لله» تستعتدى بها الراقد بقربها فى رضوان ربه على عسف صاحبه، حتى تبدل العاتى المدل غير اهابه، فتبدد على الاثر جبروته و ذاب عنفه و عنفوانه وود من خزى لو يخر صعقا تبتلعه مواطى قدميه ارتداد هدبه (هديه) اليه و عند ما نكص الجمع، و راح يفر كنوافر الظباء المفزوعه امام صيحه الزهراء، كان على- عليه السلام- يقلب عينيه من حسره وقد غاض حلمه و ثقل همه و تقبضت اصابع يمينه على مقبض سيفه تم من غيظه ان تغوص فيه. اكذاك ينتهبون حقه و تراث هاديه، ثم يلوون على انتهاب عمره و عمر اهله: البقيه الباقيه للرسول؟... اكذاك الهوى يضل؟ الان ظهيره قل يسبحون منه ما لايباح فحرمه لهم حل وامنه عليه حرام!... و مد طرفه نحو قبر محمد يناجيه: «يا ابن ام:... ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى...» و تقلصت شفتاه. و راحته كره اخرى على حسامه من اسى و حنق و حسره... ثم اغضت عينه:... لا حيله! فانه الزمن... بيت القوم امرهم بليل... هذا الفروع والاصول فى الجزيره ازهر اليوم، نحمعها ففدت تمد الاعناق مستطيله تختال. اصابت ثارها. بلغت و طرها من هاشم. فضصلته بعد كل هذه الاعصر الطويله!... و امروز هم همان انگيزه و ته مانده هاى حسد اجدادش و بغض و كينه هاى پدرانش وى را تحريك كرده است، همان هواى نفس او را به پيش مى كشاند و از راه راست منحرف مى كند و وادار مى سازد كه مشعل در دست گيرد و خود چون شعله ى آتش برافروخته مى گردد و جانش وسوسه مى شود و به دار و دسته اى كه در حمله به خانه وى را پشتيبانى كرده اند فرياد مى زد: «قسم به كسى كه جان عمر در دست قدرت اوست، يا بايد بيرون بيايد و يا خانه را آتش مى زنم!!» عده اى كه از خدا مى ترسيدند و رعايت منزلت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را پس از خود مى كردند گفتند: «ابا حفص، فاطمه- سلام الله عليها- در اين خانه است!». بى پروا فرياد زد: «باشد»، نزديك شد، در زد، سپس با مشت و لگد به در كوبيد تا به زور وارد شود. على- عليه السلام- پيدا شد... طنين صداى زهرا- سلام الله عليها- در نزديكى مدخل خانه بلند شد... طنين استغاثه اى بود كه سر داده مى گفت: «پدر اى رسول خدا...» مى خواست از دست ظلم يكى از اصحابش او را كه نزديك وى در رضوان پروردگارش خفته بود برگرداند، تا سركش طغيان گر، گردن فرازى بى پروا را به جاى خود نشاند و جبروتش را زائل سازد و شدت عمل سختگيريش را نابود كند و آرزو مى كرد قبل از اينكه چشمش به وى بيفتد صاعقه اى نازل شده او را در ربايد. وقتى جمعيت برگشت و مى خواستند مثل آهوان رميده در برابر صيحه ى زهرا- سلام الله عليها- فرار كنند، على- عليه السلام- از شدت تاثير و حسرت با گلوى بغض گرفته و اندوهى گران چشمش را در ميان آنان مى گردانيد و انگشتان خود را بر قبضه ى شمشيرش فشار مى داد و مى خواست از شدت خشم در آن فرو رود. آيا چنين حقش را غارت و ميراث رهبرش را غصب مى كنند و اكنون مى خواهند زندگى خود و خانواده اش يعنى بازماندگان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را هم نابود كنند؟ آيا هواى نفس اين گونه گمراه مى سازد؟ آيا به علت كمى پشتيبان آنچه را كه درباره اش روا نبود روا مى دانند، حرمتش را از بين مى برند و امنيت خانواده اش را زائل مى كنند؟! رويش را به طرف قبر محمد- صلى الله عليه و آله و سلم- برگردانيد و با او به مناجات پرداخت: «برادر! اين مردم مرا ناتوان گذاشتد و اكنون مى خواهند مرا به قتل برسانند» لبانش را جمع كرد، بار ديگر از ناراحتى و خشم و حسرت كف دست را بر قبضه ى شمشير فشار داد و چشمانش را بست. چاره اى نيست، زمان از دستش بيرون رفت، آن گروه شبانه كار خود را ترتيب دادند، اكنون ستاره ى قبائل اصلى و فرعى جزيره مى درخشيد و گردنهاى خود را راست گرفته اند و انتقام خود را از هاشم گرفتند. پس از روزگارانى دراز بر او برترى يافتند.

