د قومهم لو تخطفتهم المصارع و وطئتهم الاقدام و هم نثائر واشلاء!... من خلال كل هذه السنين السوالف تشق احداثه اطباق الزمن الى الخواطر، كالقبس فى الظلمه. كالسنه النار التى او شكت ان تندلع حول البيت تهم بحصده و تدميره. كالصرفه المدويه التى اطلقتها حينذاك فاطمه تجار فيها بشكواها الى رسول الله!...» بالاخره بنى هاشم كه حقشان را از ميراث پيامبر غصب كرده بودند و آرزو مى كردند كه در ميدانهاى جنگ كشته و در زير لگدها قطعه قطعه شده بودند، آن روز را فراموش كنند! از خلال تمام سالهاى گذشته، حوادث طبقات روزگار را مى شكافد و همچون نورى كه در تاريكى بدرخشد، در خاطرها نورافشانى مى كند، همچون شعله ى آتشى كه زبانه هاى آن نزديك بود پيرامون خانه را خورده و ويران سازد، سوزنده است و همانند فرياد طنين اندازى كه فاطمه- سلام الله عليها- در آن روز سر داد تا بدان وسيله شكايت به پيامبر خدا برد، طنين افكن بود!.

«و لم يكن محمد و هم يعدون هذه العدوه على دار زهرائه، قد عزب ذكره من الاذهان. قبره ندى بدمعهم... جسمه رطيب كانما لم تفارقه كل الحياه... شجه اضر يملا عليهم الفضاء كالشندى العاطر، يغيب الطيب و هو مائل لايغيب!... و مع ذلك فلم يكادوا يشيعونه الى الجدث، حتى استرقهم مس و ملكهم هوس فانطلقوا الى دار ابنته كمرده الشياطين!... معهم الشعل، فى ايديهم الحطب والحراب. ظلا لهم دمار و نار... الموجده على على والحسد لقدره والخشيه ان يفسد اعتزاله هذه البيعه التى ادلوا بها الى ابوبكر بغره من آل بيت الرسول، قد حركتهم جميعا على حرد نهايه المطاف فيه احتلاب صفى محمد تراث ابن عمه و اخراج الامر من يمينه فلاتجتمع الرساله والخلافه فى هذه من هاشم، التى نبت قريش كلها بشرفها و سوددها و عزها ابان حقبه الجاهليه و بعد مولد الاسلام... كروهوا لها ان تطولهم بالامره بعد سموها بالنبوه و ان يقوم ممها سيد بعد سيد. و ان يستاسروا باقدارهم و مزاياهم هذهر الجزيره الفسيحه التى تعج بالقبائل كانما عمقت عن انجاب امثالهم سائر البطون!... و على ضياء ثعله مما طوق الدار و لون الافق و اشاع فى الجوهره، لاح عمر و قد تغير وجهه بحنقه و تبلل بعرقه و تخلل الدخان لحيته و لمع حسامه فى يمينه كجذوه النار... انه احمس شديد فى دنيه احمس شديد فى عدله ولكنه اللحظه احمس شديد فى عنفه و اندفاعه و هو يمم الباب... انه ليشير الجمهور و يهج الفتنه و يهيى الحطب ليورث الحريق... و استاسد و تنمر. و تصايح و زار. ثم اندفع من خلال الجموع كالشرر، يدق البيت على ساكنيه.. ليس هذا بعمر!... ما هو يابن الخطاب!... الذى جرى بقدميه اعصار الذى انفجر بصدره بركان الذى استوى على لبه مارد! انه الان مخمور الامس، عاد سيرته الاولى كحاله من بضع سنين، حين اعماه شركه و اضله هواه و ختله عن الهدى غروره، فسل حسامه وانطلق على دروب مكه ينشد النبى و لسانه اذا ذاك يجرى بكفره و خمره: «لاقتلن محمدا بسيفى هذا» [ السيره النبويه، ج 1، ص 344 و تاريخ عمربن الخطاب، ص 10 والكامل فى التاريخ، ج 1، ص 602 و المباركفورى الحريق المختوم، ص 100 و مختصر سيره الرسول، ص 103.] هذا الصائبى الذى فرق امر قريش و عاب دينها و سفه احلامها و شتتت مجالسها و ضيع بهارجها...»!
