ا گرفته و به نامش فرياد مى زنند و او را مى خوانند كه از خانه بيرون آيد تا ميراث از دست رفته اش را به او باز گردانند... عمر نگاه مى كند كه مسلمانان در اين حوادث دو دسته شده و به دو حزب تقسيم شده اند. و آن مردمى كه متحد بودند و آن وحدت كلمه اى كه مورد انتظار بود به شكاف و فاصله تبديل شده كه عاقبت و آينده ى آن را جز خداى نمى داند، اكنون در نظر عمر، على- عليه السلام- چرا همانند ابن عباده سزاوار كشته شدن نباشد تا اختلاف از ميان برخيزد؟!.

سپس مى گويد: كان هذا ولى بعنف عمر الى جانب غيرته على وحده الاسلام و به تحدث الناس و لهجت الالسن كاشفه عن فلجات خواطر جرت فيها الظنون مجرى اليقين، فما كان لرجل ان يجزم او يعلم سريره ابن الخطاب و لكنهم جميعا ساروا وراء الخيال و لهم سند مما عرف عن الرجل دائما من عنف و من دفعات و لعل فيهم من سبق بذهنه الحوادث على متن الاستقراء فراى بعين الخيال، قبل راى العيون ثبات على امام وعيد عمر لو تقدم هذا منه يطلب رضاه و اقراره لابى بكر بحقه فى الخلافه و لعله تمادى قليلا فى تصور نتائج هذا الموقف و تخيل عقباه، فعاد بنتيجه لازمه لا معدى عنها، هى خروج عمر عن الجاده و اخذه هذا «المخالف» العنيد بالعنف والشده! و اين گونه برخورد كردن و فكر نمودن از نظر عمر سازگارتر بود از غيرت و دلسوزى او براى وحدت اسلام! مردم حدسها مى زدند و گفتگوها داشتند كه حاكى از خاطرات قلبى آنها بود و چيزها از ذهنها مى گذشت و فكرها اندك، اندك به صورت يقين درآمده بود، ولى همه ى اينها در فكر و خاطرات و در عالم خيال سير مى كرد و كسى نمى توانست درباره ى خوى و تصميم پسر خطاب به جزم سخن گويد، سند مردم همانند تند روى و بى رويگيهايى بود كه در پيش آمدها از او سراغ داشتند. شايد در اين ميان مردمى بودند كه حوادث آينده را از روى استقرا پيش بينى مى كردند و بيش از چشم سر با چشم باطن مى ديدند و مى ديدند اگر عمر قدم پيش گذارد و از راه تهديد از على- عليه السلام- بخواهد كه در برابر ابوبكر تسليم شود و به خلافت او تن دهد، او مقاومت مى كند، آن گاه نتيجه ى اين كار چه خواهد شد؟ ناچار عمر از جاده ى صلاح بيرون مى رود و با اين مخالف سرسخت با سختى و تندى رفتار خواهد كرد. و كذلك سبقت الشائعات خطوات بن الخطاب ذلك النهار و هو يسير فى جمع من صحبه و معاويه الى دار فاطمه و فى باله ان يحمل ابن عم رسول الله ان طوعا و ان كرها على اقرار ما اباه حتى الان و تحدث اناس بان السيف سيكون وحده متن الطاعه!... و تحدث آخرون بان السيف سوف يلقى السيف! ثم تحدث غير هولاء و هولاء بان «النار» هى الوسيله المثلى الى حفظ الوحده و الى «الرضا» و الاقرار!... و هل على السنه الناس عقال يمنعها ان تروى قصه حطب امر به ابن الخطاب فاحاط بدار فاطمه و فيها على و صحبه، ليكون عده الاقناع او عده الايقاع؟...

با اين پيش بينيها، در آن روز ميان مردم شايع شد كه عمر قدم پيش گذارده، با گروهى از ياران و همدستانش به سوى خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- رهسپار گشته، انديشه ى آن را دارد كه عمو زاده ى رسول خدا را چه بخواهد يا نخواهد، بدانچه تا حال نپذيرفته، وادار كند. مردم حدسها مى زدند، دسته اى مى گفتند: تنها در برابر دم شمشير سر اطاعت خم مى شود!... گروهى پيش بينى مى گردند كه شمشير با شمشير روبه رو مى شود!... كسانى كه از اين و آن نبودند يگانه وسيله ى حفظ وحدت را «آتش» مى پنداشتند!... مگر دهان مردم بسته و بر زبانها بند است كه داستان «هيزم» را بازگو نكنند؟ چه با اين دستور پسر خطابه به دور خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- را كه على- عليه السلام- و اصحابش در آن بودند محاصره كرده تا بدين وسيله آنان را قانع سازد يا بيمحابا بتازد!