«لان عزت قريش. علت تيم بابن ابى قحافه وقد انتهت اليه الخلافه. زهت عدى بابن الخطاب اذ هو صاحب المنوره و الوزاره فى الدوله الجديده. طابت نفسا زهره و امثالها من البطون. والابيات وقد نالت جميعها مبتغاها من هذه الدار التى سمت عليها فى الغابر حتى امس بالشرف والمجد والمكارم الى ذروه كانت عزيره عن تطلع العيون و تصور الاخيله و شطحه الاحلام والظنون!... كلم عقدوا النيه و تناصرت حفائطهم القديمه على على- عليه السلام- فنازعوه سلطان رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- حتى انتزعوه و هو حينذاك فى غفله من الامر، مشغول عنهم و عن تدبيرهم و تامرهم، بالجثمان الطاهر المسجى يجهزه ليرحل الرحله الاخيره! مضى محمد لغير اوبه. فرغت الدنيا من نوره. غاب فى قبره و غاب معه ولاء طالما تسابقوا به يولونه آل بيته، قربانا و زلفى و فريضه... و عند ما انجاب ظلهم عن باب فاطمه وانقشع جمعهم العادى و خلصت ساحه الدرا من مواجدهم و حسدهم الى حين تلفت على- عليه السلام- يرود ببصره المكان، ينشد العون و يبحث عن النصير... و كمن يعصر الماء من صخره و من يطلب الجنى من سراب و من يحاول مل ء راحيته بالريح: همس فى حسره وقد ارتد بصره اليه و هو حسير: «لو استمكنت من اربعين رجلا!...». [ الامام على- عليه السلام-، ج 4، ص 172.] اكنون قريش عزت يافته است، قبيله ى تيم با پر ابى قحافه و با بردن خلافت، و الا و برتر شده اند، قبيله ى عدى هم به پسر خطاب مى بالد، زيرا مشورت و وزارت اين دولت در اختيار اوست. همگى خود را از اين خانواده برتر و عزيرتر مى بينند! همگى نيت جزم كردند و از تعصبات قديمى خود يارى جسته، عليه على- عليه السلام- بپا خاستند و قدرت رسول خدا را از وى گرفتند. و او هيچ توجهى بدين امر نداشته و بدون توجه به توطئه ها و دسيسه هايشان به شستن جنازه ى طاهر و مقدس سرگرم بود كه آماده ى آخرين سفر مى شد! محمد- صلى الله عليه و آله و سلم- به سفرى بى بازگشت رفت! دنيا از نورش خالى شد، همراه با خود او دوستى كسانى كه مدتها براى تقرب يافتن و نزديك شدن به خدا و به عنوان فريضه اى واجب، در محبت او با يكديگر مسابقه مى گذاشتند، نيز دفن شد، وقتى سايه ى ظلمشان از خانه فاطمه- سلام الله عليها- برچيده شد و جمعيت تجاوز كار رفتند و خانه از كينه و حسدشان براى مدتى تهى گرديد، على- عليه السلام- روى گردانيده، بدان مكان چشم انداخت، در جستجوى ياور و در طلب يار مى گرديد. همچون كسى كه سنگ را براى گرفتن آب مى فشارد، همچنان كه نگاهش به جاى دورى خيره شده بود، با حسرت زير لب مى گفت: «اگر چهل مرد وجود داشت و نيروى آن را داشتم!» [ الامام على- عليه السلام- ج 4، ص 274 الى 278، (اين جلد توسط سيد محمد مهدى جعفرى ترجمه شده).] خواننده ى گرامى! اگر هر انسان با وجدان اين سخنان عبدالفتاح را با دقت بررسى كند و با عينك دقيق موشكافى نمايد، به اين نتيجه خواهد رسيد كه عبدالفتاح آنچه ظلم و تعدى و تجاوزى كه به حريم پاك پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و بى حرمتى به خانه وحى و دخت گرامى رسالت شده- و در كتب بزرگان شيعه هم تمام ماوقع ثبت شده- بيان كرده است، و چيزى را از قلم نگذاشته است. اگر چه ايشان در ماجراى سقيفه در جلد اول يك مقدار پرده پوشى كرد