 مى گويد: سپس حضرت على- عليه السلام- قرآن را جمع كرد و از منزل خارج شد و به طرف مردم آمد، و ردايى بر تن كرده و خطاب به مردم فرمود: اين كتاب خداست و به همان نحو كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به من وصيت و سفارش كرده بود جمع كرده ام و پيامبر مرا وصى خودش قرار داده است به همان طريق كه از طرف خداوند نازل شده است. در اين هنگام شخصى در جواب على- عليه السلام- گفت: آن را رها كن و برو!! على- عليه السلام- فرمود: همانا رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- به شما فرمود: من دو چيز گرانبها را در بين شما به امانت مى گذارم، كتاب خدا و عترت من و هرگز از هم جدا نمى شوند تا بر حوض كوثر بر من وارد شوند. اگر شما امانت پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم- (قرآن) را قبول داريد پس مرا هم با آن قبول كنيد تا در بين شما به آنچه كه در قرآن از احكام خدا آمده است حكم كنم. مخالفين جواب دادند ما نه به تو و نه به قرآنى كه جمع كرده اى نياز داريم!! و با قرآن برو، تو از او مفارقت نمى كنى و او هم تو را مفارقت نخواهد كرد. على- عليه السلام- از آنها روگرداند و در منزل با كسانى كه از پيروان راستين حضرت بودند، به آنچه كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اسلام به وى سفارش كرده بود نشسته بودند كه ناگهان مخالفين به طرف منزل حضرت آمدند و بر او هجوم آوردند و درب منزل را آتش زدند، على- عليه السلام- را به زور از منزل خارج كردند، و در خانه را در حالى كه نيم سوخته شده بود به پهوى سيده النساء فاطمه زهرا- سلام الله عليها- زدند و فاطمه - سلام الله عليها- محسن را سقط كرد و شهيد شد، على- عليه السلام- را مجبور به بيعت كردند، و على- عليه السلام- از بيعت امتناع كرد و فرمود بيعت نمى كنم، آنها در جواب گفتند: اگر بيعت نكنى تو را مى كشيم، على در جواب فرمود: اگر مرا بكشيد بدانيد من بنده ى خدا و برادر رسول او هستم، دستهاى على- عليه السلام- را براى بيعت كشيدند، ولى وى دستهاى خود را جمع نموده بود، هر چه تلاش و كوشش كردند كه دستها و انگشتان على- عليه السلام- را باز كنند نتوانستند، بعد مجبور شدند دست ابوبكر را به سوى دست على- عليه السلام- كشيدند در حالى كه انگشتان على- عليه السلام- به هم جمع شده و بسته بود.

خواننده ى عزيز! اين بيانات صريح و روشن مسعودى را ملاحظه فرموديد كه به صراحت مى گويد كه به خانه على- عليه السلام- يورش و هجوم آوردند و درب خانه را آتش زدند و در نيم سوخته را به پهلوى گوهر تابناك پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- كوبيدند و فرزند او را هم كشتند.

آيا علما و بزرگان اهل سنت در اين رابطه چه مى گويند؟ و چه توجيهى دارند؟ آنها در برابر اين حقيقت واضح و روشن و بدون ابهام، چه عكس العملى دارند؟ آيا مى شود حقيقت به اين روشنى را ناديده انگاشت و قبول نكرد و توجيه نمود؟ ابن ابى الحديد در جاى ديگرى از شرح نهج البلاغه خود مى گويد: «و اما حديث الهجوم على بيت فاطمه- سلام الله عليها- فقد تقدم الكلام فيه والظاهر عندى صحته ما يرويه السيد المرتضى والشيعه»: [ شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 168.] اما جريان و حادثه يورش و هجوم به منزل فاطمه- سلام الله عليها- حقيقت سخن درباره ى آن گذشت، ولى آنچه كه از ظاهر عبارات و كلمات و قرائن پيداست و در نزد من هم صحت دارد همان است كه سيد مرتضى و شيعه روايت كرده و بيان نموده اند.