على ان هذه الاحاديث جميعها و معها الخصاط المدبره او المرتجله كانت كمثل الزبد السرع الى ذهاب و معها دفعه ابن الخطاب!... اقبل الرجل محنقا مندلع الثوره، على دار على وقد ظاهره و معاونوه و من جاء بهم فاقتحموا او اوشكوا على اقتحام، فاذا وجه كوجه رسول الله يبدوا بالباب حائلا من حزن، على قسماته خطوط الام و فى عينيه لمعات دمع و فوق جبينه عبسه غضب فائر و حنق ثائر... و توقف عمر من خشيه و راحت دفعته شعاعا. و توقف خلفه امام الباب صحبه الذين جاء بهم، اذ راوا خيالهم صوره الرسول تطالعهم من خلال وجه حبيبته الزهراء غضوا الابصار من خزى او من استحياء، ثم ولت عنهم عزمات القلوب و هم يشهدون فاطمه تتحرك كالخيال وئيدا بخطوات المحزونه الثكلى، فتقرب من ناحيه قبر ابيها... و شخصت منهم الانظار و ارهفت الاسماع اليها و هى ترفع صوتها الرقيق الحزين النبرات تهتف بمحمد الثاوى بقربها، تناديه باكيه مريره الكباء: «يا ابت رسول الله!... يا ابت رسول الله!... فكانما زلزلت الارض تحت هذا الجمع الغاعى من رهبه النداء و راحت الزهراء و هى تستقبل المثوى الطاهر، تستنجد بهذا الفائب الحاضر: «يا ابت يا رسول الله!... ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن ابى قحافه؟!». فما تركت كلماتها الا قلوبا صدعها الحزن و عيونا جرت دمعا و رجالا ودوا لو استطاعوا ان يشقوا مواطى اقدامهم ليذهبو فى طوايا الثرى مغيبين...». [ الامام على- عليه السلام- ج، 1 ص 192.] همه ى اين داستانها كه با نقشه اى از پيش طرح شده يا ناگهانى پيش آمد، مانند كف روى آب ظاهر شد بعد از مدتى همراه جوش و خروش عمر از ميان رفت!... عمر خشمگين و خروشان به خانه على- عليه السلام- روى آورد و همدستانش دنبال او به راه افتادند و به خانه ى على- عليه السلام- هجوم آوردند، ناگهان چهره اى همانند چهره ى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- در ميان آشكار شد چهره اى كه پرده ى اندوه آن را گرفته، آثار رنج و مصيبت بر آن آشكار است. در چشمهايش قطرات اشك و بر پيشانيش گرفتگى و غصب بود، عمر به جاى خود خشك شد و آن جوش و خروش از ميان رفت، همراهانش كه دنبالش بودند پشت سر وى در مقابل درب ايستادند، زيرا روى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- را از خلال روى حبيبه اش زهرا- سلام الله عليها- ديدند، سرها از شرمندگى و حيا به زير آمد و چشمها پوشيده شد، ديگر تاب از دلها رفت. فاطمه- سلام الله عليها- حركت كرد و با قدمهاى لرزان، آهسته آهسته به سوى قبر پدر نزديك شد، چشمها و گوشهاى همه متوجه او گرديد، ناله اش بلند شد و باران اشك از ديده گانش مى ريخت و با سوز جگر پدرش را صدا مى زد: «بابا اى رسول خدا، اى بابا رسول خدا» گويا از تكان اين صدا زمين زير پاى آن گروه ستم پيشه به لرزه آمد... باز هم زهرا- سلام الله عليها- نزديك تر رفت و به آن تربت پاك روى آورد و استغاثه مى كرد: «بابا اى رسول خدا... پس از تو از دست پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه بر سر ما آمد؟!» ديگر دلى نماند كه نلرزد و چشمى نماند كه اشك نريزد، آن مردم آرزو مى كردند كه زمين شكافته شود و آنها را در ميان پنهانشان سازد.» [ امام على- عليه السلام- ج 1، ص 227 و 228 ترجمه آيه الله سيد محمود طالقانى.] باز هم عبدالفتاح مى گويد: «... ثم من بنى هاشم الذين سلبوا حقهم فى تراث الرسول و ود ح