 قريش هستند» (يعنى غير از قريش به خلافت نمى رسند). و چگونه در هنگام مرگ خود گويد اگر (سالم) زنده مى بود، هرگز در مورد او براى خلافت ترديد نداشتم در حالى كه سالم برده زنى از انصار بود كه آن زن را آزاد ساخت و از قريش نبوده است و هيج كس در اين مورد به او اعتراض ننمود و با او مقابله نكرد و از كارش در شگفت نماند.

عدم اعتراض و سكوت مردم دليل بر حقانيت كسى است كه داراى قدرت و شوكت نباشد اما كسى كه صاحب قدرت و زور است، و مى تواند امر و نهى نمايد و مخالف را به قتل برساند و زندانى نمايد، اگر سخنى گويد و مردم سكوت كنند هرگز سكوت و عدم اعتراض مردم نشانه ى تصديق گفتار صاحب نفوذ و قدرت نمى باشد.

سپس جاحظ مى گويد:

«بعضيها گفته اند بلكه بر صدق گفتار و درستى كار آنان، خوددارى اصحاب از خلع آنان از حكومت و عدم شورش بر آنان است يعنى اگر صحابه كار ابوبكر و عمر را خلاف مى دانستند بر عليه آنان شورش مى كردند و آنان را از خلافت خلع مى نمودند و چون اين كار را نكرده اند، دليل بر اين است كه كار آنان را خلاف نمى دانستند چنمان كه بر عثمان به خاطر كار مخالفت صريح او با قرآن، بر او شوريدند و او را به قتل رساندند و اگر كار ابوبكر و عمر هم آنچنان بود كه مى گويند، مى بايست امت همان روشى را درباره ى ابوبكر و عمر به كار مى بردند كه درباره ى عثمان انجام دادند، در حالى كه عثمان داراى نيروى بيشتر و قومى شريف تر و ثروتى افزون تر و تجهيزاتى بيش از آنان داشت».

جاحظ مى گويد در پاسخ مى گوئيم: ابوبكر و عمر قرآن را (به ظاهر) انكار نكردند و دستورات پيامبر را (علناً) انكار ننمودند، بلكه پس از اقرار به حكم ميراث مدعى روايتى از پيامبر شدند كه (عقلاً) محال نبوده و ادلّه ى عقلى وجود چنين روايتى را ممتنع ندانسته و نيز شايد برخى از اصحاب آنان را به خاطر اين كه در ميان قوم خود عادلش مى پنداشتند، تصديق نموده زيرا ظاهرالصلاح بودند و پيش از اين نيز گناه و خيانتى آشكار از آنها مشاهده ننموده بودند بنابراين تصديق آنان به خاطر حسن ظنّى بوده كه داشتند و نيز به اين جهت كه بسيارى از آنان از حقيقت ادله اطلاع نداشتند و به همين لحاظ اعتراض اندك گرديد و مردم مسائل را واگذار كردند و همين امر باعث شد كار مشتبه شود و جز آگاهانى پيشتاز نتوانند حق را از باطل تشخيص دهند. و نيز به اين جهت كه ابوبكر و عمر كمتر از بيت المال استفاده مى كردند و مردم خواهان آن هستند كه خليفه در مسائلى كه موجب ازدياد ثروت آنان شده، سخت گير نباشد و ماليات هائى را كه از آنان دريافت مى دارد به مصرف شخصى خود نرساند. برخلاف عثمان كه چنين نبود و نيز ممانعت ابوبكر و عمر از استرداد حق عترت پيغمبر، موافق با خواسته ى بزرگان قريش و عرب بود و نيز عثمان خود شخص ضعيف النفس بود. قدر و منزلت و مقام خود را نمى دانست و با مخالفان خود شدت عمل نشان نمى داد اين مسائل باعث شد كه مردم در مورد عثمان از خود جرأت نشان دهند، در حالى كه اگر چندين برابر كارهاى خلافى كه عثمان انجام داد، اگر ابوبكر و عمر انجام مى دادند، كوچكترين عكس العملى از سوى مردم ديده نمى شد. [ شافى، سيد مرتضى: صص 234- 233- بنا به نقل ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه: ج 16، صص 267- 264. ] آرى هرگز سكوت صحابه و عدم اعتراض آنان را در مورد غضب فدك و ارثيه ى حضرت زهرا عليهاالسلام نمى توان دليل بر حقانيت ابوبكر و عمر دانست، بلكه سكوت آنها به علت اختناق و خفقانى بود كه حكام جديد به وجود آورده بودند. مگر كسى در آن شرايط جرأت مخالفت داشت عمر كه شخصاً قهرمان اين صحنه بود از نظر اخلاقى مردى خشن و درشتخو و پُرهيبت و وحشتناك بود.

