ] و به گفته ى وى حاكم در تاريخش و ابن النجار اين حديث را آورده اند.

«سمهودى» مورخ معروف مدينه (متوفى 911 ه-) مى نويسد:

فدك هفت قطعه زمين و مِلْك يك يهودى به نام «مخيريق» بوده كه او شخصاً به پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله بخشيد و به جنگ احد رفت و در آن جنگ كشته شد و بعضى هم نوشته اند به مرگ طبيعى مرده و پيش از مرگ نوشته و وصيت كرده پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله هرگونه تصرفى را در املاك او بنمايد، مختار است. [ سهمودى، وفاء الوفاء: ص 153. ] پيامبر صلى اللَّه عليه و آله دهكده ى فدك را به دخترش فاطمه بخشيد و تا پايان زندگى پيامبر فدك در دست فاطمه عليهاالسلام بود، فاطمه درآمد اين ملك را كه سالانه بالغ بر هفتاد هزار دينار بوده، بين بينوايان و فقرا تقسيم مى كرد.

«فدك» در سال هفتم هجرى به دست پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله افتاد جريان از اين قرار بود كه پيامبر پس از محاصره ى خيبر و درهم شكستن قدرت يهود در آن منطقه و عطوفت و مهربانى آن حضرت نسبت به چند قريه از آن آباديها، اهالى فدك حاضر شدند با پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مصالحه كنند كه نصف سرزمين آنها اختصاص به پيامبر داشته باشد و نصف ديگر از آن خودشان، و در عين حال كشاورزى سهم پيامبر به عهده ى آن ها باشد و در برابر زحماتشان مزد دريافت دارند، بنابراين با توجه به آيه ى 6 سوره ى حشر كه مى فرمايد: (وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَلَمَّا أَوْ جَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ وَ لكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشاءُ وَاللَّهُ عَلى كُلِّ شَى ءٍ قَدِيرٌ) اين قسمت زمين ملك پيامبر گرديد و پيامبر به آن گونه كه مى خواست در آن تصرف مى كرد. [ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه: ج 16، ص 210. ] تا آيه ى (وَ آتِ ذاَ القُرْبى حَقَّهُ) «حق ذوى القربى را ادا كن» نازل شد، پيامبر از جبرئيل پرسيد منظور از اين آيه چيست؟ پاسخ داد: فدك را به فاطمه عليهاالسلام ببخش تا براى او و فرزندانش مايه ى زندگى باشد و عوض از ثروتى باشد كه خديجه در راه اسلام مصرف كرده است پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فاطمه را خواست و فدك را به او بخشيد، از اين ساعت ملكيت پيامبر پايان يافت و فدك ملك فاطمه عليهاالسلام شد، اين جريان تا زمان وفات پيامبر ادامه داشت.

شاهد زنده ى ديگر بر اى مدعى گفتار امير مؤمنان على عليه السلام درباره ى فدك است كه مى فرمايد:

«بَلى كانَتْ فِى أَيْدِينا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ ما أَظَلَّتْهُ السَّماءُ فَشَحَّتْ عَليها نُفُوسُ قَومٍ وَ سَخَتْ عَنها نُفوسُ قَومٍ آخرِينَ وَ نِعْمَ الحَكَمُ اَللَّهُ». [ نهج البلاغه: نامه 45 نامه ى معروف به عثمان بن حُنيف. ] «آرى تنها از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده «فدك» در دست ما بود ولى گروهى بر آن بخل ورزيدند در حالى كه گروه ديگرى سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند و بهترين قاضى و داور خداست».

اين سخن به خوبى نشان مى دهد كه در عصر پيامبر «فدك» در اختيار امير مؤمنان على عليه السلام و فاطمه عليهاالسلام بود ولى بعداً گروهى از بخيلان حاكم، چشم به آن دوختند و على عليه السلام و فاطمه عليهاالسلام به ناچار از آن چشم پوشيدند و مسلماً اين چشم پوشى با رضايت خاطر صورت نگرفت چرا كه در اين صورت خدا را به داورى طلبيدن و «نِعْمَ الحَكَمُ اللَّه» گفتن معنى ندارد.

پس از رحلت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله همين كه ابوبكر بر خلافت تسلط يافت، عمّال فاطمه را از فدك بيرون كرد و فدك را از دست فاطمه گرفت و آن را جزء بيت المال نمود.

«بخارى» در «صحيح» خود از عايشه نقل مى كند فاطمه عليهاالسلام چند نفر را نزد ابوبكر فرستاد و شكايت از عُمّال او كرد و پيغام داد فدك ميراث من است و آنچه از خمس خيبر باقى مانده سهم ما مى باشد و دستور ده فدك را برگردانند.

ابوبكر به نمايندگان دختر پيغمبر گفت: من از پيغمبر شنيدم كه فرمود: «نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبياءِ لا نُوَرِّثُ ما تَرَكناه صَدَقَةٌ» يعنى ما جماعت پيامبران ارث نمى گذاريم و ما تَرَكِ ما صدقه است». [ بخارى: صحيح: ج 5، ص 177- مسلم: صحيح، ج 3، ص 1380. ] ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد:

«فى هذاَ الحديثِ عَجَبٌ لأنّها قالَتْ لهُ أنتَ وَرَثَةُ رَسولِ اللَّه أَمْ أَهْلُهُ؟ قالَ: بَل أهلُهُ و هذا تصريحٌ بأنّه صلّى اللَّه عليه و آله مَوروثٌ يَرِثُهُ أَهلُهُ و هُو خِلافُ قَولِهِ «لا نُورِّث». [ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه: ج 16، ص 219. ] «من از اين حديث در شگفتم زيرا فاطمه عليهاالسلام در احتجاج خود با ابوبكر بر سر فدك گفت تو وارث پيغمبرى يا اهل او، ابوبكر در جواب گفت: من از اهل او هستم فرمود: اگر چنين است كه اهل او ارث مى برند اين خلاف حديثى است كه از پدرم نقل مى كنى؟».

فاطمه عليهاالسلام فرمود: اين نِحله، عطيّه و بخشش پيامبر است. ابوبكر در پاسخ، از او مطالبه ى بيّنه و شاهد نمود. تا بدين وسيله ثابت كند كه فدك ملك اوست.

گرچه از نظر اسلام، هرگاه مكى در تصرف كسى باشد از او درخواست بيّنه و شاهد نمى شود و نفس تصرف دليل مالكيت است. بلكه كسى كه ادعاى خلاف آن را داشته باشد، بايد بيّنه اقامه كند زيرا او مدعى است و دليل بر اين كه فدك در تصرف زهرا عليهاالسلام بوده، واژه ى «إيتاء» در آيه ى شريفه ى: (وَ آتِ ذاَ القُرْبى حَقَّهُ) مى باشد و نيز لفظ «اعطاء» و «اقطاع» كه در روايات آمده است.

با اين حال زهرا عليهاالسلام بناچار براى اثابت حقانيت خود اقامه ى بيّنه كرد. على عليه السلام و اُمِّ أيمن هر دو شهادت دادند كه فدك ملك زهرا است، اما پاسخ ابوبكر اين بود كه شهادت يك مرد و يك زن كافى نيست، بلكه بايد دو مرد و يا يك مرد و دو زن باشد.

البته زهرا به اين مسأله توجه داشت ولى جريان اختلاف در اين مورد از باب قضاوت نبود چرا كه در اين مورد ابوبكر، خود هم قاضى و هم طرف دعوا به شمار مى آمد اگر قضاوتى حقيقى 