 زار على بن اءبى طالب فكاءنما زار فاطمة ، و من زار الحسن و الحسين فكاءنما زار عليا، و من زار ذريتهما فكاءنما زارهما.
فعمد عمار الى العقد، فطيبه بالمسك ، و لفه فى بردة يمانية و كان له عبد اسمه سهم ابتاعه من ذلك السهم الذى اءصابه بخيبر، فدفع العقد الى المملوك و قال له : خذ هذا العقد فادفعه الى رسول الله صلى الله عليه و آله و اءنت له ، فاءخذ المملوك العقد فاءتى به رسول الله صلى الله عليه و آله و اءخبره بقول عمار، فقال النبى : انطلق الى فاطمة فادفع العقد و انت لها، فجاء المملوك بالعقد و اءخبرها بقول رسول الله صلى الله عليه و آله فاءخذت فاطمة عليهاالسلام العقد و اءعتقت المملوك ، فضحك الغلام ، فقالت : ما يضحك يا غلام ؟ فقال : اءضحكنى عظم بركة هذا العقد، اءشبع جائعا، و كسى عريانا و اءغنى فقيرا، و اءعتق عبدا، و رجل الى ربه
بيان : السمل بالتحريك الثواب الخلق ، قوله : قد تهلل اءى الرجل من قولهم تهلل وجهه اذا استنار و ظهر فيه آثار السرور، اءو الثواب كناية عن انخراقه .
قوله : يستحثه الخبر اءى يساءله الخبر و يحثه و يرغبه على ذكر اءحواله .
قوله : اءرشنى قال الجزرى : يقع الرياش على الخصب و المعاش و المال السمتفاد، و منه حديث عائشة : و يريش مملقها اءى يكسوه و يعينه و اءصله من الريش كان الفقير المملق لا نهوض به كالمقصوص الجناح ، يقال : راشه يريشه اذا اءحسن اليه ، و القرظ: ورق السلم يدبغ به ، و يقال : ارتاح الله لفلان اءى رحمه ، و السغب الجوع ، و قال الجزرى يقال للقطعة من الفرسان : رعل و لجماعة الخليل : رعيل و منه حديث على عليه السلام سراعا الى اءمره رعيلا، اءى ركابا على الخليل
ترجمه : جابر بن عبدالله انصارى گويد:
روزى رسول خدا پس از به جاى آوردن نماز عصر در محراب مسجد نشسته و مردم نيز اطراف او را گرفته بودند، در اين حال پيرمردى از مهاجرين عرب كه لباسهاى كهنه اى بر تن داشت و از شدت ضعف قدرت حفظ خود را نداشت به نزد ايشان آمد، پيامبر كه متوجه حضور وى شده بود به سوى او نگريسته و از احوالش سؤ ال كرد.
پيرمرد گفت : اى محمد! گرسنه ام غذايى به من بده ، برهنه ام لباسى در اختيارم بگذار، فقيرم بى نيازم كن .
پيامبر فرمود: من چيزى ندارم كه به تو بدهم ولى تو را به جايى راهنمايى مى كنم كه راهنماى به خير مانند عامل به خير است ، برخيز و به سوى خانه آن كسى برو كه خدا و رسولش را دوست دارد، خدا و رسول هم وى را دوست مى دارند، آن كسى كه خدا را بر خود مقدم مى دارد، به سوى خانه فاطمه برو.
سپس رسول خدا به بلال فرمود: برخيز و اين اعرابى را تا در خانه فاطمه راهنمايى كن .
آن پيرمرد همراه بلال رفت تا به در خانه فاطمه رسيدند و با صداى رسا گفت : السلام عليكم يا اهل بيت نبوة و مختلف الملائكة و مهبط جبرئيل الروح الامين بالتنزيل من عند رب العالمين
فاطمه فرمود: و عليك السلام ، تو كيستى ؟
پيرمرد گفت : من پيرمردى از عرب هستم كه از راه دور به سوى پدر تو آمده ام ، اى دختر محمد! من برهنه ام و گرسنه ام ، مرا يارى كن ، خدا تو را رحمت كند.
راوى گويد: آن زمان ، هنگامى بود كه پيامبر، على و فاطمه سه روز بود كه غذا نخورده بودند و رسول خدا هم از حال على و زهرا آگاهى داشت .
به هر حال حضرت فاطمه پوستينى را كه حسن و حسين روى آن مى خوابيدند به آن پيرمرد داده و گفت : اين را بگير شايد كه خدا بهتر از آن را هم به تو عطا فرمايد.