محمد بن احمد بن جبير اندليسى كه معروف به ابن جبير مى باشد و در سال 614 وفات كرده، در كتاب «غرر» از زيد بن اسلم روايت كرده كه او گفت: من از جمله كسانى بودم كه هيزم مى كشيدم و با عمر به سوى خانه فاطمه- سلام الله عليها- رفتم، در وقتى كه على- عليه السلام- و اصحاب او از بيعت با ابوبكر امتناع نمودند، عمر به فاطمه- سلام الله عليها- گفت: كسانى كه در خانه ى تو هستند بيرون بفرست والا خانه را با هر كه در آن است مى سوزانم، فاطمه- سلام الله عليها- فرمود كه آيا على- عليه السلام- و فرزندان مرا هم مى سوزانى؟ عمر در جواب گفت: آرى والله، مگر آن كه از خانه بيرون بيايند و با ابوبكر بيعت كنند و با او مخالفت نكنند. [ غرر، ص 120.] مولف كتاب ازاله الخفاء در مقصد دوم از مقاصد كتاب، قصد عمر درباره ى احتراق و سوزندان در خانه فاطمه- سلام الله عليها- را بيان كرده و آن روايت را صحيح و ثابت شمرده، و در مقصد ششم همان كتاب روايت سوزاندن در خانه ى وحى را كه عمر به آن قسم خورده ذكر كرده است. [ ازاله الخفاء، گرفته شده از كفايه الموحدين، ج 2، ص 29.] و باز هم صاحب ازاله الخفاء سوزاندن در خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- را در كتاب قره العين فى فضائل الشيخين خود روايت كرده است. ابوعبيده در كتاب اموال خود بنابر نقل السيد الاجل مير محمد قلى در جلد اول تشييد المطاعن نقل كرده كه ابوبكر مى گفت: «اى كاش كشف بيت فاطمه- سلام الله عليها- نكرده بودم».

ابو مظفر سبط ابن جوزى در كتاب «مرآت الزمان» خود قصه ى پشيمانى ابوبكر را در هنگام مرگ كه گفته بود: «يا ليتنى لم اكشف بيت فاطمه- سلام الله عليها- اى كاش بى حرمتى به خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- نمى كردم» را بنابر نقل كتاب «تشييد المطاعن» مفصلا ذكر كرده است.

عسقلانى به نقل از عبدالرحمن بن عوف، و او هم از پدرش مى گويد: «دخلت على ابوبكر اعوده فاستوى جالسا... فقال انى لا آسى على شى ء الا على ثلاث، وددت انى لم افعلهن: وددت انى لم اكشف بيت فاطمه و تركته و ان اغلق على الحرب وددت انى يوم السقيفه كنت قذفت الامر فى عنق ابى عبيده او عمر فكان اميرا و كنت وزيرا» [ لسان الميزان، ج 3، ص 400 به نقل از عوالم، ج 11/ 2 بخش سيده النساءالعالمين و مسند فاطمه، از سيوطى از عبدالرحمن بن عوف در ج 4، ص 189 همين حديث را نقل كرده است.] : بر ابوبكر وارد شدم، تا او را عيادت كنم، او از جايش بلند شد در حالى كه تكيه داده بود، بعد از تعارفات و احوال پرسى گفت: من بر هيچ كارى نااميد و ناراحت نيستم مگر بر سر كار كه اى كاش انجام نمى دادم، دوست داشتم به عمر دستور هجوم و يورش به خانه فاطمه- سلام الله عليها- را نمى دادم و آن را ترك مى كردم، اگر چه جنگى هم عليه من شروع مى شد، دوست داشتم در روز سقيفه امر امامت و خلافت را به ابى عبيده و يا عمر واگذار مى كردم و خودم به عنوان وزير و معاون كار مى كردم.

آيا تعدى و تجاوز به خانه وحى و بى حرمتى به ساحت قدس فاطمه- سلام الله عليها- و زدن در نيم سوخته به پهلوى عصمت و رسالت و كشتن فرزند وى و سقط جنينش و آيا اينكه على- عليه السلام- را با زور و اجبار از خانه بيرون كردن با ندامت و پشيمانى برطرف مى شود؟ ابوبكر جوهرى در كتاب «السقيفه و فدك» با اسناد خود به نقل از شعبى مى گويد: «و رات فاطمه- سلام الله عليها- ما صنع عمر فصرخت، و ولولت و اجتمع معها نساء كثير من الهاشميات و غيرهن فخرجت الى باب حجرتها، و نادت: يا ابوبكر، ما اسرع ما اغرتم على اهل بيت رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- لا اكلم عمر حتى القى الله»: [ سقيفه و فدك، ص 73.] وقتى كه فاطمه- سلام الله عليها- ديد عمر خانه اش را آتش مى زند فرياد كشيد، و س