ذا نخواستند كه خلافت هم براى شما باشد!

خواننده ى گرامى اگر در مباحثه ى ابن عباس و عمر دقت و تامل كنيد، حتما به اين نتيجه خواهيد رسيد كه صحابه ى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به خاطر خلافت و مقام دنيا آن وضع دل خراش و مولمه را نسبت به بيت وحى به وجود آوردند كه آن به جاى خودش، اما بايد توجه كرد به اينكه عمر مى گويد: آنها نخواستند خلافت و نبوت در شما جمع شود!! مگر آنها نمى گويند كه خبر غدير خم و يا كار خير را شنيديم؟ و يا اينكه مگر خودشان در محضر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نبودند، و مگر در غدير صداى بخ بخ از همانها بلند نشد؟ پس چه شده است كه مى گويند گروه سقيفه نمى خواستند كه شما هم نبوت را داشته باشيد، هم امامت را، مگر بنى هاشم و عبدالمطلب با اختيار خودشان مى خواستند نبوت و امامت را در خود جمع كنند؟ و يا اينكه جمع و اجتماع بر اساس لياقتها و ارزشهاى معنوى و انتخاب خداوند بوده است. «والله يعلم حيث يجعل رسالته» [ خدا مى داند كه رسالتش را در كدام خاندان قرار دهد (سوره ى انعام، آيه 124).] و حتى فرستاده او پيامبر رحمت هم در آن انتخاب نقشى نداشته است.

باز ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ى خود از قول ابن عباس مى گويد: «قال عمر ايضا: يابن عباس ما اظن صاحبك الا مظلوما (اى على ابن ابيطالب) قلت: يا اميرالمؤمنين فاردد عليه ضلامته فقال (رض): ما اظن القوم منعهم من صاحبك الا انهم استصغروه فقلت: والله ما استصغره الله حين امره ان ياخذ سوره براءه من ابوبكر» [ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 45 و كنزالعمال، ج 6، ص 391 والسقيفه و فدك، ص 70.] عمر گفت: اى ابن عباس در مورد دوست تو (على بن ابى طالب) شك ندارم كه مورد ظلم قرار گرفته است! ابن عباس مى گويد: گفتم: اى اميرالمؤمنين بنابراين تو حق او را كه به ظلم گرفته شده است به او رد كن، عمر گفت: اينكه قوم و مردم دوست تو را از خلافت منع كردند چيزى نبود، مگر اينكه مردم او را كم سن و كوچك حساب كرند، ابن عباس مى گويد: گفتم: به خدا قسم خداوند هنگامى كه به او امر كرد كه سوره ى برائت را از ابوبكر بگيرد و براى كفار قريش بخواند كوچك نشمرده ست، پس چگونه است كه مردم او را كوچك شمرده و خلافت و امامت را از او گرفته و گفتند كه تو جوان هستى، آيا شناخت آنها بالاتر از شناخت خدا بوده است؟!

