ليها- برخورد كرد، فاطمه- سلام الله عليها- فرمود: پسر خطاب آيا مى خواهى خانه مرا آتش بزنى؟ عمر در جواب گفت: بلى و اين آتش زدن بالاتر از آن چيزى است كه پدرت آورد!

سبحان الله! خانه ى على- عليه السلام- و فاطمه- سلام الله عليها- كه محل نزول وحى است و بالاتر از خانه ى انبيا مى باشد توسط عمر آتش زده مى شود و مى گويد: اين كار بالاتر از قرآن و دين اسلام است!!

مگر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- از طرف خدا چه آورد كه اين آقا مى گويد اين كار من بالاتر از آن است كه او آورده است؟ آيا پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- جز قرآن و دين مبين اسلام العياذبالله چيز باطل ديگرى آورد كه كار عمر بهتر و بالاتر از آن مى باشد؟!

ابن ابى الحديد به نقل از عمر بن شيبه و ابو عبيده هم در كتاب اموال خود و ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايوب بن مطير نخعى كه يكى از علماى طراز اول اهل سنت مى باشد و در سال 306 فوت كرده و صاحب معاجم ثلاثه است، در معجم كبيرش تصريح كرده كه ابوبكر در مرض موت مى گفت: كاش من كشف بيت فاطمه- سلام الله عليها- نكرده بودم. [ معجم كبير، ج 7، ص 105.] و ابوالقاسم على بن الحسن بن هبه الله الدمشقى، معروف به ابن عساكر كه در سال 571 فوت كرده در كتاب تاريخ دمشق گفته است: «ابوبكر هنگام مرگ مى گفت: اى كاش من كشف بيت فاطمه- سلام الله عليها- نمى كردم». [تا ريخ دمشق، ج 5، ص 175.] و نيز جلال الدين سيوطى در جمع الجوامع و طرابلسى در كتاب فضائل الصحابه و ضياء مقدسى در كتاب مختاره جريان تهديد و يا سوزندان در خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- را ذكر كردند.

ابن ابى الحديد از قول ابوبكر جوهرى و از ابو زيد و از محمد بن حاتم، از الحرامى، از حسين بن زيد، از جعفر بن محمد، و از پدرش و از ابن عباس مى گويد: روزى عمرم از كنار خانه على- عليه السلام- مى گذشت، در حالى كه ابن عباس در آخر خانه ى على- عليه السلام- نشسته بود، عمر سلام كرد. على- عليه السلام- و ابن عباس از او سؤال مى كنند: كجا مى روى؟ عمر در جواب مى گويد: مالى از من در ينبع است، مى خواهم به آنجا بروم، على- عليه السلام- فرمود: كسى نمى خواهى همراه تو بيايد، عمر در جواب گفت: بلى، على- عليه السلام- به ابن عباس فرمود با وى برو.

ابن عباس گفته است: «قال فشبك اصابعه فى اصابعى، و مضى حتى اذا خلفنا البقيع، قال: يابن عباس، اما والله، ان كان صاحبك هذا اولى الناس بالامر بعد وفاه رسول الله الا انا خفناه على اثنتين، قال ابن عباس، فجاء بمنطق لم اجد بدا معه من مسالته عنه، فقلت: يا اميرالمؤمنين، ما هما؟ قال: خشيناه على حدثه سنه و حبه بنى عبدالمطلب»: [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 57.] عمر انگشتانش را در انگشتان دست من گذاشت، و با هم دست به دست هم مى رفتيم تا اينكه بقيع را پشت سر گذاشتيم، عمر بن خطاب به من گفت: اى ابن عباس قسم به خدا همانا دوست و فاميل تو (على- عليه السلام-) بعد از وفات رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- اولى تر و سزاوارتر به امارت و ولايت بود، اما ما از دو چيز ترسيديم، بعد بن عباس مى گويد: گفتم حال حرف منطقى گفتيد كه هرگز در موقع سؤالها جوابى از آن بهترين نيافتم، و گفتم اى اميرالمؤمنين آن دو چيز كه سبب ترس شما شد چيست؟ عمر در جواب گفت: آن چيزى كه سبب ترس ما شد يكى جوانى على- عليه السلام- بود و ديگر اينكه وى از خاندان عبدالمطلب بود!

