 باز گردانم»؟.

عمر بن عبدالعزيز خشمناك شد، نامه تندى به اين مضمون در پاسخ فرماندار مدينه نوشت:

هرگاه من ضمن نامه اى به تو دستور مى دهم گوسفندى ذبح كن، تو فوراً در جواب خواهى نوشت آيا بى شاخ باشد يا شاخدار؟ و اگر بنويسم گاوى را ذبح كن سئوال مى كنى رنگ آن چگونه باشد؟ هنگامى كه اين نامه ى من به تو مى رسد فوراً «فدك» را بر فرزندان فاطمه از على عليه السلام تقسيم كن». [ بلاذرى، فتوح البلدان: ص 38. ] ابن ابى الحديد اين عبارت را نوشته است كه: «كانَتْ اَوَّلَ ظَلامَةٍ رَدَّها» [ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه: ج 16، ص 216. ] يعنى اين عبارت رد كردن عمر فدك را به فرزندان فاطمه عليهاالسلام نخستين ظلم كرده و غارت شده اى كه رد نموده شد.

 اما هنگامى كه يريد بن عبدالملك به قدرت رسيد آن را از اولاد فاطمه گرفت و همچنان در دست بنى مروان بود تا اين كه حكومت به عباسيان منتقل گرديد.

ابوالعباس سفاح آن را به «عبدالله بن حسن بن حسن» رد نمود ولى ابوجعفر آن را پس گرفت سپس مهدى عباسى آن را به فرزندان زهرا باز پس داد ولى هادى و هارون باز آن را غصب كردند.

چون مأمون به خلافت رسيد آن را براى چندمين بار به فرزندان فاطمه برگرداند ياقوت حموى در كتاب «معجم البلدان» عين حكم مأمون را ضبط نموده است. مأمون به عامل خود «قثم بن جعفر» در مدينه نوشت:

«اِنَّهُ كانَ رَسوُلُ اللَّه صلى اللَّه عليه و آله اعطى ابنته فاطمه رضى الله عنها فدك و تصدق عليها بها و ان ذلك كان امرا ظاهراً معروفاً عند آله عليه الصلوة و السلام ثم لم تزل فاطمه تدعى منه بما هى اولى من صدق عليه و انه قد راى ردها الى ورثتها...». [ ياقوت، معجم البلدان: چاپ اول، زير حرف (ف - د). ] يعنى: رسول خدا فدك را به دخترش فاطمه عطا نمود و اين امرى ظاهر و معروف نزد اهل بيت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود سپس همواره فاطمه مدعى آن بود و قول او از همه شايسته تر به تصديق و قبول است و من صلاح مى بينم كه آن به ورثه آن حضرت داده شود و به «محمد بن يحيى» و «محمد بن عبداللَّه» (نوه هاى امام زين العابدين) باز گردانى تا آنها به اهلش برسانند.

ابن ابى الحديد مى گويد: مأمون براى رسيدگى به شكايت مردم نشسته بود، اولين شكايتى كه به دست او رسيد و به آن نگاه كرد مربوط به «فدك» بود همين كه شكايت را مطالعه كرد گريه نمود و به يكى از مأموران گفت: صدا بزن وكيل فاطمه كجا است؟ پيرمرد جلو آمد، و با مأموران سخن بسيار گفت، مأمون دستور داد حكمى را نوشتند و فدك را به عنوان نماينده اهل بيت به دست او سپردند هنگامى كه مأمون اين حكم را امضاء كرد «دعبل خزاعى» حاضر بود برخاست و اشعارى سرود كه نخستين بيت آن اين است:
اَصْبَحَ وَجْهُ الزَّمانِ قَدْ ضَحِكا 	  	بِرَدَّ مَأْموُنُ هاشِمُ فَدَكا
  	  	 

[ ابن ابى الحديد: ج 16، ص 217. ] .

چهره ى زمان خندان شد، زيرا كه مأمون فدك را به بنى هاشم بازگرداند. و همچنين در دست فاطميين بود تا اين كه متوكّل به خاطر كينه ى شديدى كه از اهل بيت در دل داشت، بار ديگر فدك را از فرزندان فاطمه غصب كرد و آن را به عبداللّه به عمر بازيار بخشيد فرزند متوكل به نام «منتصر» دستور داد كه آن را مجدداً به فرزندان امام حسن و امام حسين عليهماالسلام بازگردانند.

