بود. پاسخ به وعده اى كه پدر فاطمه به فاطمه داده بود و ا و را خرسند ساخته و در گوش وى گفته بود كه وى نخستين كسى از خاندان او خواهد بود كه به پدر خواهد پيوست و بدو ملحق خواهد شد. [ صحيح بخارى: ج 4، ص 247- سنن ترمذى: ج 5، ص 36. ] اين نخستين لبخندى بود كه فاطمه آن را بسان حجابى كه در پس آن درياهائى از معانى، نهفته است. بر چهره ى خود نقش بست. دريائى از دريافت و احساس، دريائى از مهربانى، دريائى از فداكارى، دريائى از پارسائى، دريائى از ريشخند و استهزاى زمين و خاك زمين، دريائى از گريز، دريائى از اشتياق به رهائى و آزادى، دريائى از ايمان به پدر، دريائى از شكفتگى جوانى، دريائى از قهرمانيها و دريائى از ميراث گرامى.

پس از اين لبخند، اشكهاى بسيارى بر روى دو گونه ى او راه گشود كه اين اشكها، اشكهاى آرزوى تحقق يافتن و عده اى كه نويد نزديكى ديدار پدر را مى داد، بود. اين اشكها همانند امواجى بود كه به كناره ى ساحل مى خورند و خاكهاى آن را شستشو مى دهند. اين اشكها بسان اشكهاى قهرمانانى بود كه در قيد و بند اسارت ها گرفتار آمده اند، اين اشكها تراژدى هائى بود كه بر صحنه هاى نمايش خانه ها شكل گرفته و تجسم مى يابند. و آنگاه اين تراژدى و داستان غم انگيز به پايان رسيد. و اينجا لبخند دومين فاطمه شكل گرفت. لبخند دومين و آخرين فاطمه عليهاالسلام اين لبخند را در حالى آشكار فرمود كه بر آن تابوتى كه خود به دست خويش ساخته بود، [ اسماء چيزى مثل هودج عروسى بر فاطمه درست كرده بود او در حبشه ديده بود كه نعش «تابوت» به شكل خاصى مى سازند و جنازه را در آن قرار مى دهند. (ذخائر العقبى: ص 53- مجمع الزوائد: ج 9، ص 210). ] صعود مى فرمود و خود را در آن پنهان مى نمود. فاطمه عليهاالسلام آنچنان كه عروس به هنگام زفاف پذيراى آرايش خود مى شود، پذيراى مرگ شد. غسل نمود. آنگاه جامه ى نوين خويش را طلب فرمود تا آن را در بَر كُند. سپس پارچه سرتاسرى كفن را به روى خويش افكند، همانا آن خورشيد تابناك و جلوه ى دل افروز به خاموشى گرائيد و همه چيز تمام شد و آخرين كلام فاطمه اين سخن التماس آميز بود كه: پس از مرگ جسد وى مخفى و پوشيده بماند. فاطمه همه ى لوازم و واجبات را خود به دست خود انجام داد و آنگاه ديدگان خود را بربست، در حالى كه لبخند شادمانى و خشنودى بر لبان او نقش بسته بود. فاطمه لحظه اى بعد در پيشگاه پدر بود». [ فاطمه ى زهرا عليهاالسلام زهى در نيام، ترجمه ى سيد جعفر طباطبائى: ص 1- 253. ] روز وفات زهراى مرضيّه عليهاالسلام همه ى مردم مدينه بر مظلوميت زهرا مى گريستند و مدينه يكپارچه ضجّه و ناله بود. مثل اين كه پيامبر از دنيا رفته است. چنانكه ابن ابى الحديد معتزلى با ذكر سند از قول شيخ ابى يعقوب مى گويد: زمانى كه فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت، تمام زنان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در مراسم تعزيه ى بنى هاشم شركت نمودند و كلامى نيز از عايشه به على عليه السلام منتقل شد كه حاكى از آن بود كه عايشه از مرگ فاطمه خوشحال شده است!! [ شرح نهج البلاغه ى ابن ابى الحديد: ج 9، ص 198- البته ابى يعقوب شيعه نبود، بلكه سنى معتزلى متعصّبى بود. ] آيا سكوت اصحاب مى تواند دليل بر حقانيّت ابوبكر باشد؟

ممكن است كسى بگويد اگر ابوبكر در مورد فدك و ارثيّه ى فاطمه عليهاالسلام به خطا حكم نمود، و روايتى كه او تنها از پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله نقل كرده، حجت نبوده و توان معارضه با صريح قرآن را ندارد، پس چرا همه اصحاب در اينباره سكوت نموده و دم نزدند و به ابوبكر اعتراض نكردند با اينكه زهرا از آنان استمداد نمود؟!

