 فتبسم رسول الله صلى الله عليه و آله و قال : يا على ! اءما علمت اءن لله ملائكة سيارة فى الارض يخدمون محمدا و آل محمد الى اءن تقوم الساعة (367)
ترجمه : قطب الدين راوندى گويد كه از سلمان فارسى روايت شده :
حضرت فاطمه عليهاالسلام نشسته بود و با آسيايى كه در مقابلش بود جو آسيا مى كرد و دسته آسيا خون آلود بود، و در اين حال حسين در گوشه اطاق از گرسنگى بى قرارى مى كرد. من به فاطمه گفتم : اى دختر رسول خدا! پوست دستان شما مجروح شده در صورتى كه خادمه شما فضه حاضر و بيكار است . فاطمه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله به من توصيه كرده كه كار منزل يك روز به عهده من باشد و يك روز به عهده او، و نوبت كار او ديروز بوده است .
سلمان گويد: به حضرت فاطمه گفتم : من بنده آزادشده پدر شما هستم ، پس اجازه دهيد يا جو را آسيا كنم و يا اينكه حسين را ساكت كنم . و حضرت فاطمه گفت : من بر آرام كردن حسين تواناترم ، تو آسياكردن جو را عهده دار باش . من مقدارى از جو را آسيا كرده بودم كه پس از اذان ، اقامه نماز گفته شد، برخاستم و نمازم را با رسول خدا صلى الله عليه و آله به جاى آوردم ، هنگامى كه از نماز فارغ گرديدم آنچه را كه ديده بودم براى على عليه السلام تعريف كردم ، پس او گريه كرد و خارج شد و پس از مدتى بازگشت در حالى كه خندان بود، پيامبر علت خنده را از على عليه السلام پرسيد و او گفت : نزد فاطمه رفتم ، او را ديدم كه بر قفا خوابيده و حسين بر روى سينه اش به خواب رفته است و آسيايى كه در مقابل او بود به خودى خود كار مى كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله لبخندى زد و فرمود: اى على ! تو مى دانى كه خداوند فرشتگان زيادى در زمين دارد كه تا روز قيامت محمد و آل محمد را خدمت خواهند كرد.
90/34 الخرائج : (368) روى اءن اءباذر قال : بعثنى رسول الله صلى الله عليه و آله اءدعو عليا فاءتيت بيته فناديته فلم يجبنى اءحد تطحن و ليس معها اءحد، فناديته فخرج و اءصغى اليه رسول الله ، فقال له شيئا لم اءفهمه ، فقلت : عجبا من رحى فى بيت على تدور و ليس معها احد قال : ان ابنتى فاطمة ملا الله قلبها و جوارحها ايمانا و يقينا و ان الله علم ضعفها فاءعانها على دهرها و كفاها اءما علمت اءن الله ملائكة موكلين بمعونة آل محمد (369)
ترجمه : قطب الدين راوندى گويد كه از ابوذر غفارى روايت شده كه فرمود:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا به خانه على عليه السلام فرستاد تا به او بگويم كه براى كارى به نزد پيامبر بيايد، پس به طرف خانه وى رفتم و او را صدا كردم ولى كسى جوابم نداد، نگاه كردم و ديدم كه آسياكار مى كند در حالى كه كسى آنجا نبود كه آن را بچرخاند، و دوباره او را صدا زدم كه على عليه السلام از منزل خارج شد و به حضور رسول خدا عليه السلام آمد و رسول خدا سخنى در گوش او گفت كه من نفهميدم ، پس از آن گفتم : تعجب كرده ام از اين آسيايى كه در خانه على عليه السلام خود به خود مى گردد. پيامبر فرمود: همانا خداوند متعال قلب و جوارح دخترم فاطمه را از ايمان و يقين انباشته است ، و چون او بر ضعف و ناتوانى فاطمه عالم است لذا او را در كارهايش يارى و مدد مى رساند و او را بى نياز مى گرداند، تو مى دانى كه خداوند فرشتگانى دارد كه موظف به معونت و يارى آل محمد مى باشند.
91/35 الخرائج : (370) روى اءن عليا عليه السلام اءصبح يوما فقال : لفاطمة : عندك شى ء تغذينيه ؟ قالت : لا. فخرج و استقرض دينارا بتياع ما يصلحهم فاذا المقداد فى جهد و عياله جياع فاءعطاه الدينار و دخل السمجد و صلى الظهر و العصر مع رسول الله صلى الله عليه و آله ثم اءخذ النبى بيد على و انطلقا الى فاطمة و هى فى مصلاها و خلفها جفته تفور.
