رجالهم و ذبح اءطفالهم ، و نهب اءموالهم ، و سبى حريمهم ، اولئك عليهم لعنة الله و الملائكة و الناس اءجمعين و سيعلم الذين ظلموا اءى منقلب ينقلبون
ترجمه : و حكايت شده از عروه بارقى كه گفت : در يكى از سالها به حج رفته بودم ، داخل مسجد پيامبر شدم و ايشان را ديدم در حالى كه دو پسربچه در كنار او نشسته بودند و پيامبر گاهى يكى از آنها را مى بوسيد و گاهى آن ديگرى را، و هنگامى كه مردم پيامبر را چنان ديدند مزاحمتى برايش ايجاد نكردند و از سخن گفتن با او خوددارى نمودند ولى من درباره علت علاقه پيامبر به آن دو كودك سرگردان مانده بودم و برايم سؤ ال شده بود كه چرا پيامبر آن دو را از اين همه دوست مى دارد، از آن حضرت سؤ ال كردم : يا رسول الله ! آيا اينها فرزندان شما هستند؟ پيامبر فرمود: آن دو فرزند دخترم و پسران برادرم و پسرعمويم كه محبوبترين مردان در نزد من است ، مى باشند. پدر آنها كسى است كه در حكم گوش و چشم من مى باشد، او از من و من از اويم ، و او كسى است كه از حزن و اندوهش محزون مى گردم و او نيز از اندوه من محزون مى گردد. پس به پيامبر گفتم : من از ميزان علاقه شما به اين فرزندان و آن محبتى كه به ايشان ابراز كرديد تعجب كردم . پس پيامبر فرمود: علت آن را برايت بازگو مى كنم اى مرد!
آن هنگام كه مرا به آسمان مى بردند داخل بهشت گرديدم و در مقابل درختى از درختهاى بهشت كه از بوى بسيار خوش آن تعجب كرده بودم ايستادم ، و جبرئيل كه تعجب مرا ديد گفت : اى محمد! از اين درخت تعجب مكن زيرا كه ميوه آن بسيار خوشبوتر از آن است ، پس جبرئيل از ميوه آن تحفه اى را براى من آورد و من آن را خوردم ولى كاملا سير نشدم ، پس به درخت ديگرى برخوردم ، جبرئيل گفت : اى محمد! از ميوه اين درخت نيز بخور كه اين نيز شبيه همان درخت قبلى است ، مشاهده نمودم كه اين درخت از جهت طعم و رايحه از درخت قبلى بهتر است . جبرئيل از ميوه آن درخت تحفه اى برگرفت و به من داد و من آن را خوردم و بويش را نيز استشمام مى كردم ، سپس گفتم : برادرم ، جبرئيل ! در ميان درختان بهشت هيچ درختى را زيباتر و خوشبوتر از اين دو درخت نديدم . گفت : اى محمد! آيا مى دانى نام اين دو درخت چيست ؟ گفتم : نمى دانم : نام يكى حسن و نام ديگرى حسين است ، اى محمد! هنگامى كه به زمين برگشتى به نزد همسرت خديجه برو و در زمان مناسب با وى همبستر شو، به درستى كه از ميوه و رايحه اين دو درخت فرزندى براى تو متولد مى شود به نام زهرا، پس ‍ او را به ازدواج برادرت على درآور تا دو پسر از ايشان متولد شود، پس نام يكى را حسن و نام ديگرى را حسين قرار ده .
پيامبر خدا فرمود: آنچه را كه جبرئيل گفته بود انجام دادم و همان شد كه گفته بود. بعد از آنكه حسن و حسين متولد شدند جبرئيل بر من فرود آمد، پس به او گفتم : اى جبرئيل ! چه اشتياق زيادى به آن دو درختت دارم . گفت : اى محمد! هرگاه چنين اشتياقى در تو ايجاد شد حسن و حسين را بو كن و آنها را در آغوش بگير.
عروه بارقى گويد: هرگاه پيامبر نسبت به آن درختان تمايل پيدا مى كرد حسن و حسين را در آغوش مى گرفت و آنها را مى بوييد و مى گفت : سخن جبرئيل را تصديق مى كنم چرا كه اين دو فرزند بوى آن دو درخت را مى دهند. و نيز مى گفت : من اين دو را آنقدر دوست مى دارم كه حاضرم عمرم را بين آنها قسمت نمايم ، آنها ريحانه هاى من در دنيا هستند.
راوى گويد: عروه بارقى از شنيدن اين سخنان درباره حسن و حسين خيلى متعجب بود، پس اگر شاهد بود آنچه را كه بر سر آنها آوردند و مى ديد كه چگونه خون آنها را ريختند و مردانشان را كشتند و اطفالشان را ذبح كردند، و اموالشان را به غارت بردند و به حريمشان تعرض كردند لعنت خدا بر چنان ستمكاران و جنايتكارانى باد چه مى كرد؟!!!