اگر اين روايت ابوبكر جوهى را به دقت بررسى كنيم، نكاتى از آن به دست مى آيد، يكى اينكه گويا عمر فراموش كرده است كه ولايت و امامت على- عليه السلام- انتخابى نبوده بلكه انتصابى بوده است و انتصاب از طرف رسول الله هم نبوده، بلكه از طرف ذات يگانه بوده است كه خداوند درباره ى على- عليه السلام- فرموده است كه اى رسول من اگر مسئله ى ولايت على- عليه السلام- را به مردم معرفى نكنى گويا در اين مدت 23 سال كارى نكرده اى و يا اينكه زحمات 23 سال را ناقص گذاشته اى. [ سوره مائده، آيه 67.] و اين حركت عمر، اعتراض بر كار خداوند مى باشد براى اينكه انتخاب مولى از طرف خداوند بود.

نكته ى ديگر اينكه آنها خود را بالاتر مى دانستند و حداثت و كمى سن على- عليه السلام- را (العياذ بالله) خدا و رسولش توجه نفرموده و گروه سقيفه به آن توجه كردنده اند.

نكته سوم اينكه عمر گفته است: على- عليه السلام- از خاندان عبدالمطلب بوده است، اگر اين حرف عمر را بررسى كنيم گويا وى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را هم قبول نداشته براى اينكه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- هم از خاندان عبدالمطلب و پسر زاده عبدالمطلب بود.

نكته ى چهار اينكه عمر با اين حرف ثابت كرد كه گروه سقيفه قبل از جريان غدير و انتصاب ولايت و امامت، با هم عهد و پيمان داشتند كه نگذارند امامت و ولايت در دست خاندان عصمت و طهارت كه خدا تعيين فرموده است باقى بماند، چنانچه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- از آن پيمان و تعهد به على- عليه السلام- خبر داده بود.

نكته آخر اينكه به قول او على- عليه السلام- اولى تر به ولايت و امارت بود، اما ايشان از جوان بودن على- عليه السلام- ترسيدند.

آيا سزاوار بود على اى كه حقش غصب شده و در خانه نشسته است و براى حفظ وحدت فعاليتى بر ضد حكومت هم نمى كند، به خانه اش بريزند و با كتك و زور و با آن وضع دل خراش او را به پاى صندوق راى و بيعت آورند؟ كى كه ساكت و آرام در خانه ى خود نشسته با سر نيزه به پاى محاكمه و راى اجبارى بياورند!

باز هم ابوبكر جوهرى به نقل از ابو زيد، از هارون بن عمر و به اسناد خود از ابن عباس و او گفته است: مرحوم در شب جابيه [ الجابيه: قريه من اعمال دمشق جابيه يكى از روستاهاى اطراف دمشق مى باشد.] از اطراف عمر متفرق شدند، و هر كدام با دسته ى خود مى رفتند، من در آن شب در مسير راه به عمر برخوردم، با او صبحت مى كردم و از گذشته حرف مى زديم و عمر از على- عليه السلام- شكايت كرد كه با من مخالفت مى كند و با من نيامد، من گفتم آيا او تو را قانع نكرد و عذر نياورد؟ عمر گفت: بلى، گفتم: على- عليه السلام- عذر آورده و تو را قانع كرده است؟ عمر گفت: اى ابن عباس! همانا اول كسى كه شما را از امر امامت و ولايت منع كرد ابوبكر بود: «ان اول من ريثكم عن هذا الامر ابوبكر! ان قومكم كرهوا ان يجمعوا لكم الخلافه والنبوه، قلت لم ذاك يا اميرالمؤمنين؟ الم تنلهم خيرا و (خبرا)؟ قال: بلى، ولكنهم لو فعلوا لكنتم عليهم جحفا حجفا» [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 58، والبدايه والنهايه، ج 1، ص 145. جحفا را فخر و شرف معنى كرده است.] همانا قوم و طايفه شما خوش نداشتند كه خلافت و امامت با نبوت و رسالت در شما جمع شود (يعنى اينكه رسالت هم از شما باشد، و امامت هم از شما خاندان باشد) ابن عباس مى گويد: گفتم اى امير براى چه آن كار را كردند، آيا خبر غدير و كار خير به آنها نرسيده بود؟ (آيا تو و ايشان كار خير و نيكى را نمى خواستيد؟) عمر گفت: بلى به ما رسيده بود و مى خواستيم، ولى آنها اگر على- عليه السلام- را به ولايت و امارت قبول مى كردند هر آينه شما بر آنها فخر مى كرديد و آن باعث افتخار و شرف شما مى شد و ل