عيتى در برابر در خانه على- عليه السلام- قرار گرفت و گفت: قسم به خدا من اين خانه را به آتش مى كشم، يا اينكه اهل آن براى بيعت با ابوبكر اين خانه را ترك گويند.

ابن عبد ربه اندلسى مى گويد: «بعث اليهم ابوبكر عمر بن خطاب ليخرجهم من بيت فاطمه و قال له ان ابو فقاتلهم فاقبل بقبس من النار على ان يضرم عليهم الدار، فلقيته فاطمه فقالت يابن الخطاب اجئت لتحرق دارنا قال: نعم او تدخلوا فيما دخلت فيه الامه» [ العقد الفريد، ج 5، ص 12.] : ابوبكر به عمر ماموريت داد تا كسانى كه در خانه على- عليه السلام- بودند، از خانه بيرون كند و اگر امتناع كردند با آنها نبرد نمايد، وقتى فرمانده گروه با امتناع معترضين مواجه شد، دستور داد آتش آوردند كه خانه را بسوزانند، در اين هنگام با فاطمه- سلام الله عليها- برخورد كرد و دخت گرامى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- خطاب به عمر فرمود: آيا آمده اى خانه ى ما را به آتش بكشى؟ عمر گفت: آرى اين خانه را مى سوزانم و يا اين كه مثل ديگران با خليفه بيعت نماييد. طبرى مى گويد: بعد زبير با شمشير برهنه بيرون دويد، پاى او به سنگى برخورد كرد و به زمين افتاد، مهاجمين بر او حمله كردند و شمشير را از دستش گرفتند، و او را بازداشت كردند، و كتك زدند.