ابن ابى الحديد مى گويد:

بزرگان صحابه از ملاقات با عمر پرهيز داشتند ابن عباس عقيده خود را درباره مسأله «عول» بعد از فوت عمر ابراز داشت به او گفتند: چرا قبلاً نمى گفتنى؟ گفت: از عمر مى ترسيدم. [ شرح نهج البلاغه: ج 1 و 73، ص 174. ] «درّه عمر» يعنى تازيانه او ضرب المثل هيبت بود تا آنجا كه بعدها گفتند: «درّه عُمَر اَهْيَت مِن سيفِ حجّاج» يعنى: تازيانه عمر از شمشير حجاج مهيب تر بود. [ نهج البلاغه: ج 1، ص 181. ] عمر زنى را براى پرسش از جريانى احضار كرد زن حامله بود ، هنگامى كه او را ديد بچه اش را سقط كرد. [ شرح نهج البلاغه: ج 1، ص 174. ] عمر نسبت به زنان خشونت بيشترى داشت زنان از او زياد مى ترسيدند در فوت ابوبكر زنان خانواده اش مى گريستند و عمر مرتب منع مى كرد اما زنان همچنان به ناله و فرياد ادامه مى دادند، عاقبت عمر «ام فروه» خواهر ابوبكر را از ميان زنان بيرون كشيد و تازيانه اى بر او نواخت زنان پس از آن، متفرق گشتند . [ شرح نهج البلاغه: ج 1، ص 181. ] و نيز نقل كرده كه عمر هنگام مرگ از اهل شورى پرسيد: همه شما طمع در خلافت داريد؟ زبير گفت: ما از تو كمتر نيستيم زيرا تو در ميان قريش نه از ما در اسلام سبقت داشتى و نه در نزديكى به پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله.

ابوعثمان جاحظ گفته است: به خدا سوگند اگر نه اين بود كه زبير مى دانست عمر در همان ساعت خواهد مرد هرگز جرأت نمى كرد چنين سخنى بگويد و جرأت نفس كشيدن نداشت. [ شرح نهج البلاغه: ج 5، ص 13 و 14. ] از اينجا معلوم مى شود اين مرد خشمگين به هنگام حمله به خانه فاطمه چه طوفانى به پا كرده بود مگر در آن شرايط كسى مى توانست درباره خلافكاريهاى فرزند خطّاب سخنى بگويد اين شهامت دختر پيامبر بود كه همينكه عمر را با شعله اى آتش در كنار خانه خود ديد به وى خطاب كرد: اى پسر خطاب! آيا براى آتش كشيدن خانه ما آمده اى... [ عقدالفريد: ج 5، ص 13 و 14، ج 3، ص 64. ] سكوت به مقتضاى مصلحت اسلام

مى دانيم على عليه السلام كسى بود كه در تمام لحظات زندگى خويش، در نهايت آمادگى بود كه جان خود را در راه خدا نثار كند. او از روزى كه خود را شناخت و تا صبحى كه در مسجد كوفه به شهادت رسيد، در راه مصالح اسلام فداكارى كرد. او صاحب همان شمشيرى بود كه- هر جا كه حمله مى كرد و هجوم مى آورد- همواره پيروزى به حلقه ى آن آويخته بود. دليرى بود كه هيچ گاه دليرى دلاوران بدو نمى رسيد، سوارى كه از سواركاران گوى سبقت ربوده بود. در ميدان جنگ جز براى پيكار جابجا نمى شد. او هميشه براى جهاد در راه خدا پيشگام و در ميدانهاى جنگ مشتاق ديدار دشمن بود. او به استقبال مرگ مى رفت و در مقابل دشمن، صبور و بردبار بود با افكندن خود به كام مرگ، بر مرگ چيره مى شد و مرگ را به عقب نشينى و فرار وادار مى كرد و گوياترين نمونه براى شجاعت و دليرى و استواريش همان داستان خوابيدن او در شب هجرت [ الإمام على بن ابى طالب: ج 1، صص 104- 110. ] در بستر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله بود با اين كه كاملاً مى دانست كه در معرض خطر است، و از دم شمشير آن جنگجويان جان سالم بدر نخواهد برد و...

پس جاى اين سؤال است كه آيا صاحب آن شجاعت و شهامت چرا بعد از حادثه ى تلخ سقيفه و غصب فدك و مظلوميت همسرش سكوت اختيار كرد؟ مسلماً سكوت آن حضرت با توجه به سوابق درخشانش از ضعف و ترس نبود، زيرا او از دوران جوانى عاشق شهادت بود، از اينجا م