ت: أشهدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه فاطمه از شنيدن نام پدر صيحه زد و غش كرد. مردم به بلال گفتند: ديگر اذان نگو كه فاطمه دار دنيا را وداع گفت و خيال كردند كه فاطمه به درود حيات گفت. بلال اذان را قطع كرد وقتى فاطمه به هوش آمد به بلال گفت: اذان را تمام كن. عرض كرد اى سرور بانوان عالم اجازه بده بقيه را نگويم زيرا براى شما مى ترسم. [ بحار: ج 43، ص 157. ] حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از پدر آنقدر گريه كرد كه همسايگان از گريه اش بى تاب شده خدمت على عليه السلام عرض كردند: فاطمه را بگو يا شب گريه كند روز آرام بگيرد و يا روزها گريه كند شب آرام باشد. زيرا گريه ى او آسايش را از ما سلب كرده است. (آيا گريه ى فاطمه آسايش را از هيئت حاكمه سلب كرده بود يا از مردم؟!).

فاطمه عليهاالسلام در پاسخ فرمود: عمر من به آخر رسيده و در بين شما چندان توّقفى ندارم. روزها دست حسنين عليهما السلام را مى گرفت و سر قبر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله مى گريست و به فرزندانش مى فرمود: اين قبر جد شماست كه شما را بر دوش خود سوار مى كرد و دوستتان مى داشت. بعداً مى رفت در قبرستان بقيع سر قبر شهدا اشك مى ريخت.
 على عليه السلام براى آسايش فاطمه عليهاالسلام سايبانى در بقيع درست كرد كه بعداً به نام «بيت الأحزان» ناميده شد. [ بحار: ج 43، ص 157- خصال: ج 1، ص 272- امالى صدوق: ص 121- ارشاد القلوب: ص 95- روضة الواعظين: ص 520- تفسير عيّاشى: ج 2، ص 188- مناقب: ج 3، ص 322- كشف الغُمّة: ج 2، ص 126. ] أنس مى گويد: هنگامى كه از دفن رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فارغ شديم و برگشتيم فاطمه عليهاالسلام فرمود: اى انس چگونه راضى شديد بر بدن رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله خاك بريزيد. [ اُسد الغابة: ج 5، ص 524- طبقات ابن سعد: ج 2، ص 83. ] ابن بابويه به سند خود از محمود بن لبيد روايت كرده است كه گفت: حضرت فاطمه بعد از وفات پدر بزرگوارش مى آمد و در كنار مزار شهدا نزد قبر حمزه ى سيدالشهدا گريه مى كرد. روزى به كنار قبر حمزه رفتم ديدم آن حضرت در آنجا به شدت گريه مى كند صبر كردم تا ساكت شد آنگاه به سوى وى رفتم، سلام كردم گفتم اى سرور زنان از گريه ى جانسوزت رگ دلم پاره شد. فرمود: اى أباعمر! «ويحق لى البُكاء فلقد أصبت بخير الآباء رسول اللّه» «حق دارم گريه كنم به مصيبت بهترين پدرها رسول خدا مبتلا گشتم». آنگاه اين شعر را خواند:
إذا ماتَ يوماً ميّت قَلَّ ذِكرُه 	  	و ذِكرُ أبى مُنذ ماتَ واللّه أكثَرُ

گفتم اى بانوى من! دوست دارم مسأله اى را از شما سؤال كنم. فرمود: بپرس. عرض كردم: آيا پيغمبر قبل از وفاتش على عليه السلام را به امامت تعيين كرد؟ فرمود: واعجبا! آيا روز غدير را فراموش كرديد؟ عرض كردم غديرخُم را مى دانم ولى مى خواهم بدانم كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله به شما در اينباره چه فرمود؟ گفت: خدا گواه است كه رسول خدا به من فرمود:

«علىٌّ فيكم خيرُ من أخلفه فيكم و هو الإمام والخليفة بعدى و سبطاىَ و تسعةٌ مِن صُلب الحسين أئمّة أبرار لئن اتبعتموهم وجدتموهم هادين مهدييّن ولئن خالفتموهم ليكون الإختلاف فيكم إلى يوم القيامة».

«بعد از من على عليه السلام خليفه و امام است و دو فرزندم حسن و حسين عليهماالسلام و نُه نفر از صلب حسين عليه السلام امام مى باشند اگر از آنان پيروى كنيد، هدايت مى شويد و اگر با آنان مخالفت نماييد، تا دامنه ى قيامت اختلاف در ميان شما خواهد بود».