ابن قتيبه دينورى مى گويد: «و ان ابوبكر رضى الله عنه تفقد قوما تخلفوا عن بيعته عند على كرم الله وجهه فبعث اليهم عمر، فجاء فناداهم و هم فى دار على فابوا ان يخرجوا فدعا بالحطب و قال: والذى نفس عمر بيده لتخرجن او لاحرقنها على من فيها، فقيل له: يا ابا حفص ان فيها فاطمه؟ فقال: و ان فخرجوا فبايعوا الا علينا فانه زعم انه قال: حلفت ان لا اخرج و لا اضع ثوبى على عاتقى حتى اجمع القرآن، فوقفت فاطمه رضى الله عنها على بابها، فقالت: لا عهدلى بقوم حضروا اسوا محضر منكم، تركتم رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- جنازه بين ايدينا، و قطعتم امركم بينكم، لم تستامرونا، و لم تردوا لنا حقا فاتى عمر ابوبكر، فقال له: الا تاخذ هذا المتخلف عنك بالبيعه؟ فقال ابوبكر لقنفذ (و هو مولى له): اذهب فادع لى عليا، فقال: فذهب الى على فقال له: ما حاجتك؟ فقال يدعوك خليفه! رسول الله، فقال على- عليه السلام-: لسريع ما كذبتم على رسول الله فرجع فابلغ الرساله، قال: فبكى ابوبكر طويلا. فقال عمر الثانيه: لا تمهل هذا المختلف عنك بالبيعه، فقال ابوبكر رضى الله عنه لقنفذ: عد اليه، فقل له: خليفه! رسول الله يدعوك لتبايع فجاءه قنفذ فادى ما امر به، فرفع على- عليه السلام- صوته فقال: سبحان الله؟ لقد ادعى ما ليس له فرجع قنفذ فابلغ الرساله، فبكى ابوبكر طويلا ثم قام عمر فمشى معه جماعه حتى اتوا باب فاطمه- سلام الله عليها- فدقوا الباب فلما سمعت اصواتهم نادت باعلى صوتها: يا ابت يا رسول الله ماذا لقنا بعدك من ابن الخطاب و ابن ابى قحافه فلما سمع القوم صوتها و بكاءها انصرفوا باكين، و كادت قلوبهم تنصدع، و اكبادهم تنفطر، و بقى عمر و معه قوم فاخرجوا عليا، فمضوا به الى ابوبكر، فقالوا له بايع فقال: ان انا لم افعل فمه؟ قالوا اذا والله الذى لا اله الا هو نضرب عنقك، فقال: اذا تقتلون عبد الله و اخا رسوله، قال عمر: اما عبد الله فنعم و اما اخو رسوله- صلى الله عليه و آله و سلم- فلا و ابوبكر ساكت لايتكلم، فقال له: الا تامر فيه بامرك؟ فقال: لا اكرهه على شى ء ما كان فاطمه- سلام الله عليها- الى جنبه، فلحق على- عليه السلام- بقبر رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- يصيح و يبكى، و ينادى: يابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى.» [ الامامه والسياسه، ص 30.] ابوبكر وقتى ملاحظه كرد كه عده اى از مردم درباره ى بيعت با او مخالفت كرده اند، و در نزد على- عليه السلام- متحصن شدند [ ابن قتيبه اسم افراد را ذكر نكرده، ولى عمر رضا كحاله چنانچه گذشت اسم افراد را بيان كرده است.] عمر را به سوى آنها فرستاد، عمر آمد آنها را صدا كرد، افراد معترض كه در خانه ى على- عليه السلام- بودند، از خارج شدن امتناع كردند ، عمر دستور داد كه هيزم بياورند تا خانه را آتش زدند و قسم ياد كرد كه يا بايد خانه را ترك كرده و با خليفه بيعت كنيد، و يا اينكه خانه را با كسانى كه در آن هستند مى سوزانم، به او گفته شد: اى اباحفص فاطمه- سلام الله عليها- در اين خانه است، عمر در جواب گفت: باشد!! كسانى كه در خانه بودند خارج شدند و با ابوبكر بيعت كردند مگر على- عليه السلام- كه بيرون نيامد، عمر گمان كرده بود كه على- عليه السلام- قسم خورده است كه از منزل خارج نمى شوم و رداى خودم را بر شانه نمى گذارم مگر اينكه قرآن را جمع كنم. در اين موقع بود كه فاطه پشت در آمد و گفت: جمعيتى را سراغ ندارم كه مانند شما باشند، شما جنازه ى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- را روى دست ما گذاشتيد، و پيمان و عهدى كه با وى داشتيد از بين برديد، و از پيش خود درباره ى خلافت تصميم گرفتيد، چرا در حكومت و خلافت با ما مشورت نكرديد، و خلافت كه حق ماست به ما باز نمى گردانيد؟ مامور خليفه به حضور وى آمد و او را از جريان آگاه ساخت و گفت چرا اين متخلف از بيعت (على- عليه السلام-) را مواخذه نمى كنى و بر او فشار نمى آورى و سخت نمى گيرى؟ خليفه غلام خود قنفذ را مامور كرد كه برو على- عليه السلام- را به مسجد دعوت كن، قنفذ به خانه على- عليه السلام- آمد، على- عليه السلام- به او فرمود: چه مى خواهى و حاجتت چيست؟ قنفذ گفت: خليفه رسول خدا از شما خواسته كه بايد به مسجد بيايد و با او بيعت كنيد، وقتى على- عليه السلام- اين جمله را از قنفذ شنيد، گفت: چرا به اين زودى به رسول خدا دروغ بستيد و پيمان او را شكستيد؟ پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- او را جانشين خود قرار نداده تا وى خليفه ى رسول خدا باشد! غلام ابوبكر با نوميدى برگشت و جريان ماموريت خود را به اطلاع خليفه رساند.

ابن قتيبه در ادامه مى گويد كه ابوبكر گريه طولانى كرد، مقاومت معترضين در برابر دعوتهاى پياپى خليفه را سخت عصبانى و ناراحت كرد، عمر دفعه ى دوم گفت: به على- عليه السلام- كه از بيعت مخالفت كرده مهلت مده، ابوبكر باز هم به غلام خود قنفذ گفت: به خانه على- عليه السلام- برگرد، و به او بگو كه خليفه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- تو را خواسته است، بيا و با او بيعت كن، قنفذ آمد و ماموريت را انجام داد.

على- عليه السلام- صدايش را بلند كرده فرمود: سبحان الله مرا به چيزى دعوت مى كند كه حق او نيست، و قنفذ برگشت جريان را به ابوبكر گفت: وى گريه طولانى كرد! و سرانجام عمر با گروهى رو به خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- آمدند، وقتى به درب خانه رسيدند، در زدند، فاطمه- سلام الله عليها- كه صدايى مهاجمين را شنيد پشت در با صداى بلند ناله كرد و گفت: پدر جان، اى پيامبر خدا بعد از درگذشت تو چه گرفتاريها و مصيبتهايى از دست پسر خطاب و پسر ابى قحانه به ما رسيده است؟ ناله هاى فاطمه- سلام الله عليها- آنچنان جان گداز بود كه گروهى از آن جمعيت كه همراه عمر تا در خانه آمده بودند، از انجام ماموريت و حمله و يورش به