ز طرف محدثين وابسته و تاريخ نويسان جيره خوار، ولى باز هم از عنايات پروردگار اين بوده است كه حقايق از زبان خود آنها گفته شود، كه در بعضى از كتابهاى آنها مشهود است. از جمله شهرستانى از ابراهيم بن سيار معروف به عظام و يا (نظام)، رئيس گروه معتزله نقل مى كند كه وى گفته است: عمر روزهاى اول بيعت را در بر پهلوى فاطمه- سلام الله عليها- زد، او بچه اى كه در رحم داشت سقط كرد، و نيز فرمان داد كه خانه را با كسانى كه در آن بود بسوزاند، در حالى كه در خانه جز على و فاطمه و حسن و حسين- عليهم السلام- كسى ديگر نبود. [ ملل و نحل، ج 2، ص 59.] باز دليل ديگر كه يورش به خانه ى وحى را تاييد مى كند اينكه: پيامبر گرامى اسلام- صلى الله عليه و آله و سلم- دخترى داشت به نام زينب و شوهر زينب شخصى به نام ابى العاص بود، در جنگ بدر در جبهه ى دشمن بود كه به اسارت گرفته شد و بعدا آزاد شد، ابى العاص به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- قول داد كه پس از مراجعت به مكه وسائل مسافرت دخترش زينب را از مكه به مدينه فراهم كند. از طرفى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- هم شخصى را به نام زيد بن حارثه با گروهى از انصار ماموريت داد كه در هشت فرسخى مكه بايستند و هر وقتى كه مركب زينب به آن جا رسيد او را به مدينه بياورند. و از طرفى ديگر، قريشى ها از خروج دختر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- از مكه مطلع و با خبر شدند، تصميم گرفتند كه او را از راه برگردانند، لذا شخصى شقى را به نام جباربن الاسود با گروهى به طرف او فرستادند، او سر راه زينب را گرفته و نيزه ى خود را به كجاوه ى زينب كوبيد و او از شتر افتاد، در اين هنگام زينب جنينى كه در رحم داشت سقط كرد و به مكه بازگشت، پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- از شنيدن اين مسئله سخت ناراحت شد، و در وقت فتح مكه خون جبار بن الاسود را مباح دانست.

بعد ابن ابى الحديد در اين باره مى گويد: من اين جريان را بر استادم ابو جعفر خواندم، او گفت: «اذا كان رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- اباح دم جباربن الاسود لانه روع زينب فالقت ذابطنها، فظهر الحال انه لو كان حيا لاباح دم من روع فامطه حتى القت ذابطنها» [ شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 192.] : هنگامى كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- خون كسى كه دخترش زينب را ترسانيد و او سقط جنين كرد مباح شمرد، اگر زنده بود خون كسانى را كه دخترش فاطمه- سلام الله عليها- را ترسانيده و خانه اش را آتش زده و او فرزندش محسن را سقط كرد مباح مى شمرد. [ شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 192.] شما خواننده ى عزيز با توجه به اين حقايق و مطالب كه از كتب اهل سنت آورده شد ملاحظه مى فرماييد كه وقتى خون كسى از ظرف رييس حكومت اسلامى مباح شمرده شود، پس معلوم است كه از آيين مقدس اسلام خارج شده است و آن هم كسى كه زهراى اطهر- سلام الله عليها- را اذيت كند، كه خود پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: هر كس زهرا را اذيت كند مرا اذيت كرده است و هر كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را اذيت كند خدا را اذيت كرده است. اين يورش به خانه وحى از طرف كسانى صورت گرفت كه هر چه عزت و سعادت داشتند از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- داشتند و سالها خطابه ها و سخنان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را در رابطه با فضائل على و فاطمه و فرزندان آنها- عليهم السلام- شنيدند ولى با كمال تاسف دست به خطايى زدند كه روى تاريخ را سياه كردند، و اگر اين حادثه ى سقيفه و تبعات سوء آن صورت نمى گرفت و خانه ى وحى آتش زده نمى شد و ريسمان به گردن ولى خدا نمى انداختند، امروز شاهد اين همه ظلم و جنايت كه به جهان اسلام و بشريت مى شود نبوديم و مسلمانها تا اين حد مظلوم واقع نمى شدند.

