 چه كنيم كه ما بيعت كرده ايم. حضرت زهرا در پاسخ آنها فرمود: از من دور شويد عذر شما پيش من پذيرفته نيست شما مقصريد.

در نتيجه احساسات مردم بيشتر شد، تشتت و اضطراب ساعت به ساعت بيشتر گرديد اهل مدينه ابوبكر را مخاطب ساخته و گفتند: دختر پيغمبر آخرين روزهاى عمر خود را مى گذراند واى بر تو اگر فرداى قيامت پيغمبر اسلام از تو سئوال كند كه با دخترم فاطمه چگونه رفتار نموديد، چه جواب خواهى داد؟.

ابوبكر و عمر در مقابل عواطف و احساسات پرشور مردم مدينه نسبت به دختر پيامبر قرار گرفتند و در نتيجه به فكر افتادند چه بايد كرد؟ عواطف مردم را چگونه بايد آرام نمود و به چه طريق مى شود مردم را ساكت نمود هر دو به اين فكر افتادند كه هر طورى شده بايد از فاطمه عيادت نمود. آنها از عيادت زهرا ممنوع بودند و زهرا بر طبق تصميمى كه گرفته بود با آنان قهر كرده و اجازه عيادت و ملاقات نمى داد. كم كم دستگاه خلافت به وحشت افتاد كه مبادا زهرا عليهاالسلام از اين مرض بهبود نيابد و از خليفه وقت ناراضى باشد و اين لكه تا قيامت بر دامن آنها باقى بماند.

به قول مهيار ديلمى:

سَيَعْلَمُ مَنْ فاطَمَ خَصْمُهُ بِأَىِّ نَكالٍ غَداً يَرْتَدى

بِأَىِّ نَكالٍ غَداً يَرْتَدى بِأَىِّ نَكالٍ غَداً يَرْتَدى

[ ديوان مهيار: ج 1، ص 300. ] .

«آن را كه خصم و دشمن فاطمه ى زهراست، فردا داند كه چه كيفرى براى او مهياست».عيادت عباس عموى پيامبر

يكى ديگر از كسانى كه به عيادت زهراى مرضيّه عليهاالسلام رفت، عباس، عموى پيغمبر بود. به او گفته شد حال دختر پيغمبر خوب نيست و خود را ممنوع الملاقات كرده و به كسى اجازه ى عيادت نمى دهد. عباس اجازه ى ملاقت دريافت نكرد و به منزلش برگشت و كسى را نزد على عليه السلام فرستاد كه من از فاطمه گلايه دارم به عيادت او رفتم به من اجازه نداد با آن كه گمان مى كنم من احقّ و اولى از ديگران به عيادت او باشم.

حضرت على عليه السلام به آن كسى كه پيام عباس آورده بود، فرمود: به عمويم بگو فاطمه گمان كرده است از مهاجر و انصار كه نقض عهد كردند، همراه او هستند و لذا به خاطر آنها اجازه نداده، من از ايشان معذرت مى خواهم. فاطمه دختر پيغمبر است كه حق او را نشناختند و وصيت پيغمبر را درباره ى او به عمل نياوردند او مظلوم و بيمار است، اميد است خداوند از ستمكاران انتقام بكشد و در ديوان عدالت خود حق او را بگيرد. اى عمو من از شما خواهش مى كنم از تصميمى كه نسبت به اجتماع مهاجر و انصار گرفته ايد، صرفنظر كنيد. فاطمه به من وصيت كرده بيمارى و حتى مرگ او را از ديگران پنهان كنم.

چون خبر به عباس رسيد، گفت: خدا رحمت كند پسر برادرم على عليه السلام را نظر درستى داد. حقاً در خاندان عبدالمطلب مولودى بزرگتر و با بركت تر از على عليه السلام پس از پيغمبر به دنيا نيامده او در هر حال و هر كار سابقه ى درخشانى دارد او اولين كسى است كه به خدا و رسولش ايمان آورده است. [ امالى شيخ طوسى: ص 96- كشف الغُمّة: ص 149- البداية والنهاية: ج 5، ص 285. ] فرياد اعتراض، عيادت ابوبكر و عمر

روزها از حادثه ى تلخ سقيفه ى بنى ساعده گذشت و رياست طلبان بر سرير حكومت استقرار يافتند، تا آن كه باخبر شدند حال دختر پيامبر خوب نيست براى مصالح حكومتشان به فكر افتادند از آن حضرت عيادتى بكنند و از كرده هاى خود عذرخواهى نمايند بالاخره او دختر پيامبر است و رقيق القلب مى باشد شايد با اين عيادت او را از خود راضى نمايند و اگر هم راضى نشد لااقل پيش مردم عذرى داشته باشند و از فشار افكار عمومى كاسته شود اين بود ابوبكر و عمر هر دو باهم به طرف خانه ى فاطمه عليهاالسلام حركت نمودند، درب خانه را كوبيدند كنيزك فاطمه آمد و گفتند به حضرت زهرا عليهاالسلام بگوئيد ابوبكر و عمر براى عيادت آمده اند.