15 بحارالانوار، ج 43 ص 18 رقم 17:
تفسير فرات : (181) موسى بن على بن موسى بن عبدالرحمن المحاربى معنعنا عن اءبى عبدالله جعفر بن محمد بن على عليهم السلام عن ابيه : عن جده قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله : معاشر الناس تدرون لما خلقت فاطمة ؟ قالوا: الله و رسوله اءعلم . قال : خلقت فاطمة حوراء انسية لا انسية (و) قال : خلقت من عرق جبرئيل و من زغبه . قالوا: يا رسول الله استشكل ذلك علينا تقول : حوراء انسية لا انسية ثم تقول : من عرق جبرئيل و من زغبه . قال : اذا انبئكم اءهدى الى ربى تفاحة من الجنة اءتانى بها جبرئيل (عليه السلام ) فضمها الى صدره فعرق جبرئيل و عرقت التفاحة فصار عرقهما شيئا واحدا. ثم قال : السلام عليك يا رسول الله و رحمة الله و بركاته . قلت : و عليك السلام يا جبرئيل . فقال : ان الله اءهدى اليك تفاحة من الجنة . فاءخذتها و قبلتها و وضعتها على عينى و ضممتها الى صدرى .
ثم قال : يا محمد! كلها. قلت : يا حبيبى يا جبرئيل هدية ربى تؤ كل ؟ قال : نعم ، قد اءمرت باءكلها. فاءفلقها فراءيت منها نورا ساطعا ففزعت من ذلك النور. قال : كل ، فان ذلك النور المنصورة فاطمة . قلت : يا جبرئيل و من المنصورة ؟ قال : جارية تخرج من صلبك و اسمها فى السماء منصورة ، و فى الارض فاطمة فقلت : يا جبرئيل و لم سميت فى السماء منصورة و فى الارض فاطمة ؟ قال : سميت فاطمة فى الارض (لانه ) فطمت شيعتها من النار و فطموا اءعداؤ ها عن حبها و ذلك قول الله فى كتابه : (و يومئذ يفرح المؤ منون بنصر الله ) (182) يعنى بنصر فاطمة عليهاالسلام
بيان : الزغب الشعيرات الصغرى على ريش الفزح و كونها من زغب جبرئيل اما لكون التفاحة فيها و عرقت من بينها، او لانه التصق بها بعض ‍ ذلك الزغب فاءكله النبى صلى الله عليه و آله
ترجمه : فرات بن ابراهيم كوفى در تفسير خود از رسول اكرم روايت نموده كه فرمود: آيا مى دانيد كه فاطمه چگونه آفريده شد؟
گفتند: خدا و سول او داناتر است .
فرمود: فاطمه حوريه اى انسانى است ؛ و فرمود: فاطمه از عرق و موهاى ريز بدن جبرئيل آفريده شده است .
گفتند: اى رسول خدا! پذيرفتن چنين چيزى براى ما دشوار است زيرا اول شما مى گوييد كه او انسان نيست بلكه حوريه اى انسانى است و سپس ‍ مى فرماييد كه از عرق و كرك بدن جبرئيل خلق شده است ؟
فرمود: جبرئيل براى من سيبى را از ميان ميوه هاى بهشتى آورد، من از شدت علاقه جبرئيل را گرفتم و به سينه ام فشردم ، جبرئيل و سيب هر دو عرق كردند و عرق آنها با هم مخلوط شد، سپس جبرئيل گفت : سلام بر تو اى رسول خدا! گفتم : سلام بر تو اى جبرئيل ! گفت : اين سيبى است كه خداوند از بهشت براى تو فرستاده است . آن را گرفتم ، بوسيدم و روى چشم خود نهادم و بر سينه ام فشردم .
جبرئيل گفت : اى محمد! اين سيب را بخور. گفتم : اى حبيب من ! آيا هديه پروردگارم را بخورم ؟ گفت : آرى ، به تو امر شده كه آن را بخورى . و من وقتى آن سيب را دو قسمت كردم تا بخورى نورى از آن ساطع گرديد كه مرا به وحشت افكند، جبرئيل گفت : نترس و آن را بخور، اين نور به منصوره تعلق دارد. گفتم : منصوره كيست ؟ گفت : دخترى است كه از صلب تو به وجود خواهد آمد و نام وى در آسمان منصوره است و در زمين فاطمه . پس گفتم ن اى جبرئيل ! چرا در آسمان منصوره ناميده شد و در زمين فاطمه ؟ گفت : در زمين فاطمه ناميده شد بر