 ى يك انسان عادى نيست، مگر مى شود خانه ى وحى را آتش زد؟ ولى باز او لجاجت مى كند و مى گويد ولو خانه ى زهرا- سلام الله عليها- باشد.

خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- را جبرائيل و ميكائيل بدون اجازه وارد نمى شوند، مگر عمر نمى داند كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بارها فرموده است: «فاطمه بضعه منى فمن آذاها فقد آذانى و من آذانى فقد اذاء الله» [ الصواعق المحرقه، ص 289.] فاطمه- سلام الله عليها- پاره ى وجود من است، هر كسى او را اذيت كند مرا اذيت كرده است و كسى كه مرا اذيت كند، خدا را اذيت كرده است. و مگر در قرآن نيامده است: وقتى وارد خانه ى كسى مى شويد اول اجازه بگيريد و سلام بكنيد و اگر كسى نبود و يا اجازه نداد داخل نشويد: «يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوتا غير بيوتكم، حتى تستانسوا و تسلموا على اهلها ذلكم خير لكم لعلكم تذكرون فان لم تجدوا فيها احدا فلا تدخلوها حتى يوذن لكم و ان قيل لكم، ارجعوا فارجعوا هو ازكى لكم، و الله بما تعملون عليم» [ سوره ى نور، آيات 27 و 28.] : اى اهل ايمان هرگز به خانه ديگران (مگر به خانه خودتان) وارد نشويد، تا اينكه با صاحبش انس گرفته و اجازه بگيريد و چون رخصت يافته و داخل شديد به اهل آن خانه سلام كنيد كه براى شما بهتر است، باشد كه متذكر شؤن يكديگر بشويد، (اگر به خانه اى مراجعه كرديد) و كسى را نيافتيد باز وارد آن خانه نشويد تا اجازه يافته و سپس وارد شويد (تا به سرقت متهم نشويد) و اگر گفته شود كه برگرديد پس بزودى باز گرديد، و اين براى تنزيه و پاكى شما بهتر است، و خدا به هر چه مى كنيد دانا است.

نكته ى چهارم اينكه، وقتى آنها در جلو در به پاره ى تن پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فاطمه- سلام الله عليها- برمى خورند، بانوى دو عالم خطاب به آنها مى گويد: چه زود عهد و پيمان خود را شكستيد و سخنان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را فراموش كرديد، و جنازه ى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- را بر روى زمين گذاشتيد.

حالا شما خواننده ى عزيز با توجه به اين حديث و نكاتى كه ذكر شده مشاهده مى كنيد كه رفتار به اصطلاح صحابه ى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- با دخت گرامى و وصى و جانشنين وى همان برخوردهاى جاهلانه قبل از اسلام بوده است و انسان با بررسى اين برخوردها اين برداشت را مى كند كه گويا آقايان، اصلا اسلام و زحمات پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را قبول نداشتند، و چيزى به گوششان نرسيده است.