در اين رابطه سيد مرتضى پاسخى از ابوعثمان جاحظ از كتاب (العباسيه) او نقل نموده است كه در جاى خود عالمانه و منصفانه است. ابوعثمان جاحظ [ جاحظ تمايل به نصب عداوت با اهل بيت داشت و در كتاب عثمانيه، بزرگان علماى شيعه را به باد انتقاد گرفته است (الكُنى والألقاب: ج 2، ص 121). ] مى گويد:

«عده اى گمان مى كنند، دليل بر صدق خبر ابوبكر و عمر درباره ى منع فدك از فاطمه سكوت اصحاب رسول خدا و ترك اعتراض آنان است».

سپس مى گويد:

«اگر عدم اعتراض به ابوبكر و عمر از سوى اصحاب دليل بر صدق گفتار آن دو باشد، عدم اعتراض به فاطمه در هنگام احتجاج با ابوبكر نيز دليل بر صحت ادعاى فاطمه است. به خصوص اين كه گفتگوى آنان در اينباره به درازا كشيده شد، مراجعه و اصرار و شكايت فراوان گرديد و موجبات خشم و غضب فراهم شد و از سوى فاطمه به نقطه ى اوج رسيد تا آنجا كه از ابوبكر و عمر قهر نمود و سفارش كرد كه ابوبكر بر او نماز نگذارد و هنگامى كه براى مطالبه ى حق خود با ابوبكر و يارانش احتجاج نمود به او فرمود: در هنگامى كه مُردى، چه كسى از تو ارث مى برد؟ ابوبكر گفت: خانواده ام، حضرت فرمود: پس چه شده است كه ما از پيامبر ارث نمى بريم؟ و سرانجام، پس از آن كه او را از ارث محروم نمود و در حق او بخل ورزيد و بر عليه او دليل اقامه نمود و مسأله را علنى كرد و چون فاطمه عليهاالسلام ظلم و ستم را مشاهده نمود و خود را بدون ياور ديد، فرمود: «واللّه لأَدْعُوَنَّ اللَّهَ عَلَيْكَ...» «به خدا سوگند بر تو نفرين خواهم كرد». و ابوبكر گفت: من درحق تو دعا مى كنم.

فاطمه فرمود: «واللَّهِ لاُاكَلِّمُكَ أبداً» «هرگز با تو سخن نمى گويم». و او گفت: من هرگز تو را ترك نمى كنم.

بنابراين اگر عدم اعتراض اصحاب رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله دليل بر صحت گفتار ابوبكر است، ترك اعتراض به فاطمه نيز دليل بر صحت خواسته ى ا و است زيرا حداقل واجب بر اصحاب اين بود كه اگر خواسته ى فاطمه عليهاالسلام بى مورد بود و به آن آگاهى نداشت، او را آگاه مى كردند و اگر ادعايش از روى فراموشى بود، او را يادآورى مى كردند و به او تذكر مى دادند كه اعتراض نكند و راه ناصواب نرود و اين كه مى بينيم در هر دو جانب سكوت اختيار نموده اند، سكوت آنان را دليل هيچ چيز نمى پنداريم و رجوع به اصل حكم خداوند در مورد ارث، در اين صورت تنها راه درست است و بر همگان واجب است كه به اين اصل مراجعه كنند...

ديگر اين كه چگونه ترك اعتراض اصحاب را دليل و حجت قاطع بدانيم در صورتى كه عمر به طور صريح اعلان مى دارد:

دو نوع متعه در زمان رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله وجود داشت مُتعتانِ كانَتا على عَهدِ رَسولِ اللَّه: مُتْعَةُ النِّساء و مُتعةُ الحجِّ أناَ أنْهى عَنهما وَ اُعاقِبُ عليهِما» «متعه حج و متعه زنان و من شما را از آن نهى مى كنم و آن را تحت پيگرد قرار مى دهم» هيچ كس از صحابه به او اعتراض نمى كند و ممانعت از اجراى اين دو حكم الهى را ناپسند نمى داند. و حتى از او سؤال نيز نمى كنند و شگفت زده نمى شوند كه چگونه دستور پيامبر را اين چنين ناديده گرفته و صريحاً بر خلاف آن دستور مى دهد و چگونه عدم اعتراض اصحاب را مى توان دليل بر صحت چيزى دانست در حالى كه عمر صريحاً پس از رحلت رسول اكرم صلى اللَّه عليه و آله در سقيفه ى بنى ساعده اظهار مى دارد كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «الأئمّة مِن قُريش»، «امامان ا