خرت على امى اءنها لم تعرف رجلا قبلك و اءن امى عرفتها مسنة فقال صلى الله عليه و آله : ان بطن امك كان للامامة و عاء
ترجمه : روزى پيامبر خدا نزد فاطمه آمد و ديد كه وى ناراحت و غمگين است ، پرسيد: چه شده است ؟ فاطمه گفت :
عايشه بر مادرم خديجه فخرفروشى كرده و مى گويد: من قبل از پيامبر با كسى ازدواج نكرده بودم در حالى كه مادر تو چنين نبود، من جون هستم در حالى كه او پيرزن بوده است .
رسول خدا صلى الله عليه و آله به فاطمه فرمود: رحم مادر تو اين لياقت و شايستگى را داشت كه فرزندى در خود پرورش دهد كه امامان و رهبران اين امت از او به وجود آيند.
138/... المناقب : (535) ابن عبدربه فى العقد اءن المهدى راءى فى منامه شريكا القاضى مصر و فاءوجهه عنه ، فلما انتبه قص رؤ ياه على الربيع فقال : ان شريكا مخالف لك و انه فاطمى محضا، قال المهدى : على بشريك ، فاتى به ، فلما دخل عليه قال : بلغنى اءنك فاطمى ، قال اعيذك بالله اءن تكون غير فاطمى الا اءن تعنى فاطمة بنت كسرى ، قال : لا و لكن اءعنى فاطمة بنت محمد، قال : لا، معاذ الله ، قال : فما تقول فى من يلعنها؟ قال : عليه لعنة الله ، قال فالعن هذا يعنى الربيع ؟ قال : لا والله ما اءلعنها يا اءميرالمؤ منين ، قال له شريك : يا ماجن فما ذكرك لسيدة نساء العالمين و ابنة سيد المرسلين فى مجالس الرجال ، قال المهدى : فما وجه المنام ؟ قال : ان رؤ ياك ليست برؤ يا يوسف عليه السلام و ان الدماء لا تستحل بالاحلام .
و اتى يرجل شتم فاطمة الى الفضل بن الربيع فقال لابن غانم : انظر فى اءمره ما تقول ، قال يجب عليه الحد، قال له الفضل : هى ذا امك ان جددته ، فاءمر باءن يضرب اءلف سوط و يصلب فى الطريق
ترجمه : ابن عبدربه اندلسى (328 ه ) روايت كرده است :
مهدى عباسى در خواب ديد كه ((شريك )) قاضى صورت خود را از او برگردانيده ، هنگامى كه از خواب بيدار شد اين خواب را براى ربيع كه در آن زمان معبر خواب بود تعريف كرد و تعبير آن را خواست . ربيع گفت : شريك با تو مخالف و از دوستداران فاطمه عليهاالسلام مى باشد. مهدى عباسى به وى گفت : به من گزارش شده است كه تو فاطمه هستى يعنى از دوستداران فاطمه و شيعه مى باشى شريك گفت : پناه مى برم به خداوند از اينكه غيرفاطمى باشم ، آيا منظور شما از فاطمه ، فاطمه دختر كسرى پادشاه ايران است ؟ مهدى گفت : نه ، مقصودم فاطمه دختر رسول خداست . شريك گفت : پس آيا تو فاطمه را پليد مى دانى و او را لعن مى كنى ؟ مهدى عباسى گفت : هرگز، پناه بر خدا. شريك گفت : پس درباره كسى كه او را لعن مى كند چه مى گويى ؟ مهدى گفت : خدا چنين كسى را لعنت كند.
شريك گفت : پس ربيع را لعن كن . ربيع گفت : نه ، اى اميرمؤ منان ! به خداوند سوگند كه من هرگز فاطمه را لعن نكرده ام . در اين حال شريك به ربيع گفت : اى بدطينت ! پس آن همه سخنانى كه در مجالس مردان درباره سيده زنان دو عالم و دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گفتى چه بود؟ مهدى گفت : پس تعبير خوابى كه من ديده ام چيست ؟ شريك گفت : خواب تو كه خواب يوسف نيست ، و همانا خونها به واسطه خوابها حلال نمى شوند.
و همين نويسنده در كتابش عقدالفريد نقل كرده است :
روزى مردى را نزد فضل بن ربيع آوردند كه به حضرت فاطمه عليهاالسلام ناسزا گفته بود، فضل به ابن غانم گفت : نظريه تو درباره اين مرد چيست ؟ ابن غانم گفت : بايد بر او حد جارى نمود. فضل گفت : چنان محكم نظر دادى مثل اينكه درباره مادر خودت سخن گفته باشى . و سپس فرمان داد تا هزار ضربه شلاق به آن مرد زدند و جنازه اش را در محل عبور مردم به دار آويختند تا عبرت سايرين گردد.
