تي داده است؟ چطور شد که آقاي ابن‌تيميه در قرن هشتم هجري اين‌چنين کشفي مي‌کند که هدف خليفه دوم اين بود؟ با اين که روايات متعددي را ابن أبي شيبة و طبري و بلاذري دارند و صراحت دارند که وقتي جناب عمر آمد پشت درب خانه حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها)، گفت: قسم به خدا! اگر براي بيعت حاضر نشويد، خانه را با ساکنين‌ آن به آتش مي‌کشم. هدف ايشان اين بود و زبان ايشان هم اين است. جالب اين که آقاي جويني، استاد ذهبي که ذهبي در شرح حال او مي‌گويد: الإمام المحدث الأوحد الأکمل فخر الأسلام. پيشوا و محدث يگانه است و بالاترين کمالات را دارد و مايه افتخار اسلام است.
تذكرة الحفاظ للذهبي، ج4، ص1505
ايشان روايتي را در فرائد السمطين، جلد2، صفحه34 از قول نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل مي‌کند: بعد از من، پهلوي فاطمه را خواهند شکست، محسنش را سقط خواهند کرد و فاطمه نزد من مي‌آيد: مغمومة مغصوبة مقتولة. در حالي که غمناک است و حق او را غصب کرده‌اند و او را به شهادت رسانده‌اند. اين شهادت صريح و آشکاري است بر شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها). خود آقاي شهرستاني در الملل و النحل از قول نظّام ـ از علماي بزرگ اهل سنت و معتزلين ـ نقل مي‌کند: إن عمر ضرب بطن فاطمه عليها السلام يوم البيعة حتي القت الجنين من بطنها و كان يصيح احرقوا دارها بمن فيها و ما كان في الدار غير على و فاطمة و الحسن و الحسين.
خليفه دوم در روز بيعت آن چنان با لگد بر شکم فاطمه زد که نوزادي که در شکم داشت، افتاد و سقط شد. عمر فرياد مي‌زد: خانه فاطمه را با همه ساکنين آن آتش بزنيد. حال آنکه در خانه فاطمه، کسي غير از علي و فاطمه و حسن و حسين نبود.
الملل و النحل للشهرستاني، ج1، ص57، چاپ دار المعرفة بيروت
آيا اينها عبارات شيعه است؟ آقاي شهرستاني در سال 548 هجري از دنيا رفته است. اين قضايا در گذشته بوده و مسئله شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) و سقط جنين و شکسته شدن پهلوانش، در تاريخ شيعه و سني نقل کرده‌اند. لذا ما نمي‌توانيم بگوييم که اين مسئله، افسانه است. بله، ما هم مي‌‌گوييم اي کاش افسانه بود! و اي کاش اين‌چنين هجومي به خانه حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) صورت نگرفته بود! ما هم آرزو مي‌کنيم که اين کاش قلب دختر پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در واپسين روزهاي رحلت پدر بزرگوارش شکسته نمي‌شد و اي کاش قلب مقدس ائمه هدي (عليهم السلام) به درد نيامده بود که در هر فرصت مناسب، موضوع شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) را مطرح و گريه مي‌کردند. ولي اين‌چنين اتفاقي افتاد و تاريخ اسلام را در واپسين روزهاي رحلت نبي مکرم (صلي الله عليه و آآآآله و سلم)، با يک معزل و مشکلي مواجه کردند و نقطه تاريکي در تاريخ اسلام ثبت کردند. نقش فاطمه زهرا (عليها السلام) در نبردهاى صدر اسلام


نويسنده:احمدرضا زارعان

در طول 10 سال حكومت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه 27 يا 28 غزوه وتا35 تا 90 سريه ذكر شده است.
 
غزوه كه جمع آن غزوات است به جنگ هايى گفته مى شود كه شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، فرماندهى مستقيم آن را به عهده داشت و پا به پاى سربازان اسلام در معركه جنگ حاضر و ناظرِ نبردها و مانورهاى نظامى بود.
سريّه كه جمع آن سرايا است به جنگ هايى گفته مى شود كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بى آن كه خود در آن شركت كند، گروهى را به فرماندهى شخصى به جبهه ها و مرزهاى كشور اسلامى ، براى نبرد يا دفاع احتمالى ، اعزام مى كرد.

