از هم متفرق نشوند، و مطيع و فرمانبر حكومت باشند و اتحاد و وحدت را حفظ كنند، همان طور كه عمر بن خطاب نسبت به بنى هاشم كه از بيعت با ابوبكر تخلف كردند و حكومت او را قبول نداشتند همين برخورد را كرد و هيزم جمع كرد تا آنها را در خانه فاطمه- سلام الله عليها- بسوزاند!!!

ابن ابى الحديد در رابطه با سوزاندن در خانه فاطمه- سلام الله عليها- مى گويد: «اما حديث التحريق و ما جرى مجره من الامور الفظيعه و قول من قال: انهم اخذو عليا- عليه السلام- يقاد بعمامته والناس حوله، فامر بعيد والشيعه تنفرد به، على ان جماعه من اهل الحديث قد رووا نحوه»: [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 21.] حادثه ى سوزاندن در خانه و يا چيزى شبيه سوزاندن، از امور ناگوار وزشت و قبيحى است، و سخن كسى كه گفته است عمر و دار و دسته ى وى على- عليه السلام- را گرفتند او را به عمامه اش مى كشيدند، و مردم هم اطراف ايشان بودند، اين يك امر بعيد است، و تنها شيعه اين موضوع را گفته است. (بعد ابن ابى الحديد) مى گويد: علاوه بر اين اهل حديث (اهل سنت) حادثه مزبور را روايت كردند و در كتب حديث نوشتند.

شما خواننده ى عزيز ملاحظه فرموديد كه ابن ابى الحديد سوزاندن بيت وحى را امر بعيد مى داند، ولى بعد كه ملاحظه كرده كه اكثر روات آنها اين حادثه را در كتب تاريخ و سيرشان نوشته اند، مجبورا آتش زدن درب خانه ى وحى را قبول كرده است.

مقاتل بن عطيه مى گويد: «ان ابوبكر بعد ما اخذ البيعه لنفسه من الناس بالارهاب والسيف والقوه و ارسل عمر و قنفذ و جماعه الى دار على و فاطمه- عليهماالسلام- و جمع عمر الحطب على دار فاطمه- سلام الله عليها- و احرق باب الدار و لما جائت فاطمه- سلام الله عليها- خلف الباب لترد عمر و اصحابه عصر عمر فاطمه خلف الباب حتى اسقطت جنينها و نبت مسمار الباب فى صدرها و سقطت مريضه حتى ماتت» [ الامامه والخلافه، ص 160 و 161 والمعارف ابن قتيبه، ص 310.] : ابوبكر وقتى كه با ترس و زور اسلحه و قهر و غضب از مردم بيعت گرفت، آن گاه عمر و قنفذ را با گروهى به سوى خانه ى على و فاطمه- عليهماالسلام- فرستد و گروه مهاجم وقتى كه به در خانه وحى رسيدند، عمر هيزم ها را بر در خانه ى فاطمه- سلام الله عليها- جمع كرد و در خانه را آتش زد، وقتى كه فاطمه- سلام الله عليها- پشت در آمد، تا اينكه عمر و گروه مهاجم را برگرداند و از جلو در خانه دور كند، همان لحظه عمر فاطمه- سلام الله عليها- را پشت در و ديوار فشار داد تا اينكه جنينى كه در شكم داشت ساقط كرد، و ميخ هاى پشت در به سينه ى وى رفت و سينه پاك او را مجروح كرد و از اين عمل ناجوان مردانه ى عمر و فشار در و ديوار فاطمه بيمار شد و اين بيمارى ادامه داشت تا اينكه از دنيا رفت.

اين آقا كه ادعا مى كرد كه تو (فاطمه) محبوب ترين مردم در نزد من هستى، و هيچ احدى را به اندازه تو دوست ندارم، پس چه شد كه مبحوب ترين انسان را آن گونه بين در و ديوار فشار بر او آورد و فرزندش را كشت و صورت مباركش را به ضرب سيلى سياه گردانيد؟! اينجا بايد همان حرف استاد عبدالفتاح عبدالمقصود را گفت كه: همان كينه و خشم جاهليت قبل از اسلام را بعد از رحلت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نسبت به خانه ى دخت گرامى او انجام دادند، و يا به قول ذهبى در التخليص: اين قول از عمر عجيب و غريب است يعنى آن رفتار و كردار و اين گفتار با هم قابل جمع نيست.