فلما سمعت كلام رسول الله صلى الله عليه و آله خرجت فسلمت عليه و كانت اءعز الناس علياء، فرد السلام و مسح بيده على راءسها ثم قال : عشينا غفرالله و قد فعل فاءخذت الجفنة فوضعتها بين يدى رسول الله صلى الله عليه و آله قال : يا فاطمة ! انى لك هذا الطعام الذى لم اءنظر الى مثل لونه قط و لم اءشم رائحته قط و لم آكل اءطيب منه ؟ و وضع كفه بين كتفى و قال : هذا بدل عن دينارك ان الله يرزق من يشاء بغير حساب
اقول : قال الزمخشرى فى الكشاف عند ذكر قصه زكريا و مريم : عن النبى صلى الله عليه و آله انه جاع فى زمن قحط فاءهدت له فاطمة رغيفين و بضعة لحم آثرته بها فرجع بها اليها فقال : هلمى يا بنية و كشفت عن الطبق فاذا هو مملو خبزا و لحما فبهتت و علمت اءنها نزلت من الله فقال لها: اءنى لك هذا قالت هو من عندالله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب ، فقال عليه السلام الحمدلله الذى جعلك شبيهة سيدة نساء بنى اسرائيل ثم جمع رسول الله صلى الله عليه و آله على بن ابى طالب و الحسن و الحسين و جميع اءهل بيته حتى شبعوا و بقى الطعام كما هو و اءوسعت فاطمة على جيرانها (371)
ترجمه : قطب الدين راوندى گويد:
روايت شده كه يك روز صبح على عليه السلام به فاطمه عليهاالسلام گفت : آيا صبحانه اى در نزد تو هست كه بخورم ؟ فاطمه گفت : نه . پس على عليه السلام از خانه خارج شد و دينارى قرض كرد تا طعامى خريدارى نمايد، در بين راه به مقداد صحابى عظيم الشاءن پيامبر برخورد و چون اطلاع پيدا كرد كه او و خانواده اش گرسنه اند آن پول را به مقداد داده و خود به مسجد رفت و نماز ظهر و عصر را با پيامبر به جاى آورد، و پس از نماز رسول خدا صلى الله عليه و آله دست او را گرفت و با هم به طرف منزل فاطمه رفتند و او را در حالى مشاهده كردند كه در محراب عبادت مشغول راز و نياز است و در پشت سرش كاسه اى قرار دارد كه از آن بخار بلند مى شود.
هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام صداى رسول خدا صلى الله عليه و آله را شنيد از مصلاى خود خارج شد و بر او سلام كرد، و فاطمه عزيزترين مردم در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، و پيامبر سلام او را جواب گفت و دستى بر سر او كشيد و فرمود: خدا تو را بيامرزد، شامى براى ما مهيا كن .
سپس فاطمه عليهاالسلام آن كاسه را آورد و در مقابل رسول خدا صلى الله عليه و آله گذارد، پيامبر فرمود: اى فاطمه ! اين غذا از كجا آمده است ؟ من هرگز غذايى به اين خوش رنگى و خوشبويى نديده ام و نظير آن را نخورده ام . آنگاه دست خود را بر سينه على عليه السلام نهاد و فرمود: اين غذا در مقابل آن دينارى كه در راه خدا دادى به دست آمده است ، همانا خداوند هر كه را بخواهد رزق و روزى بى حساب عطا مى نمايد.
علامه مجلسى گويد: زمخشرى (538 ه ) در تفسير كشاف ، آن جايى كه قصه زكريا و مريم را بيان مى كند گويد: و از پيامبر اسلام روايت شده است كه در زمان قحطى به شدت گرسنه شد و.... (372)
92/36 المناقب (373)، الخرائج : (374) روى اءن عليا استقرض من يهودى شعيرا فاسترهنه شيئا فدفع اليه ملاءة (375) فاطمة رهنا و كانت من الصوف فاءدخلها اليهودى الى دار وضعها فى بيت فلما كانت اليلة دخلت زوجته البيت الذى فيه الملاءة بشغل فراءت نورا ساطعا فى البيت اءضاء به كله فانصرفت الى زوجها فاءخبرته باءنها راءت فى ذلك البيت ضوءا عظيما فتعجب اليهودى زوجها و قد نسى اءن فى بيته ملاءة فاطمة ، فنهض مسرعا و دخ