عليه (و آله) و سلم- حتى احفظ القرآن، فعليه جبست نفسى» [ العقد الفريد، ج 5، ص 12.] آيا فرمانروايى و خلافت ما را قبول ندارى؟ على- عليه السلام- فرمود: هرگز بلكه با خود پيمان بسته بودم كه پس از درگذشت رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- رداء بر دوش نگذارم تا قرآن را حفظ و جمع نمايم، و از اين جهت عقب ماندم، سپس على- عليه السلام- بيعت كردم.

در حالى كه خود همين ابن عبدالربه و ديگران از عايشه نقل مى كنند: «لم يبايع على- عليه السلام- ابوبكر حتى ماتت فاطمه، و ذلك لسته اشهر من موت ابيها- صلى الله عليه (و آله) و سلم على ابوبكر فاتاه فى منزله فبايعه... » [ العقدالفريد، ج 5، ص 12.] : تا شش ماه كه فاطمه- سلام الله عليها- زنده بود على- عليه السلام- بيعت نكرد و پس از درگذشت او دست بيعت به خليفه داد. و لى نه تنها على- عليه السلام- بيعت نكرد بلكه مخالفت كرد، سخنان حضرت- عليه السلام- در نهج البلاغه دليل و گواه روشن بر اين مدعى است. گروهى كه با خليفه بيعت نكردند و در كنار على- عليه السلام- ماندند از جمله سلمان فارسى بود كه بزرگترين حامى ولايت و امامت بود، درباره ى خلافت ابوبكر چنين گفت: به خلافت كسى تن داديد و قبول كرديد كه از نظر سن بزرگتر از شماست، ولى اهل بيت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- خود را ناديده گرفتيد، اگر آنها خلافت را از محور خود بيرون نمى كردند، هرگز اختلافى پيش نمى آمد و همه ى مردم از ثمره و ميوه هاى گوارا آن بهره مند مى شديد. [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 69.] عبارت و سخن سلمان به شرح ذيل مى باشد.

ابن ابى الحديد مى گويد: «ان سلمان و الزبير و الانصار كان هوهم ان يبايعو عليا- عليه السلام- بعد النبى- صلى الله عليه و آله و سلم-، فلما بويع ابوبكر، قال سلمان: اصبتم الخبره و اخطاتم المعدن»: همانا سلمان و زبير و عده اى از انصار مى خواستند كه با على- عليه السلام- بيعت كنند و وقتى كه ابوبكر بيعت گرفت، سلمان گفت: مردى را قبول كرديد كه از نظر سن بزرگ است، ولى معدن وحى و رسالت را رها كرديد!

باز هم ابن ابى الحديد از ابوبكر بن عبدالعزيز و از ابو زيد عمر بن شبه و از على بن ابى هاشم و از عمرو بن ثابت، از حبيب بن ابى ثابت از قول سلمان فارسى نقل مى كند: «قال سلمان يومئذ اصبتم ذا السن منكم و اخطاتم اهل بيت نبيكم، لو جعلتموها فيهم ما اختلف عليكم اثنان، و لاكلتموها رغدا» [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 49.] : سلمان در روز بيعت ابوبكر گفت: كسى را به خلافت و جانشينى قبول كرديد كه از جهت سن بزرگتر از شماست، ولى اهل بيت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را ناديده گرفتيد، اگر خلافت را در همان مسير كه خدا و رسول تعيين فرموده بود قرار مى داديد هرگز اختلافى پيش نمى آمد، و از بركات و ميوه هاى آن در آينده همه استفاده مى كرديد.

ابن مسعود كه يكى از مورخين مشهور اهل سنت مى باشد در كتاب مروج الذهب مى گويد: «لم يبايعه احد بنى هاشم حتى ماتت فاطمه رضى الله عنها- سلام الله عليها- [ مروج الذهب، ج، ص 301.] تا زمانى كه فاطمه- سلام الله عليها- زنده بود، احدى از بنى هاشم با ابوبكر بيعت نكردند.

اين حرف را ابن مسعود گفته است، ولى همان طور كه از قول سيد مرتضى رحمه الله عليه گفته شد، آن بزرگوار قسم ياد فرموده است كه على- عليه السلام- هرگز با خليفه! و جانشينان او بيعت نكرده است و از سخنان على- عليه السلام- در نهج البلاغه پيداست كه حضرت، بيعت نفرموده است.

ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه» بعد از نقل سخن ابن قتيبه در «الامامه والسياسه» مى گويد: سزاوار بود كه ابوبكر و عمر فاطمه- سلام الله عليها- را احترام نمايند. [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 19.] يكى ديگر از دلايل يورش به خانه ى وحى اين است كه ابو الوليد محب الدين محمد بن شحنه الحنفى، قاضى حلب در كتاب روضه المناظر فى الاخبار الاوائل والاواخر در جريان سقيفه مى گويد: مردم براى بيعت با ابوبكر هجوم آوردند، مگر جماعتى از بنى هاشم كه از جمله ى آنها زبيربن العوام و عتبه بن ابى لهب و خالدبن سعيدبن العاص و مقداد بن اسود كندى و سلمان فارسى و ابوذر و عمار ياسر و بريده ى اسلمى و برائب بن عازب و ابن بى كعب و ابو سفيان بن حرب بودند ، اين جماعت به طرف على بن ابى طالب- عليه السلام- آمدند، او سپس مى گويد: «ثم ان عمر جاء ال يالبيت لعلى بن ابى طالب ليحرقه و من فيه فلقته فاطمه فقال عمر ادخلوا فيما دخلت فيه الامه» [ روضه المناظر فى الاخبار الاوائل والاواخر، در حاشيه طبرى، ج 3، ص 100.] عمر به طرف خانه ى على بن ابى طالب- عليه السلام- آمد تا اينكه خانه را با هر كه در اوست بسوزاند، فاطمه- سلام الله عليها- او را ملاقات كرد، عمر گفت: در آن چيزى كه امت وارد شده است شما هم وارد شويد.

از ظاهر اين روايت پيداست كه احتراق و آتش زدن خانه واقع شد، اگر چه اين نويسنده واقعيت را صريح بيان نكرده و پرده پوشى كرده است. باز هم طبرى در تاريخ خود به نقل از عبدالرحمن بن عفوف مى گويد: «فاما الثلاث التى فعلتها ووردت انى لم اكن فعلتها، فوددت انى لم اكن كشفت عن بيت فاطمه- سلام الله عليها- و تركته و لو اغلق على حرب، و وددت انى يوم سقيفه بنى ساعده كنت قذفت الامر فى عنق احد الرجلين: عمر او ابى عبيده، فكان اميرا و كنت وزيرا، و وددت انى اذا اتيت بالفجاه [ هو اياس بن عبد الله بن عبديا ليل السلمى، و كان قد استعرض الناس يقتلهم و ياخذ اموالهم فامر ابوبكر باحراقه.] لم اكن احرقته، و كنت قتلته بالحديد او اطلقته.» [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 47، و مروج الذهب، ج 2، ص 301 و الامامه والسياسه، ج 1، ص 36، تاريخ طبرى، ج 2، ص 619.] : اما سه كارى كه انجام دادم و اى كاش انجام نمى دادم: دوست داشتم كه كشف خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- نكرده بودم، و كسى را بر در خانه ى وى نمى فرستادم، اگر چه با من محاربه مى كردند و كار به جدال و جنگ مى كشيد، اى كاش در روز سقيفه كار خلافت را به يكى از دو نفر (عمر و ابى عبيده) وامى گذاشتم و خودم به عنوان وزير كار مى كردم، اى كاش وقتى اياس بن عبدالله را نزد من آوردند او را نمى سوزاندم، با شمشير او را مى كشتم و يا اينكه او را آزاد مى كردم. [ جريان مفصل اين ندامت و پشيمانى ابوبكر و سوزندان اياس بن عبدالله را در تاريخ طبرى، ج 2، ص 619 ملاحظه فرماييد.] ابوبكر جوهرى به نقل از ابو زيد عمر بن شبه و از احمد بن معاويه و از نضر بن شميل و از محمد بن عمرو، از سلمه بن عبدالرحمن نقل مى كند: «لما جلس ابوبكر على المنبر، كانه على- عليه السلام- والزبير و ناس من بنى هاشم فى بيت فاطمه- سلام الله عليها-، فجاء عمر اليهم، فقال: والذى نفسى بيده، لتخرجن الى البيعه او لاحرقن البيت عليكم!» [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 56.] : وقتى كه ابوبكر بر منبر و خلافت نشست على- عليه السلام- و زبير و عده اى از بنى هاشم در خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- بودند، عمر به طرف خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- آمد و گفت: قسم به آن كسى كه جانم به دست اوست، از خانه خارج شويد و با ابوبكر بيعت كنيد، يا اينكه خانه را با شما مى سوزانم.

ابن ابى ال