يكى ديگر از دلائل يورش به خانه وحى سخن ابن قتيبه است كه مى گويد: امير مومنان- عليه السلام- در همان موقع كه تحت فشار ماموران دستگاه حاكم قرار گرفته بود و پيوسته تهديد به مرگ مى شد، رو به عمر كرد و گفت: «احلب حلبا هان لك شطره و شد له اليوم يردده عليك غدا» [ الامامه والسياسه، ج 1، ص 12.] بدوش كه نيمى از آن مال تو است، مركب خلافت را براى ابوبكر محكم ببند تا فردا براى تو باز گرداند.

هر انسان با وجدان اگر اين جريان را بررسى كند، سوالى برايش ايجاد خواهد شد كه علت و انگيزه اصرار و تلاش و به اصطلاح اين همه فداكارى عمر چه بوده است؟ آيا به راستى وى با نيت پاك در اين ميدان گام برمى داشته است و يا اينكه يك نوع توافق قبلى (پيش از رحلت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم-) در ميان بوده و از قبل آن دو نفر زمينه و مقدمات آن را فراهم كرده بودند.

دليل و مدرك ديگر اينكه اگر به راستى بيعت و خلافت ابوبكر طبق اصول دموكراسى صورت گرفته و از روى اجبار و توطئه نبوده و مصداق روشن «و امرهم شورى بينهم» [ سوره ى شورى، آيه 38.] بود، پس چرا وى در آخرين ساعات زندگى نادم و پشيمان بود و آرزو مى كرد كه اى كاش سه كار را انجام نمى دادم: اى كاش احترام خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- را حفظ مى كردم، و فرمان حمله به خانه وى را صادر نمى كردم، اگر چه در را به روى من مى بستند. اى كاش روز سقيفه بار خلافت را به دوش نمى كشيدم و آن را به دوش عمر و ابوعبيده مى گذاشتم و خود مقام معاونت و وزرات را مى پذيرفتم. اى كاش اياس بن عبدالله معروف به «الفجاه» را نمى سوزاندم و اى كاش هاى ديگر. [تا ريخ طبرى، ج 3، ص 236 و شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 463.] دليلى ديگر: از مداركى كه يورش به خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- را ثابت مى كند اينكه:

يكى از شعراى وابسته به خلفا قصيده اى را به نام «عمريه» در مدح و ستايش خليفه سروده است و او را نسبت به جسارت و اهانتى كه به فاطمه- سلام الله عليها- انجام داده ستوده و گفته است:
«و قوله لعلى قالها عمر 	  	اكرم بسامعها اعظم بملقيها»
«حرقت دارك لا ابقى عليك 	  	ان لم تبايع و بنت المصطفى فيها»
«ما كان غير ابى حفص يفوه بها 	  	امام فارس عدنان و حاميها»

به ياد آر سخنى را كه عمر به على- عليه السلام- گفت، گرامى دار شنونده را، بزرگ دار گوينده را كه به على- عليه السلام- گفت: اگر بيعت نكنى خانه ى تو را مى سوزانم و اجازه نمى دهم در آنجا بمانى و اين سخن را موقعى كه دختر حضرت محمد مصطفى در آن خانه بود گفت و اين سخن را جز عمر كسى ديگر نمى توانست در مقابل پيشوا و شهسوار عرب عدنان و حامى آنان بگويد.

اين شاعر دور از شعور مى خواهد جنايتى را كه عرش الهى را مى لرزاند، و ملائكه الله را به گريه آورده است، از مفاخر خليفه بشمارد. آيا اين از افتخارات است كه بگوييم دختر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- كوچكترين احترامى نزد عمر نداشت و او حاضر بود كه براى گردآورى راى براى خليفه تا آنجا جسارت كند كه خانه ى دختر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را بسوزاند.

اعلام النساء از قول ابن عبدالربه در «عقدالفريد» نقل مى كند: هنگامى كه على- عليه السلام- را به مسجد آوردند، خليفه به وى گفت: «فقال له ابوبكر: اكرهت امارتى؟ فقال: لا، ولكنى آليت ان لا ارتدى بعد موت رسول الله- صلى الله 