مسعودى در «اصباه الوصيه» مى گويد: وقتى كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- از دنيا رفت، عباس خدمت على- عليه السلام- آمد و گفت: دستت را بده تا با تو بيعت كنم، عده اى از مردم از جمله زبير و ابوسفيان هم براى بيعت آمدند، على- عليه السلام- اباء و امتناع فرمود، سپس مهاجرين و انصار در موضوع جانشين پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اختلاف كردند، گفتند كه يك امير از شما و يك امير از ما، و عده اى از مهاجرين گفتند كه ما از رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- شنيديم كه خلافت و امارت از آن قريش مى باشد، آنگاه انصار تسليم شدند و عمر بن خطاب جلو افتاد، با ابوبكر بيعت كرد، دست بر دست وى گذاشت و بعد عده اى از مردم كه از مكه به مدينه (مهاجرين) آمده بودند آنها هم با ابوبكر بيعت كردند. تا اينجا مسعودى جريان سقيفه را بيان كرده و بعد مى گويد: «و اتصل الخبر باميرالمؤمنين- عليه السلام- بعد فراغه، من غسل رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- و تحنيطه و تكفينه و تجهيزه و دفنه بعد الصلوه عليه مع من حضر من بنى هاشم و قوم من صحابته مثل سلمان و ابى ذر والمقداد و عمار و حذيفه، ابى ابن كعب و جماعه نحو اربعين رجلا، فقام خطيبا فحمدالله و اثنى عليه، ثم قال: ان كانت الامامه فى قريش، فانا احق قريش بها، و ان لا تكن فى قريش فالانصار على دعوهم ثم اعتز هم و دخل بيته فاقام فيه، و من اتبعه من المسلمين و قال ان لى فى خمسه من النبيين اسوه، نوح «اذ قال انى مغلوب فانتصر» [ سوره قمر، آيه 10.] و ابراهيم اذ قال: «و اعتزلكم و ما تدعون من دون الله» [ سوره مريم، آيه 48.] و لوطا اذ قال: «لو ان لى بكم قوه او آوى الى ركن شديد» [ سوره هود، آيه 83.] و موسى اذ قال: «ففرت منكم لما خفتكم» [ سوره شعراء، آيه 21.] و هارون اذ قال: «ان القوم استضعفونى و كادو يقتلوننى» [ سوره اعراف، آيه 150. ] ثم الف- عليه السلام- القرآن و خرج الى الناس و قد جله فى اذار معه و هو ينط من تحته فقالهم هذا كتاب الله قد الفته كما امرنى و اوصانى رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- كما انزل فقال له بعضهم اتركه وامض، فقال لهم، ان رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- قال لكم، انى مخلف فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى لن يفترقا حتى يرد على الحوض فان قبلتموه فاقبلونى معه احكم بينكم بما فيه من احكام الله فقالوا لا حاجه لنا فيه و لا فيك فانصرف به معك لا تفارقه، و لا تفارقك فانصرف عنهم، فاقام اميرالمؤمنين- عليه السلام- و من معه من شيعته فى منزله بما عهد اليه ، رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- فوجهوا ال يمنزله فهجموا عليه و احرقوا بابه و استخرجو منه كرها، و ضغطوا سيده النساء بالباب حت اسقطت (محسنا) و اخذوه بالبيعه، فامتنع، و قال: لا افعل فقالوا: نقتلك، فقال: ان تقتلونى، فقال: ان تقتلونى، فانى عبدالله، و اخو رسوله، و بسطوا يده فقبضها و عسر عليهم فتحها، فمسحواها عليها، و هى مضمومه»: [ اصباه الوصيه، صفحات 123 و 124.] على- عليه السلام- بعد از غسل و حوط و تجهيز رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- و بعد از آن كه با عده اى از بنى هاشم و صحابه (سلمان، ابى ذر، عمار ياسر، حذيفه، و ابى ابن كعب) و جماعتى كه به چهل نفر مى رسيدند بر پيكر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نماز خواندند، از جريان سقيفه با خبر شده و از جايش بلند شده و خطبه خواند و بعد از حمد و ثناى پروردگار فرمود: اگر امامت از آن قريش است، پس من سزاوارترين فرد قريش بر امامت و خلافت مى باشم، و اگر امامت از آن قريش نمى باشد پس انصار بر ادعاى خودشان (امامت) محق هستند. بعد على- عليه السلام- از حاضرين جدا شده به منزل رفت و كسانى كه با وى بودند، در منزل فاطمه- سلام الله عليها- جمع شدند، سپس على- عليه السلام- فرمود: همانا براى من در پنج چيز از پيامبران الگو و سرمشق مى باشد. اول از نوح- عليه السلام- زمانى كه گفت: بارالها من سخت مغلوب شدم تو مرا يارى فرما، دوم از ابراهيم- عليه السلام- زمانى كه به قوم خود گفت: من از شما و بتهايى كه به جاى خداوند مى پرستيد دورى كرده و خداى واحد را مى خوانم، سوم از لوط- عليه السلام- وقتى كه گفت: اى كاش مرا بر منع شما اقتدارى بود، يا اينكه چون قدرت ندارم از شر شما به ركن محكمى پناه خواهم برد، چهارم از موسى- عليه السلام- زمانى كه گفت: آنگاه من از شما گريختم تا اينكه خداى من مرا علم و حكمت عطا فرمود، و مرا از پيامبران خود قرار داد، پنجم از هارون عليه السلام- زمانى كه گفت: اى فرزند مادرم بر من خشمگين مباش كه من با نهايت كوشش و فداكارى به هدايت قوم برخاستم، آنها مرا خوار و زبون داشتند، تا آنجا با قوم خصومت و ممانعت كردم كه نزديك بود مرا بكشند.

مسعودى