ديد در دنبال اين روايت مى گويد: زبير شمشير به دست بيرون آمد و مردى از انصار و زياد لبيد او را گرفتند، ابوبكر بالاى منبر بود و صدا كرد كه شمشير زبير را بر سنگ بكوبند، و همين كار را هم كردند، و ابو عمرو بن حماس مى گويد: آن سنگى كه شمشير زبير را بر آن زدند من ديدم!

ابن ابى الحديد از قول ابوبكر جوهرى در روايت ديگرى مى گويد: «ان سعد بن ابى وقاص، كان معهم فى بيت فاطمه- سلام الله عليها-، والمقداد بن الاسود ايضا، و انهم اجتمعوا على ان يباعوا عليا- عليه السلام-، فاتاهم عمر ليحرق عليهم البيت! فخرج اليه الزبير بالسيف، و خرجت فاطمه- سلام الله عليها- تبكى و تصيح، فنهنت من الناس» [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 56 و قريب به همين مضمون را ابن قتيبه در الامامه والسياسه گفته است.] : سعدبن وقاص با بنى هاشم در خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- بود، مقداد هم در خانه ى وى بود، آنها جمع شده بودند تا با على- عليه السلام- بيعت كنند، بعد عمر آمد به خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- تا خانه را بر سر آنها بسوزاند، سپس زبير با شمشير به طرف عمر بيرون آمد، فاطمه- سلام الله عليها- در حالى كه ناله مى كرد و مى گريست بيرون آمد و از ورود مهاجمين مانع شد.

بعد ابن ابى الحديد از قول ابوبكر جوهرى مى گويد: گويا بانوى دو عالم فرموده باشد: ما گناه و خطايى انجام نداده ايم، ما جمع شده ايم تا اينكه قرآن را در يك مجموعه واحد جمع كنيم...

باز هم ابوبكرى جوهرى به نقل از ابو زيد عمر بن شبه، از ابوبكر باهلى، از اسماعيل بن مجالد، از شعبى مى گويد: «سال ابوبكر فقال: اين الزبير؟ فقيل: عند على- عليه السلام-. وقد تقلد سيفه، فقال: ثم يا عمر، قم يا خالدين الوليد، انطلقا حتى تاتيانى بهما، فانطلقا، فدخل عمر و قام خالد على باب البيت من خارج، فقال عمر للزبير: ما هذا السيف؟ فقال: نبايع عليا، فاخترطه عمر فضرب به حجرا فكسره، ثم اخد بيد الزبير فاقامه، ثم دفعه، وقال: يا خالد دونكه فامسكه، ثم قال لعلى: قم فبايع لابى بكر، فتلكا و احتبس، فاخذ بيده، و قال: قم فابى ان يقوم، فحمله و دفعه كما دفع الزبير، فاخرجه، و رات فاطمه- سلام الله عليها- ما صنع بهما، فقامت على باب الحجره، و قالت: يا ابوبكر، ما اسرع ما اغرتم على اهل بيت رسول الله! والله لا اكلم عمر حتى القى الله، قال فمشى اليها ابوبكر بعد ذلك و شفع لعمر، و طلب اليها فرضيت عنه» [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 57 و تاريخ طبرى، ج 2 ص 443 و 444 خلاصه اين مطلب را بيان كرده است.] ابوبكر سؤال كرد و گفت: زبير كجاست؟ گفته شد، نزد على- عليه السلام- مى باشد و شمشيرش را صيقل مى دهد. ابوبكر گفت: اى عمر و اى خالد بن وليد برويد على- عليه السلام- و زبير را نزد من بياوريد، سپس آن دو رفتند، عمر داخل خانه شد و خالد بيرون ايستاد، عمر وقتى كه داخل شد به زبير گفت: اين شمشير براى چيست؟ زبير در جواب گفت: با على- عليه السلام- بيعت مى كنم، بعد عمر شمشير زبير را به عنف گرفت و به سنگ كوبيد و آن را شكست و سپس دست زبير را گرفت و او را بلند كرد و به طرف درب كشيد و صدا كرد: خالد! نزديك شو و زبير را نگهدار، بعد از اينكه زبير را بيرون كرد، به طرف على- عليه السلام- آمد و گفت: بلند شو برويم با ابوبكر بيعت كن! وى امتناع فرموده و قبول نكرده، بعد عمر دست او را گرفت و گفت: بلند شو! وى از بلند شدن امتناع كرد، اينجا عمر على- عليه السلام- را هل داد و همان طورى كه زبير را به طرف در كشيد، على- عليه السلام- را هم به سمت در كشيد و از خانه بيرون كرد! در اين هنگام فاطمه- سلام الله عليها- آن رفتار نابخردانه اى را كه عمر نسبت به على- عليه السلام- و زبير انجام داد ملاحظه فرمود و بر در اطاق ايستاد، و فرمود: چه زود دستورات پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را فراموش كرديد و بر اهل بيت رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- ظلم روا داشتيد، قسم به خدا تا خدا را ملاقات نكردم از عمر راضى نخواهم شد و با او صحبت نخواهم كرد!!، شعبى گفته است بعد از اين حادثه ابوبكر به طرف فاطمه- سلام الله عليها- رفت. از وى براى عمر شفاعت خواهى نمود و طلب رضايت كرد و فاطمه- سلام الله عليها- از وى راضى شد!