غرض، كسى مى گرفت و كسى مى بخشيد فدك در يك جريان سياسى قرار گرفته بود ولى اين نقل و انتقالها به هر حال بيانگر اين واقعيت است كه خلفا روى فدك حساسيت خاصى داشتند و هر كدام طبق روش سياسى خود موضع گيرى مخصوص و عكس العمل خاصى روى آن نشان مى دادند و اين نشان مى دهد كه فدك پيش از آن كه جنبه ى اقتصادى داشته باشد، جنبه ى سياسى داشت و هدف منزوى كردن آنها در جامعه ى اسلامى و تضعيف موقعيت، و اظهار دشمنى با اهل بيت پيامبر بود، همانگونه كه بازگرداندن فدك به اهل بيت كه بارها در طول تاريخ اسلام تكرار شد، «يك حركت سياسى» به عنوان اظهار همبستگى و ارادت به خاندان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله صورت مى گرفت.

اهميت فدك در اذهان عمومى مسلمانان به قدرى بود كه در بعضى نقلها آمده است كه در عصر متوكل عباسى قبل از آن كه فدك از دست بنى فاطمه گرفته شود، خرماى محصول آن در موسم «حج» به ميان حجاج مى آوردند و آنها به عنوان تيمّن و تبرك با قيمت گزافى آن را مى خريدند. [ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه: ج 16، ص 217. ] داستان فدك، سند مظلوميّت فاطمه

مورخان درباره ى غصب فدك و شكستن حرمت فاطمه عليهاالسلام رساله ى طولانى نوشته اند كه مأمون عباسى دستور داد آن را در موسم حج براى حجاج قرائت كنند و آن را صاحب تاريخ معروف به «عباسى» ذكر كرده و «روحى» فقيه نيز در تاريخش در حوادث سال 210 به آن اشاره كرده است.

قضيه از اين قرار بوده كه عده اى از اولاد امام حسن و امام حسين عليهماالسلام قصه را پيش مأمون خليفه ى عباسى بردند و گفتند: كه فدك و عوالى، مال مادرشان فاطمه دختر پيامبر بود كه ابوبكر آن را به ناحق از دست او گرفت از مأمون خليفه ى عباسى خواستند علماى اهل تسنن در اينباره، انصاف كنند و قضاوت عالانه و محققانه بنمايند.

اين بود مأمون دويست نفر از علماى حجاز و عراق و غير اينها را حاضر كرد و تأكيد نمود در اداء امانت و پيروى صدق در آنچه اولاد فاطمه ذكر كرده اند، كوتاهى نكنند و از آنان سؤال كرد در اينباره آنچه از حديث صحيح نزد ايشان هست، بازگو نمايند.

عده اى از آنان روايت كردند از: «بشير بن ولى» و «واقدى» و «بشير بن عتاب» كه چون پيامبر خيبر را فتح كرد، چند قريه از قريه هاى خيبر را براى خود انتخاب نمود، پس جبرئيل با اين آيه نازل شد: (وَ آتِ ذاَ القُرْبى حَقَّهُ) فقال مُحمَّد صلى اللَّه عليه و آله: وَ مَنْ ذَوِى القُربى وَ ما حَقُّهُ؟ قال: فاطِمَةُ عليهاالسلام تَدْفَعْ إِلَيها فَدَكَ فَدَفَعَ إِلَيها فَدَكَ ثُمَّ أَعْطاها العَؤالِىَ بَعدَ ذلِكَ...».

«پيغمبر گفت: ذوى القربى كيست و حق او چيست؟ جبرئيل گفت: ذوى القربى فاطمه است و حق او فدك است. فدك را به او بده. سپس عوالى را نيز به او داد».

فاطمه عليهاالسلام تا وفات پدرش محمد صلى اللَّه عليه و آله از آنها غله به عمل مى آورد، چون به ابوبكر بيعت شد، فدك را از فاطمه منع كرد، فاطمه در اين باره به ابوبكر گفت: فدك و عوالى مال من است و پدرم آن را در حال حياتش به من بخشيده ابوبكر جواب داد من منع نمى كنم آنچه را كه پدرت به تو داده است.

خواست در رد فدك نامه اى بنويسد كه عمر مانع شد و گفت: اين زن است بايد به ادعاى خود بيّنه اقامه كند و بر آنچه ادعا مى كند شاهد بياورد ابوبكر به فاطمه گفت: بايد اين را كار را بكنيد بر مدعاى خود شاهد بياوريد. او نيز اُمّ ايمن و اسماء بنت عُميس را به همراه على عليه السلام شاهد آورد و آنها همه شهادت دادند كه فدك مال فاطمه است. ابوبكر بر او نامه نوشت و اين خبر به گوش عمر رسيد. آمد نزد ابوبكر و نامه را از او پس گرفت و آن را محو كرد و گفت: فاطمه زن است و على بن ابيطالب شوهر اوست و او ذى نفع مى باشد و با شهادت دو زن هم ثابت نمى شود.

ابو