ن ابوزيد بصرى خواندم و گفتم: ابوبكر به چه كسى كنايه مى زند؟!

گفت: كنايه نمى زند به صراحت مى گويد.

گفتم: اگر سخن او صريح بود، از تو نمى پرسيدم. خنديد و گفت: مقصودش على عليه السلام است.

گفتم: روى همه ى اين سخنان تند با على عليه السلام است؟ گفت: بله! پسركم! حكومت است!

گفتم: پس انصار چه گفتند؟ گفت: از على عليه السلام حمايت كردند. اما او ترسيد فتنه برخيزد و آنان را نهى كرد. [ شرح نهج البلاغه ى ابن ابى الحديد: ج 16، ص 215. ] به راستى در آن روز ابوبكر چنين سخنانى گفته است؟ آيا فاطمه عليهاالسلام در مسجد حاضر بوده و شنيده است كه به شوهر وى و نخستين مسلمان و امام بر حق مسلمانان چنين بى حرمتى روا داشته اند؟ و يا اين كه بعد از رفتن على و فاطمه عليهاالسلام ابوبكر اين سخنان زشت و ركيك را به زبان آورده است؟!

نوشته اند: چون دختر پيغمبر آن گفتار اهانت آميز را در پاسخ خود شنيد، دل آزرده و خشمناك به خانه برگشت.

اكنون زنده بودن «برايش دردآور و طاقت فرساست». در اين شرايط نه تنها تلاش، كه تحملّ نيز برايش محال است.

اكنون شكست خورده و نوميد از آخرين تلاشهاى بى ثمرى كه كرد تا «حق ابوالحسن » را به وى باز آورد و آنچه را كه فرو مى ريخت، از سقوط بازدارد و نشد.

اكنون تنها راه نجات خود را در مرگ خود مى بيند. و لذا هر روز كه مى گذشت، براى مرگ بى قرارتر مى شد، تنها روزنه اى كه مى تواند از زندگى بگريزد.

تنها اميدش اين است كه با جانى لبريز از شكايت و درد به پدر پناه برد، و در كنار او بياسايد.
چرا مسلمانان به دختر پيامبر كمك نكردند؟!

دردآور اين كه فاطمه عليهاالسلام با آن شأن و جلالت و مقام بلندش بلافاصله بعد از وفات پيامبر از طرف ابوبكر و عمر مورد ظلم و ستم واقع شد و پيش اصحاب و ياران پيامبر اظهار تظلّم كرد و از آنها استمداد نمود و با دلائل محكم حقانيت خود را به اثبات رساند با اين كه آنها همه حقانيت او را تصديق مى كردند و به مظلوميت او اشك مى ريختند، ولى عجيب است كه در آن مجلس عمومى كسى به يارى فاطمه عليهاالسلام برنخاست و كسى از او حمايت نكرد. را ستى چرا مهاجر و انصار كه دو بازوى پرتوان پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله به شمار مى رفتند، به دختر پيامبرشان كمك نكردند؟ كجا بودند زنان مهاجر و انصار كه اطراف فاطمه عليهاالسلام را نگرفتند؟! و چرا در آن شرايط دختر پيامبر را تنها گذاشتند؟ چند روز مجلس ابوبكر با مجلس پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فاصله داشت؟ چرا به اين زودى همه چيز را فراموش كردند؟! بر فرض اگر شك داشتند، در آنچه واقع شده بود، چرا به شهادت شاهدان وى گوش فرا ندادند؟! و لى عايشه دختر ابوبكر همين كه بر ضد اميرالمؤمنين على عليه السلام قيام كرد، و براى كشتن بنى هاشم و ريختن خون عده ى زيادى از مسلمانان از مكه به سوى بصره حركت نمود، گروه زيادى از مسلمانان به يارى او شتافتند و او را بر ظلم و عدوان يارى نمودند و در حمايت او كشته ها دادند و سرگذشت تأسف بار او در تاريخ معروف است با اين كه مى دانستند كه عايشه حجاب خدا و رسول خدا را به موجب آيه ى شريفه ى: (وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبرُّجْنَ...) [ احزاب: 33. ] پاره كرد و در خانه ى خود قرار نگرفت، مانند دوره ى جاهليت پيشين به آرايش و خودآرائى پرداخت و هر عاقلى و اهل هر ملتى مى داند كه در جهاد و اقامه ى خلافت اقتدا بر زنان جايز نيست.