كنيزك رفت و برگشت گفت: خانم اجازه ى ورود نمى دهد. ابوبكر قسم خورد تا عيادت نكنم زير سقفى آرام نگيرم من بايد از فاطمه دختر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله رضايت بطلبم. و شب رفت در بقيع كه سايبانى نداشت، بماند.

فرداى آن روز عمر به على عليه السلام گفت: اى على! ابوبكر پير شده رقّت قلب دارد به عيادت فاطمه رفت، فاطمه او را نپذيرفت تو فاطمه را راضى كن كه اجازه دهد ما از او عيادت كنيم.

على عليه السلام كه صبرش در تصوّر نمى گنجد، به خانه رفت و مطالبى را كه عمر گفته بود، به حضرت فاطمه رساند. و گفت: اى زن آزاده! آن دو نفر در كنار درب ايستاده اند و از من خواسته اند كه از شما اجازه ى ملاقات بگيرم. اكنون نظر شما چيست؟ زهرا عليهاالسلام كه از وضع رقّتبار على عليه السلام خبر داشت، در برابر او مقاومت نكرد عرض كرد:

«يا على البَيتُ بَيتُكَ وَالنِّساءُ للرِّجالِ لا اُخالفُ عليكَ شيئاً».

«خانه، خانه ى تو است من هم در اختيار شما هستم هر طور مى دانى عمل كن».

اين سخن را فرمود به كنيزك خود گفت: صورت مرا به طرف ديگر بگردان كه صورت آنها را نبينم آن دو نفر داخل حجره شدند سلام و احوال پرسى نموده عرض كردند: از ما راضى شو، خداوند از شما راضى باشد. حضرت توجهى نفرمود و جواب نداد پس از چند لحظه كه سكوت حجره را فراگرفته بود، فرمود: چه باعت شده از من رضايت مى خواهيد؟ گفتند: ما اعتراف مى كنيم كه به شما بد كرده ايم حالا آمده ايم از شما معذرت بخواهيم و اميدواريم ما را عفو نمائيد.

فاطمه عليهاالسلام متوجه على عليه السلام و به حضرت عرض كرد با آنها سخن نمى گويم تا سؤالى بكنم اگر راست گفتند چنانچه مايل باشم جواب خواهم گفت و اگر مايل نباشم با آنها سخن نگويم.

ابوبكر و عمر گفتند: دختر پيغمبر سؤال كن ما جواب مى دهيم.

فاطمه عليهاالسلام فرمود:

«أنشد كما باللّه هل سمعتما رسول اللّه صلى اللَّه عليه و آله يقول: فاطمة بضعةٌ منّى و أناَ منها مَن آذاها فقدْ آذانِى وَ مَنْ آذانِى فقد آذىَ اللَّهَ وَ مَنْ آذاها بعدَ مَوتى كانَ كَمَن آذاها في حياتى وَ مَن آذاها فى حياتى كان كمن آذاها بعد مَؤتى».

«شما را به خدا قسم مى دهم كه آيا شنيديد از پدرم رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله كه مى فرمود: فاطمه پاره ى تن من است، من از فاطمه هستم و فاطمه از من است، هر كس فاطمه را اذيت كند من را اذيت كند و هر كس من را اذيت كند فاطمه را اذيت كرده است، كسى كه فاطمه را بعد از مرگ من آزار رساند، مانند كسى است كه در حال حيات من او را اذيت كرده باشد، كسى كه در حال حيات من او را اذيت كرده مانند كسى است كه پس از مرگ من آزار او نموده باشد»؟ قالا اللّهمَّ نِعَم. هر دو گفتند: «آرى ما اين روايت را از پدرت شنيديم».

زهراى اطهر عليهاالسلام همين كه اين اقرار را از آنها گرفت، دستهاى مباركش را به سوى آسمان برداشته گفت:

«اللّهُمَّ إنِّى أَشْهَدُكَ انَّهما آذيانى واللَّهِ لا اُكَلِّمُكُما مِنْ رَأسى كَلِمَةً واحِدَةً حَتّى ألقى رَبِّى و أشكوا كما بما صنعتما بى و أرتكبتما منّى».

«خدايا تو شاهد باش اين دو نفر (ابوبكر و عمر) حداكثر ظلم را نسبت به من روا داشتند، مرا اذيت كردند، خدايا من از آن ها راضى نيست