139/43 المناقب : روى اءن فاطمة تمنت وكيلا عند غزاة على عليه السلام فنزل : (رب المشرق و المغرب لا اله الا هو فاتخذه وكيلا) (536)
ترجمه : روايت شده است :
حضرت فاطمه عليهاالسلام در زمان هايى كه على عليه السلام به جنگ مى رفت از او مى خواست كه براى تصدى وظايفش در خارج خانه و تاءمين نيازمنديهاى فرزندان ، وكيلى تعيين نمايد كه در اين خصوص آيه رب المشرق و المغرب ، لا اله الا هو فاتخذه وكيلا يعنى ((پروردگار مشرق و مغرب همان كسى است كه غير از او اله و معبودى نيست ، پس او را وكيل بگير و بر او توكل كن ))، بر پيغمبر نازل شد.
140/... المناقب : (537) صحيح الدارقطنى اءن رسول الله صلى الله عليه و آله اءمر بقطع لص فقال اللص : يا رسول الله ! قدمته فى الاسلام و تاءمره بالقطع ؟ فقال : لو كانت ابنتى فاطمة ؛ فسمعت فاطمة فحزنت فنزل جبرئيل يقوله (لئن اءشركت ليحبطن عملك ) (538) فحزن رسول الله صلى الله عليه و آله فنزل (لو كان فيهماء الهة الا الله لفسدتا) (539) فتعجب النبى من ذلك فنزل جبرئيل و قال : كانت فاطمة حزنت من قولك فهذه الايات لموافقتها لترضى
بيان : لعل المعنى اءن هذه الايات نزلت لتعلم فاطمة عليهاالسلام اءن مثل هذا الكلام المشروط لا ينافى جلالة المخاطب و المسنداليه و براءته لوقوع ذلك بالنسبة الى رسول صلى الله عليه و آله من الله عزوجل ، او لبيان اءن قطع يد فاطمة بمنزلة الشرك اءو اءن هذا النوع من الخطاب المراد به الامة انما صدر لصدور هذا النوع من الكلام بالنسبة الى فاطمة فكان خلافا للاولى ، و الاول اءصوب و اءوفق بالاصول
ترجمه : دارقطنى بغدادى (385 ه ) در كتاب خود آورده است :
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمان داد تا دست دزدى را قطع كنند، دزد گفت : اين دست را در اسلام تقديم كرده ام ولى اكنون فرمان به قطع آن مى دهى ؟ پيامبر فرمود: اگر دخترم فاطمه نيز چنين كارى را انجام داده بود دست او را نيز قطع مى كردم . هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام اين سخن را شنيد اندوهگين گرديد پس جبرئيل فرود آمد و اين آيه را براى او تلاوت نمود: ((اگر براى خدا شريك قائل شوى ثواب عمل تو از بين خواهد رفت ))، و پس از نزول اين آيه رسول خدا صلى الله عليه و آله محزون گرديد، پس آيه ذيل نازل گرديد: ((اگر غير از خداى يگانه خدايان ديگرى نيز وجود داشتند همانا جهان خلقت درهم مى ريخت و همه امور فاسد و تباه مى شد)). با نزول آيه ، پيامبر اسلام متعجب گرديد و لذا جبرئيل فرود آمده و گفت : چون حضرت فاطمه عليهاالسلام از آن سخن تو دلگير شد لذا اين آيات براى جلب رضايت او نازل گرديد.
بيان : علامه مجلسى در توضيح اين روايت گويد:
شايد منظور از نزول اين آيات تعليم حضرت فاطمه عليهاالسلام بوده باشد به اينكه به كاربردن مثال اين تعبير يعنى : اگر فاطمه هم مرتكب اين عمل مى شد دستش را قطع مى كردم منافاتى با عظمت شاءن مخاطب و برائت او ندارد، و شايد منظور اين باشد كه قطع دست فاطمه عليهاالسلام به منزله شرك مى باشد، و شايد مقصود از اين كلام آن باشد كه امت بدانند در اجراى احكام و حدود تفاوتى بين افراد وجود ندارد.
و سپس علامه گويد: احتمال قوى تر و موافق با اصول مسلم و پذيرفته شده است .
141/44 المناقب : (540) سئل الصادق عليه السلام عن معنى حى على خيرالعمل ، فقال : خيرالعمل بر فاطمة ولدها
و فى خبر آخر: الولاية (541).
ترجمه : از امام صادق عليه السلام درباره معنى حى على خيرالعمل سؤ ال شد فرمودند:
همانا عمل خير عبارت از ني