عسقلانى در لسان الميزان مى گويد: «اخبرنى على بن محمود قال كان البلخى الواعظ كثيرا ما يدمن فى مجالسه سب الصحابه فحضرت مره مجلسه فقال: بكت فاطمه يوما من الايام فقال لها على- عليه السلام- يا فاطمه لم تبكين على ااخذت منك فيئك (فدك) اغضبتك حقك، افعلت كذا، افعلت كذا، عد الاشياء مما يزعم الروافض ان الشيخين فعلاها فى حق فاطمه- سلام الله عليها- قال: فضج المجلس بالبكاء من الرافضه الحاضرين، توفى فى صفر سنه ستت و تسعين و خمس ماه (596): [ لسان الميزان، ج 5، ص 218 در شرح حال محمد بن عبدالله بن عمر بن محمد بن الحسن الفارسى الواعظ البلخى والوافى بالوفيات، ج 3، ص 344.] على بن محمود گفته است در بلخ واعظى بود به نام بلخى كه در مجالس وعظ خود هميشه صحابه ى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- (ابوبكر) را فحش مى داد، يك دفعه در مجلس وعظ وى حاضر شدم كه مى گفت: روزى از روزها فاطمه- سلام الله عليها- گريه مى كرد، على- عليه السلام- خطاب به وى فرمود: اى فاطمه- سلام الله عليها- براى چه بر من گريه مى كنى! آيا من از تو فدك را گرفتم؟ آيا حق تو را من غصب كردم؟ آيا اين كار و آن كار را من كردم؟ چند چيزى را كه (شيعه) گمان مى كنند كه شيخين در حق فاطمه- سلام الله عليها- انجام داده اند شمرد. و واعظ بلخى وقتى اينها را گفت: مجلس يك صدا شروع به گريه كرد، و ضجه و ناله ى روافض (شيعه) بلند شد و واعظ بلخى در سال پانصد و نود شش هجرى فوت كرد».

دليل ديگر يورش به خانه ى وحى اين است كه ذهبى در شرح حال احمد بن محمد بن سرى بن يحيى بن ابى دارم (محدث) كه در سال 357 فوت كرده مى گويد: «و قال محمد بن احمد بن حماد الكوفى الحافظ بعد ان ارخ موته: كان مستقيم الامر عامه دهره، ثم آخره ايامه كان اكثر ما يقراء عليه المثالب، و رجل يقرا عليه: «ان عمر رفس فاطمه- سلام الله عليها- حتى اسقطت بمحسن»: [ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 139 و لسان الميزان، ج 1، ص 268 و اعلام النبلاء ج 15، ص 578، الرفس، الصدمه ترجمه بالرجل فى الصدر (قاموس).] محمد بن احمد بن حماد كوفى حافظ بعد از آن كه مرگ برايش آسان شد (يعنى عمر طولانى كرد) در تمام سالهاى در كارهايش با استقامت بود، و در روزهاى آخر زندگى اش بود كه بسيار مصائب و گرفتاريهاى روزگار بر او خوانده مى شد، روزى مردى براى او خواند: عمر با پايش به سينه ى فاطمه- سلام الله عليها- زد تا اينكه فرزندش به نام محسن سقط و كشته شد.

دليل ديگر يورش به خانه ى وحى اين است كه ابن شهر آشوب از كتاب «المعارف» ابن قتيبه نقل مى كند: «ان محسنا فسد من زخم قنفذ العدوى» [ المعارف، ص 210.] : همانا محسن فرزند فاطمه- سلام الله عليها- بر اثر ضربه قنفذ دشمن سقط شده و به هلاكت رسيد و كشته شد. گنجى شافعى از قول شيخ مفيد مى گويد: «و قال: ان فاطمه- سلام الله عليها- اسقطت بعد النبى ذكرا، كان سماه رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- محسنا» [ كفايه الطالب، ص 413.] : همانا فاطمه- سلام الله عليها- پس از فوت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرزند پسرى را سقط كرد كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- او را از قبل محسن نام نهاده بود.

بلاذرى مى گويد: در بين شيعه مشهور شده است: «انه حصر فاطمه- سلام الله عليها- فى الباب حتى اسقطت محسنا مع علم كل احد بقول ابيها فاطمه بضعه منى من آذاها فقد آذانى» [ به نقل از قول بلاذرى در انساب الاشرف، در كتاب صراط المستقيم».] همانا او (عمر) فاطمه- سلام الله عليها- را بين در و ديوار قرار داد تا اينكه محسن را سقط كرد و با اينكه همه مى دانستند كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- درباره ى او فرموده بود: فاطمه- سلام الله عليها- پاره ى تن و هستى من است، هر كه او را ب