ابوبكر جوهرى و ابن ابى الحديد موضوع رضايت فاطمه- سلام الله عليها- از عمر را مطرح كرده و گفته اند كه گويا بعد از شفاعت ابوبكر از عمر فاطمه- سلام الله عليها- از او راضى شده باشد، اما اين حرف اصلا صحت ندارد، و بلكه طبق گفته خود اهل سنت بانوى دو عالم تا زمان زندگى مظلومانه اى كه داشت نه تنها از عمر، بلكه از هر دوى آن دو نفر راضى نبود كه اين موضوع در فصل «خشم ابدى» خواهد آمد.

امام شهرستانى در كتاب «ملل و نحل» خود از قول ابراهيم بن سيار بن هانى البصرى معروف بالنظام كه از بزرگان معتزله مى باشد و در سال (23) فوت كرده مى گويد: «وقد نص النبى- صلى الله عليه (و آله) و سلم- على على رضى الله عنه فى مواضع، و اظهره اظهارا لم يشتبه على الجماعه، الا ان عمر كتم ذلك. و هو الذى تولى بيعه ابوبكر يوم السقيفه و نسبه الى الشك يوم الحديبيه فى سواله لرسول- عليه السلام- حين قال: السنا على الحق؟ اليسوا على الباطل؟ قال نعم...» فقال: «ان عمر ضرب بطن فاطمه- سلام الله عليها- يوم البيعه حتى القت الجنين من بطنها، و كان يصبح: احرقوا (دار) ها بمن فيها و ما كان فى الدار غير: على و فاطمه و حسن والحسين» [ ملل و نحل، ج 1، ص 59.] : پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در موارد زيادى بر امامت و ولايت على- عليه السلام- تصريح فرمود و به حدى آن موضوع را روشن و واضح بيان نمود كه هيچ گونه شبه و ابهام براى مردم باقى نمانده بود، مگر عمر كه آن را كتمان كرد، او كسى بود كه در روز سقيفه عهده دار بيعت با ابوبكر بود و براى او جمع كرد و جريان تصريح پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم- به ولايت على- عليه السلام- را شك و ترديد كرد، همان طورى كه در زمان رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- در صلح حديبيه شك كرد، و از رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- سوال كرد آيا ما بر حق و آنها بر باطل نيستند؟ پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: بلى... تا اينكه نظام مى گويد: عمر براى اينكه از على- عليه السلام- براى ابوبكر بيعت بگيرد، در خانه ى وحى را آتش زد و بعد در نيم سوخته را به شكم فاطمه- سلام الله عليها- كوبيد، او بچه اى كه در شكم داشت سقط كرد، عمر فرياد مى كشيد! خانه را با هر كسى كه در آن است بسوزانيد، در حالى كه در خانه به جز على و فاطمه و حسن و حسين- عليهم السلام- كس ديگرى نبود.

بلاذرى با اسنادش به نقل از سليمان تيمى و از ابن عون مى گويد: «ان ابوبكر ارسل الى على يريد البيعه فلم يبايع فجاء عمر و معه فتيله، فلقته فاطمه على الباب فقالت فاطمه يابن الخطاب! اتراك محرقا على بابى قال: نعم، و ذلك اقوى فيما جاء به ابوك»: [ انساب الاشراف، ج 1، ص 586.] ابوبكر كسى را به سوى على- عليه السلام- فرستاد و از وى بيعت خواست، على- عليه السلام- بيعت نكرد. بعد عمر با گروهى به خانه ى على- عليه السلام- آمد و بر در خانه با فاطمه- سلام الله 