پيرمرد گفت : اى دختر محمد! من از گرسنگى به تو شكايت مى كنم و تو پوست گوسفندى را به من مى دهى ، من با وجود اين ضعف و گرسنگى با اين پوست چه كنم ؟ و آن به چه درد من مى خورد؟ راوى گويد: هنگامى كه فاطمه اين سخن را شنيد گردن بند خود را كه فاطمه بنت حمزه دخترعمويش براى وى هديه كرده بود از گردن خويش باز كرد و به پيرمرد داد و گفت :
اين گردنبند را بفروش ، شايد خداوند مهربان بهتر از اين را به تو عطا فرمايد.
پيرمرد پس از آنكه گردنبند را گرفت به سوى مسجد بازگشت و خطاب به رسول خدا گفت : اى رسول خدا! اين گردنبند را دخترت فاطمه به من بخشيد و گفت : آن را بفروش ، شايد خداوند بهتر از آن را نصيب تو فرمايد.
پيامبر با ديدن گردن بند گريه اش گرفت و گفت : چگونه خداوند به تو بهتر از آن نصيب نفرمايد در حالى كه فاطمه دختر بزرگترين پيامبر خدا آن را به تو عطا كرده است .
در اين حال عمار ياسر برخاست و گفت : اى رسول خدا! آيا اجازه مى دهى كه من اين گردنبند را بخرم ؟
پيامبر فرمود: آن را خريدارى كن ، والله اگر ثقلين در خريدارى آن شركت كنند خدا هرگز آنان را به آتش دوزخ عذاب نخواهد كرد.
عمار گفت : اى پيرمرد! اين گردنبند را به چه قيمتى مى فروشى ؟
پيرمرد گفت : به يك شكم نان و گوشت و يك برد يمانى كه عورت خود را به وسيله آن بپوشانم و با آن براى خدا نماز بگزارم و يك دينار كه به كمك آن به اهل و عيال خويش برسم .
عمار كه سهم خود از غنائم خيبر را فروخته بود گفت : بيست دينار و دويست درهم ، و يك برد يمانى ، با شترى راهوار كه به خودم تعلق دارد و تو را به آسانى به وطنت مى رساند با يك شكم نان گندم و گوشت به تو مى دهم و آن را از تو خريدارى مى نمايم .
پيرمرد گفت : اى مرد، تو چقدر سخاوتمندى !
سپس عمار آنچه را وعده كرده بود به او داد و گردنبند را گرفت ، بعد از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله به اعرابى پير گفت : آيا سير شدى ؟ آيا بدن خود را پوشانيدى ؟
پيرمرد گفت : آرى ، پدر و مادرم به فداى تو، من ديگر بى نياز گرديدم .
پيامبر فرمود: اكنون كه چنين است براى فاطمه دعاى خير كن و محبت او را نسبت به خود جبران فرما.
پيرمرد فرمود: خداوند! تو پروردگارى هستى ازلى و ما غير از تو را نمى پرستيم ، تو رازق هستى ، پس بارخدايا! به فاطمه چيزى عطا كن كه تا امروز چشم هيچ كس مانند آن را نديده باشد و گوش هيچ كس درباره آن چيزى نشنيده باشد.
پيامبر آمين گفت و رو به اصحاب كرده فرمود: خداوند اين دعا را در دنيا، نسبت به فاطمه اجابت نموده است زيرا پدرى به او عطا فرموده كه كسى مثل آن را نداشته است و همسرى كه كسى نظير و همانند او نيست و پسرانى كه هيچ كس چون آنها را نديده است و آنها سرور جوانان اهل بهشت خواهند بود. سپس به سوى مقداد، عمار و سلمان بازگشته و گفت : آيا مى خواهيد كه بيش از اين را براى شما بگويم ؟
رسول خدا فرمود: جبرئيل نزد من آمده و گفت : هنگامى كه فاطمه رحلت نموده و دفن شود، دو فرشته از وى درباره خدا، پيغمبر و وليش سؤ ال مى كنند و او جواب مى دهد كه پروردگار من خداوند يگانه ، پيامبرم پدرم و وليم شوهرم مى باشد كه اكنون بر بالاى قبر من ايستاده است .
و رسول خدا ادامه داد: بگذاريد تا برخى ديگر از فضائل او را نيز براى شما بازگو كنم ، خداوند متعال گروهى از فرشتگان را ماءمور نموده كه فاطمه را از هر چهار طرف محافظت نمايند، اين فرشتگان در زمان حيات فاطمه ، در قبر او، و هنگام رحلتش با او همراه مى باشند و درودهاى فراوانى را نثار او، پدر، شوهر و فرزندانش مى نمايند.
پس كسى كه مرا پس از فوت زيارت نمايد مثل آن است كه مرا در زمان حياتم زيارت نموده ، و كسى