با وجود روايات آنها در كتاب «الجمع بين الصحيحين» در مسند «ابى بكر» كه از آن ضلالت و گمراهى عايشه و پيروان او در رفتن به بصره معلوم مى شود آنجا كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «لَن يُفلحُ قومٌ وَلَّوْا أَمرَهمُ اِمرأَةً» «هرگز رستگار نمى شوند قومى كه حكومتشان را به دست زن بسپارند».

با وجود اين كه حميدى در كتاب «الجمع بين الصحيحين» باز از مسند عبداللّه بن عباس روايت كرده كه از عمر بن خطّاب سؤال كرد و گفت: كيستند آن دو زن از زنان پيامبر كه قرآن درباره ى آنها فرمود: (إِنْ تَتُوبا إِلىَ اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُهُما) [ تحريم: 4. ] اينك اگر هر دو زن به درگاه خدا توبه كنيد كه البته دلهاى شما (خلاف رضاى پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله) ميل كرده است.

عمر گفت: «هما عائشة و حَفصة». [ بخارى، صحيح: ج 6، ص 70- 71. ] «آندو عبارتند از عايشه و حفصه».

اين متابعت آنها از عايشه و خودداريشان از يارى فاطمه عليهاالسلام از چيزهائى است كه صاحبان عقل رابه تعجب وامى دارد و دلالت مى كند بر اين كه آنان كه از بنى هاشم عدول كردند، در منتهاى ضلالت و گمراهى بودند.

در رابطه با تصديق عايشه و عداوتشان نسبت به فاطمه، اين كه حميدى و ديگران در «الجمع بين الصحيحين» روايت كرده اند كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله چون به مدينه هجرت كردند موقتاً در بعضى از خانه هاى اهل مدينه ى سُكنى گزيد و قرض كرد تا محل انبارى خرما را كه به دو يتيم به نام سهل و سُهيل تعلق داشت، خريدارى نمايد كه سرانجام آنجا را به پيامبر هبه كردند. روايت شده است كه پيامبر آنجا را خريد و در آن مكان مسجد ساخت و اتاقهائى هم براى سكونت خانواده و زنانش بنا نمود و چون تمام شد به آنجا انتقال يافت.

باز حميدى در حديث صد و سى و چهارم از مسند انس بن مالك در موضع مسجد به خصوص روايت كرده است و در روايت ديگرى هم گفته: پيامبر چون خواست مكان مسجد را از قوم بنى النجّار بخرد آنجا را به پيامبر هبه كردند و در آنجا يك درخت خرما وجود داشت و قبرستان مشركين بود، پيامبر درخت را كَند و قبرها را خراب كرد. [ مسلم، صحيح: ج 1، ص 373. ] و همچنين كتابشان مشتمل است بر اين كه «بيوت» (خانه ها) از پيامبرشان بود. يعنى پيامبر مالك آنها بود.

در آيه ى شريفه مى خوانيم:

(يا أَيُّهاَ الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمُ). [ احزاب: 53. ] «اى كسانى كه به خدا ايمان آورده ايد، بر خانه هاى پيغمبر داخل نشويد مگر آن كه اذن دهد».

معلوم است كه همسرش عايشه در مدينه خانه اى از خود نداشت و نه پدرش و نه قومش در مدينه از خودشان منزل نداشتند زيرا كه آنها در مكه اقامت داشتند و كسى هم ادعا نكرده كه عايشه در مدينه براى خود خانه اى ساخت با وجود اين، همه ادعا كرده اند كه ابوبكر حجره ى پيامبر را كه پيامبر در آنجا دفن شده بود، به عايشه تسليم نمود ولى فاطمه دختر پيامبر را از فدك و عوالى منع كرد، با اين كه فدك در تصرف او بود و بنا به شهادت شاهدان عينى پدرش آن را در حال حياتش به وى بخشيده بود و فاطمه را برخلاف آيات ارث، از ارث پدر محروم ساخت پس اگر عايشه حجره را در اثر سُكنى مالك شده باشد، پس چرا زنان ديگر پيامبر مالك حجره هاى خود كه در آنها ساكن بودند، نباشند؟ و مى دانيم پيامبر به هنگام رحلتش زنان متعدد داشت و هر كدام در حجره اى سُكنى داشتند و اگر از راه ارث بود، پس به چه طريق عايشه از پيامبر ارث برد ولى دخترش فاطمه عليهاالسلام ارث نبرد؟!

چگونه عايشه همان حجره را به خود اختصاص داده بود در حالى كه نُه يك از هَشت يك ميراث، يع