على- عليه السلام- و خاندان وحى كه حكومت و ولايت از آن آنها بود اهل توطئه بر ضد اسلام نبودند. على- عليه السلام- مى خواست آن چه كه دستور خدا و پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اوست تحقق پيدا كند. و تعجب از انصار مدينه است كه در تمام جنگها و غزوات در مدت ده سال كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در مدينه بود در ركاب وى جانانه با دشمنان اسلام جنگيدند، و در جد توان از هيچ گونه فداكارى دريغ نكردند، ولى همين كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- چشم از جهان فرو بست و آن حادثه ى تلخ اتفاق افتاد، هيچ گونه عكس العلمى انجام ندادند! [ علت عدم عكس العمل انصار و سكوت آنها را در فصل سوم «انصار و اقدامات اعضاى سقيفه» ملاحظه فرماييد.] به گفته عمر رضا كحاله وقتى عمر عباس، زبير و سعد بن عباده را از خانه ى على- عليه السلام- بيرون نمود و آنها به گفته ايشان با ابوبكر بيعت كردند، و على- عليه السلام- از خانه خارج نمى شود، عمر نزد ابوبكر مى آيد و مى گويد: «الا تاخذ هذه المتخلف عنك بالبيعه؟ فقال ابوبكر، لقنفذ: عد اليه فقل له اميرالمؤمنين يدعوك لتبايع فجاء قنفذ فادى ما امره به. فرفع على- عليه السلام- صوته فقال: سبحان الله لقد ادعى ما ليس له. فرجع قنفذ فابلغ الرساله فبكى ابوبكر طويلا ثم قام عمر فمشى معه جماعه حتى اتو باب فاطمه- سلام الله عليها- فدقو الباب. فلما سمعت اصواتهم نات باعلى صوتها، يا ابى يا رسول الله ماذا لنقنا بعدك من ابن الخطاب و ابن ابى قحافه. فلما سمع القوم صوتها و بكائها انصرفوا باكين و كادت قلوبهم تتصدع و ابكادهم تنفطر. و بقى عمر و معه قوم فاخرجوا عليا فمضوا به الى ابوبكر فقالوا: له بايع. فقال: انا لم افعل؟ قالوا اذا والله الذى لا اله الا هو نضرب عنقك! قال تقتلون عبدالله و اخا رسوله- صلى الله عليه و آله و سلم- قال له عمر: اما عبد فنعم و اما اخو رسوله- صلى الله عليه و آله و سلم- فلا، و ابوبكر ساكت لا يتكلم. فقال له عمر: الا تامر فيه بامرك فقال: لا اكره على شيى ء ما كانت فاطمه الى جنبه. فلحق على- عليه السلام- بقبر رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- يصيح و يبكى و ينادى: يا ابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى. و لم يبايع على حتى توفيت فاطمه- سلام الله عليها-. [ اعلام النساء، ج 4، باب فاطمه بنت محمد- صلى الله عليه و آله و سلم-.] آيا اين متختلف از بيعت (على- عليه السلام-) را مواخذه و بازخواست نمى كنى؟ پس ابوبكر به غلام خود قنفذ گفت: به خانه ى على برو و به او بگو كه اميرالمؤمنين تو را خواسته با اينكه با وى بيعت كنى. قنفذ به خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- آمد و آنچه را كه ماموريت داشت انجام داد، و على- عليه السلام- با صداى بلند فرمود: سبحان الله آنچه را كه حق او نيست (بيعت) از من مى خواهد، در حالى كه شايستگى آن را ندارد! قنفذ برگشت و آنچه را كه از على- عليه السلام- شنيده بود به ابوبكر گفت، وقتى كه ابوبكر اين حرف را شنيد گريه ى طولانى كرد. بعد عمر بلند شد و با گروهى كه همراهش بود به خانه فاطمه- سلام الله عليها- آمدند، وقتى به خانه رسيدند و درب را زدند، بانوى دو عالم صداى آنها را شنيد و با صداى بلند و ناراحت كننده ناله كرد كه اى پدر، اى رسول خدا ، بعد از تو چه مصيبتهايى از ابن خطاب و ابن ابى قحافه به ما نرسيده است؟! 
عده اى از آنهايى كه با عمر بودند و قتى كه صدا و گريه ى فاطمه- سلام الله عليها- را شنيدند برگشتند، در حالى كه گريه مى كردند و نزديك بود قلبهاى آنها از شدت ناراحتى بايستد و جگرهاشان منفجر شود، فقط عمر با عده اى ديگر باقى ماند و على- عليه السلام- را به زور از خانه خارج كردند و نزد ابوبكر بردند، و به على- عليه السلام- گفتند: با ابوبكر بيعت كن، على- عليه السلام- فرمود: من بيعت نمى كنم! مهاجمين گفتند كه اگر بيعت نكنى قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، گردنت را مى زنيم و سرت را از بدن جدا مى كنيم!! على- عليه السلام- در جواب مهاجمين فرمود: شما با اين كار بنده ى خدا و برادر رسول او را كشته ايد. عمر، در جواب على- عليه السلام- گفت: بندى خدا بلى، ولى برادر رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- نه. [ گويا عمر حديث «انت منى بمنزله هارون من موسى» و جريان صيغه ى اخوت كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بين مهاجرين و انصار جارى كرد و خود حضرت رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- با على- عليه السلام- صيغه اخوت بست را فراموش كرده است.] در اين بين ابوبكر ساكت بود، حرفى نمى زد، عمر خطاب به ابوبكر گفت: چرا على- عليه السلام- را واد