گاهى برخى از اين مأموريت هاى رزمى به خاطر فاصله زياد جبهه ها از مدينه، حدود دو يا سه ماه به طول مى انجاميد.
 
به تحقيق مى توان گفت على (عليه السلام)در طول زندگى مشتركش با حضرت زهرا(عليها السلام) بيشتر اوقاتش را در ميدانهاى جهاد يا مأموريّت هاى تبليغى گذراند و در غياب او همسر وفادارش فاطمه(عليها السلام)وظيفه اداره خانه و تربيت فرزندان را به عهده داشت و اين كار را به نحوى شايسته انجام مى داد تا همسر رزمنده اش با خاطرى آسوده، وظيفه مقدّس جهاد را به انجام برساند.
در اين مدّت، فاطمه(عليها السلام) به يارى خانواده هاى رزمندگان و شهيدان مى شتافت و با آنها اظهار همدردى مى كرد و گاهى هم، ضمن تشويق زنان امدادگر و آشنا ساختن آنان به وظايف خطيرشان، به مداواى جراحت محارم خويش مى پرداخت.
در جنگ اُحد، فاطمه(عليها السلام) همراه زنان به اُحد (در شش كيلومترى مدينه) رفت.
در اين نبرد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به شدّت زخمى شد و على (عليه السلام) نيز جراحاتى برداشت.
فاطمه(عليها السلام)خون را از چهره پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى شست و على (صلى الله عليه وآله وسلم) با سپر خود آب مى ريخت.
هنگامى كه فاطمه(عليها السلام) مشاهده كرد كه خون بند نمى آيد، قطعه حصيرى را سوزانيد و خاكستر آن را بر زخم پاشيد تا خون بند آمد.
آن روز پيامبر و على ، شمشيرهاى خود را به فاطمه دادند تا آنها را بشويد.
در نبرد احد، حمزه سيّدالشهدا، عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به شهادت رسيد.
پس از نبرد، «صفيّه» خواهر حمزه به اتّفاق فاطمه(عليها السلام) كنار پيكر مثله شده قرار گرفت و شروع به گريستن كرد، فاطمه(عليها السلام) نيز مى گريست و پيامبر هم با او گريه مى كرد و خطاب به حمزه مى فرمود: هيچ مصيبتى مثل مصيبت تو به من نرسيده است.
آن گاه خطاب به صفيّه و فاطمه فرمود: مژده باد كه هم اكنون جبرئيل به من خبر داد كه در آسمانهاى هفتگانه، حمزه شير خدا و شير رسول خداست.
پس از نبرد اُحد، فاطمه زهرا(عليها السلام) تا زنده بود، هر دو سه روز يك بار به زيارت شهداى احد مى رفت.
در نبرد خندق، فاطمه زهرا(عليها السلام) نانى را براى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) برد، پيامبر پرسيد: اين چيست؟ فاطمه(عليها السلام) پاسخ داد: نان پختم، دلم آرام نگرفت تا اين كه برايتان آوردم.
پيامبر فرمود: اين اوّلين غذايى است كه پس از سه روز در دهان مى گذارم.
در نبرد موته، جعفربن ابيطالب به شهادت رسيد و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به خانه وى رفت و همسر و فرزندانش را دلدارى داد و از آنجا به خانه فاطمه(عليها السلام)رفت.
فاطمه مى گريست.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: بر مثل جعفر بايد گريه كنندگان بگريند.
سپس رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: براى خانواده جعفر غذايى تهيّه كنيد، زيرا امروز آنها خود را فراموش كرده اند.
فاطمه زهرا(عليها السلام) در فتح مكّه نيز حضور داشت.
«امّ هانى »، خواهر على (عليه السلام)گويد: در روز فتح مكّه دو نفر از خويشان مشرك شوهرم را پناه دادم و هنوز آنها در خانه ام بودند كه ناگهان برادرم على (عليه السلام)، در حالى كه سواره و زرهپوش بود، پيدا شد و به طرف آن دو تن شمشير كشيد.
ميان او و ايشان ايستادم و گفتم: اگر بخواهى آن دو را بكشى ، بايد مرا هم پيش از آنها بكشى ! على (عليه السلام) بيرون رفت، در حالى كه چيزى نمانده بود آنها را بكشد.
من خود را به خيمه 