هنوز ياد محمد- صلى الله عليه و آله و سلم- كه آمده بودند تا خانه ى زهرايش را مورد تجاوز قرار دهند در اذهان زنده بود و قبرش از اشك چشمانشان مرطوب بود، گويى هنوز تمام زندگى از بدن تازه اش بيرون نرفته است، شبحش حاضر است و فضاى اطرافشان را پر مى كند، چون بوى خوش عطرى كه خود پيدا نيست و بويش فضا را پر كرده است. معذالك هنوز جنازه اش را به آرامگاهش تشييع نكرده بودند كه ديوانگى به سرشان زد و دست خوش هواى نفس شدند و چون پيروان و دستياران شيطان به طرف خانه ى دخترش به راه افتادند! شعله آتش با خود داشتند، با هيزم و افزار، قصدشان آتش زدن و ويران كردن بود، خشم و غصب شان عليه على- عليه السلام- حسد و حقدشان نسبت به وى و ترس و واهمه ى شان از اينكه گوشه گيرى او بيعتى را تباه سازد كه على رغم خاندان پيغمبر- صلى الله عليه و آله و سلم- با ابوبكر بودند، همه آنان را به كارى وادار كرد كه سرانجام آن غصب و سلب ميراث از دست برگزيده و پسر عمش بود، و بيرون آوردن خلافت از دست او، كه پيامبرى و جانشينى با هم در خاندان هاشم كه با شرافت و سرورى و آقايى خود در دوران جاهليت و طلوع اسلام بر همه ى قريش پيشى گرفت، نبايد يكجا جمع شود، دوست نداشتند علاوه بر پيامبرى، اميرالمومنينى نيز در آن خانواده بماند و سرور و آقايى ديگرى پس از مرگ سرو و آقاى بپاخيزد، حكومت اختصاص به افراد آن خاندان داشته باشد، با منزلتها و امتيازاتشان سرنوشت تمام اين جزيره ى بيكران را كه از قبائل مختلف موج مى زند، هميشه در دست داشته باشند؟ در پرتو شعله اى كه خانه را دربر گرفته بود و افق را روشن مى ساخت و محيط اطراف را مى سوزانيد، عمر پيدا شد كه چهره اش از خشم دگرگون، و از عرق خيس شده است، دود شعله از ريشش بيرون مى زد و شمشيرش در دست راست او چون شعله ى آتش مى درخشيد، در دين و عدالت حرارت و حماسه اى داشت، اما در آن لحظه در خشونت به افراط حرار به خرج مى داد و درب را مى كوبيد... و توده مردم را تحريك و فتنه را شديدتر مى كرد و هيزم آماده مى ساخت تا آتش روشن كند. چون پلنك مى غريد! و چون شير مى خروشيد [ اى كاش اين خروشيدن در زمان پيامبر بر ضد كفر مى بود.] از ميان جمعيت مانند اخگرى به پيش جهيد تا خانه را بر روى ساكنينش بكوبد و ويران كند. اين شخص عمر نيست! پسر خطاب نيست! همان كسى نيست كه با گامهاى خود گردباد به وجود آورد و در سينه اش آتش فشانى منفجر گرديد، و چون غولى ايستادگى كرد! اكنون همانند ديروز مخمور و مست است، حالت چندين سال پيش را به خود گرفته است. [ حالت و روش جاهليت قبل از اسلام.] و به صورت دوره اى درآمده كه شرك و بت پرستى و هواى نفس گمراهش ساخته بود و غرورش وى را از هدايت به دور انداخته و شمشيرش كشيده و بر در و دروازههاى مكه رفته و دنبال پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- مى گشت، كفر و شراب زبانش را به حركت درآوره بود و مى گفت: حتما محمد- صلى الله عليه و آله و سلم- را با اين شمشيرم مى كشم! اى مرد صائبى كه وضع قريش را نابسامان كرده است و در مورد دينش آن قبيله را سرزنش قرار مى دهد و روياهايش را بر باد داده است و مجالس قبيله را به هم ريخته و نعمتهاى شان را ضايع كرده است! و اليوم ايضا ختله اندفاعه و بقيه بنفسه لاتزال راسبه من حسد الجدود و بغضاء الاجيال... هوى كهوى يمضى به و يحيد بخطو الثابت، فيغدو و يروح على لهيب المشاغل يوسوس لنفسه و يهتف بالعصبه التى توازره على هجم الدار: «والذى نفس عمر بيده، ليخرجن او لاحرقنها على من فيها» قالت له طائفه خافت الله و رعت الرسول فى عقبه: «يا اباحفص، ان فيها فاطمه...» فصاح لايبالى: «وان!...» و اقترب و قرح الباب. ثم ضربه واقتحمه... و بدا له على... و رن حينذاك صوت الزهرا عند مدخل الدار... فان هى الارنه استغاثه اطلقتها «يا ابت رسول 