گفتم: پس چه شد كه على عليه السلام حق خود را مطالبه ننمود؟ فرمود: «اى اباعمر! امام همانند كعبه است بايد مردم به سوى او آيند او به سوى كسى نرود». و پس از آن فرمود:

«قسم به خدا اگر حق را به اهلش واگذار كرده بودند، هيچ دو نفرى درباره ى خدا اختلاف نمى كردند و حق از دست سلف صالح به بازماندگان مى رسيد تا زمان قيام قائم ما كه نهمى از پشت فرزندم حسين عليه السلام است، وليكن كسى را كه خدا عقب انداخته بود، جلو انداختند و كسى را كه مقدم داشته بود، در عقب گذاشتند وقتى پيامبر را به خاك سپردند، به هواى نفس خود كسى را اختيار كردند و به رأى خود عمل نمودند هلاكت باد بر ايشان. آيا نشنيديد خداوند مى فرمايد:

(وَ رَبّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الخِيَرَةُ...) «پروردگار تو (خطاب به پيامبر) مى آفريند و برمى گزيند اخبار به دست آنان نيست».

بلى شنيديد لكن آنها چنانچه خداى مى فرمايد: (فَاِنّها لا تَعْمىَ الأَبْصارُ...) «هستند، چشمهاى سر كور نمى شود، ليكن چشمهاى دل كور مى گردد هيهات آرزوهاى خود را در دنيا پهن كردند و مرگهاى خويشتن را به فراموشى سپردند، بار خدايا به تو پناه مى برم از كجى بعد از استقامت يعنى گمراهى بعد از هدايت». [ كفاية الأثر: ص 27- 26- بحار: 36، ص 4- 353- غاية المرام: ج 1 ، ص 204- 204. ] گريه هاى فاطمه عليهاالسلام، علل و عوامل متعددى داشت. مرگ پدر، مظلوم شدن شوهر، از دست رفتن حق و بالاتر از همه دگرگونى هائى كه پس از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله- به فاصله اى اندك- در سنت مسلمانى پديد آمد. ملت جوان اسلام از مسير حقيقى و طريق مستقيم ديانت منحرف شد و در راهى افتاد كه پراكندگى و بدبختى از نتايج حتمى آن است اين بود كه كاخ اميدش، همه ى ديوارها و پايه ها و برج و باروهائى كه با آن همه رنج برآورده شده بود، ناگهان يك مرتبه درهم فرو ريخت و دردهاى فراوان و سنگين بر دل او هجوم آورد و همين سبب شد كه وى اشكهائى از ديده و خونهائى از سينه روان سازد.دو لبخند

استاد گرانقدر «سليمان كتانى» محقق و نويسنده ى بزرگ مسيحى در كتاب ارزشمند خود به نام «فاطمة الزهرا وتر فى عمد» عليهاالسلام (فاطمه ى زهرا زهى در نيام) كه بهترين كتاب در باريه ى شخصيت فاطمه زهرا عليهاالسلام شناخته شده، زير عنوان «دو لبخند» مى نويسد:

«زمين از فاطمه، جز دو لبخند نصيبى نداشت. دو لبخندى كه گرداگرد لبان فاطمه دور مى زد، همچنانكه لبخندى بر دهان دانشمندى، در برابر جمعى از نادانان و يا گروهى از دروغگويان مى نشيند. لبان فاطمه، لبخند نخستين را در حالى بر لبان فاطمه نقش بست كه اندوه، دل فاطمه را مى فشرد و او در اطراف بستر پدر خود مى گرديد، بسترى كه كابوس مرگ بدان چشم دوخته و گرداگرد آن طواف مى كرد. اين لبخند، لبخندى بود كه سراسر آن آرزو و سراسر آن رضايت خاطر بود. همانا عايشه، تماشاگر اين تبسّم بر چهره ى فاطمه بود و بدان گواهى داد.

آرى عايشه مى ديد كه اين لبخند به گونه ى گوارائى بر رخسار فاطمه مى نشيند، همچنانكه قطره ى شبنمى بر غنچه ى گل، بى ترديد عايشه از اين تبسّم در شگفت بود، تبسّمى كه بر سيماى فاطمه ى غمگين، در برابر جسد پدر، نقش بسته بود، در حالى كه بندهاى جان پدر را آخرين نفس هاى او از هم مى كشيد و از اين رهگذر بود كه عايشه، فاطمه را به چيزى همانند اختلال فكرى متهم كرد زيرا مرگى كه با دو شهبال خود در آن گوشه ى اندوهبار خيمه زده بود، نمى توانست چيزى جز اشك از ديدگان فرو ريزد و جز ولوله انگيزد. عايشه- مگر پس از زمانى- دريافت نكرد كه لبخند فاطمه عليهاالسلام پاسخى از جانب فاطمه 