پس به او نزديك شده گفت :
اى مقداد! در زير اين آفتاب سوزان و در اين موقع از روز براى چه كار از خانه خارج شده اى ؟
مقداد گفت : اى برادر! مرا واگذار و درباره اسرار من پرسش مكن !
على عليه السلام گفت : اى برادر! من نمى توانم از تو درگذرم مگر آنكه بدانم بر تو چه مى گذرد.
مقداد گفت : اى ابوالحسن ! من رغبت دارم كه مرا رها كنى و از احوال من جستجو نكنى .
على گفت : اى برادر! تو نبايد احوال خود را از من كتمان كنى .
مقداد گفت : اى ابوالحسن ! اكنون از من در نمى گذرى و از پاسخ سؤ الت معاف نمى دارى ، به حق آن خدايى كه محمد را به پيامبرى و تو را به وصايت او گرامى داشته ، غير از گرسنگى چيزى مرا از خانه ام بيرون نكشيده ، هنگامى كه گريه خانواده را شنيدم ، آنها را گرسنه رها كرده و بيرون آمدم در حالى كه مغموم و سرافكنده مى باشم ، اين است حال و وضع من .
هنگامى كه مقداد اين را براى على تعريف مى كرد، على عليه السلام گريه مى كرد بدان گونه كه محاسن او از اشك چشمش تر گرديده بود، پس به مقداد گفت :
سوگند به حق آنكه تو به حقش سوگند ياد نمودى ، همان عاملى كه تو را از خانه ات خارج كرده مرا نيز بيرون از خانه كشانيده و من يك دينار قرض ‍ كرده ام ولى دوست دارم كه تو را بر خود مقدم داشته و آن را به تو تقديم نمايم .
پس على عليه السلام آن دينار را به مقداد داد و خود به طرف مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت و در آنجا بود تا نماز ظهر، عصر و مغرب را به جاى آورد، هنگامى كه نماز مغرب تمام شد رسول خدا متوجه على عليه السلام كه در صف اول نماز بود گرديد و به آن حضرت اشاره نمود كه برخيزد و هر دو برخاسته با هم از مسجد خارج شدند و پيامبر فرمود: اى على ! آيا غذايى دارى كه امشب ما را مهمان كنى ! على عليه السلام سر به زير افكند و جوابى نداد، ولى پيامبر كه توسط جبرئيل از قضاياى آن روز اطلاع پيدا كرده بود و بر وى وحى شده بود كه شام را ميهمان على عليه السلام باشد تسليم نشده و به على گفت : اى على ! يا بگو نه تا من برگردم و يا بگو آرى تا با تو بيايم .
على گفت : اى رسول خدا! از شما در خجالت و شرمنده ام ، بفرماييد و ميهمان ما باشيد.
پيامبر دست على را گرفت و با هم به سوى خانه فاطمه عليهاالسلام رفتند، وقتى به خانه رسيدند مشاهده كردند كه فاطمه در محراب عبادت ايستاده و به راز و نياز با خدا مشغول است و در پشت سر او كاسه اى پر از غذاى داغ كه بخارش مشهود بود قرار دارد.
هنگامى كه فاطمه صداى پيامبر را شنيد از محراب خارج گرديد و سلام نمود و پيامبر جواب وى را داده و دستى بر سر او كشيد و گفت :
دخترم ! روز را چگونه گذراندى ؟ خدا تو را رحمت كند، شامى براى ما بياور.
حضرت فاطمه آن كاسه غذا را برداشته و در مقابل پيامبر و على گذارد، هنگامى چشم على به كاسه غذا افتاد نگاهى تواءم با سؤ ال و تعجب به فاطمه افكند، پس فاطمه گفت :
اى على ! نگاه تندى به من مى كنى ، آيا گناهى كرده ام كه مستوجب غضب تو شده باشم ؟
على فرمود: چه گناهى بزرگتر از اين كه سوگند خوردى مدت دو روز است غذا نخورده اى ؟
فاطمه نظرى به آسمان افكنده و گفت : خداوند كه بر همه چيز آگاه است مى داند كه از من سخنى غير از راستى و حقيقت صادر نشده است .
على عليه السلام گفت : پس اين غذايى كه از نظر رنگ ، بو و مزه نظير آن را نديده ام از كجا فراهم شده است ؟
در اين حال پيامبر دست خود را بر سينه على گذارد و فرمود: اى على ! اين غذا به عوض آن دينارى است كه تو به مقداد دادى ، همانا خداوند هر كس ‍ را كه خواهد بدون حساب روزى مى دهد. سپس رسول خدا متاءثر و گريان گرديده و فرمود:
حمد و سپاس از آن خدايى است كه شما را از دنيا نبرد و در همين دنيا جزاى كار نيكويتان را عطا فرمود، اى على ! خدا تو را نظير حضرت زكريا و فاطمه را مثل مريم قرار داده است چرا كه خداوند مى فرمايد: ((هرگاه زكريا در محراب عبادت نزد مريم مى رفت ، غذايى را در نزد او حاضر مى ديد)).
علامه مجلسى اين روايت را در كشف الغمه و امالى شيخ طوسى نيز ديده است .
187/... الكافى : (637) على ، عن اءبيه ، عن ابى اءبى عمير، عن اسحاق بن عبدالعزيز، عن زرارة ، عن اءبى عبدالله عليه السلام قال : جاءت فاطمة تشكو الى رسول الله بعض اءمرها فاءعطاها رسول الله صلى الله عليه و آله كربة و قال : تعلمى ما فيها.
فاذا فيها: من كان يؤ من بالله و اليوم الاخر فلا يؤ ذى جاره ، و من كان يؤ من بالله و اليوم الاخر فليكرم ضيفه ، و من كان يؤ من بالله و اليوم الاخر فليقل خيرا اءو ليسكت
بيان : كرب النخل اصول السعف اءمثال الكتف . (638)
ترجمه : امام صادق عليه السلام فرمايد:
روزى فاطمه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفته و درباره بعضى مشكلات زندگى خود شكوه نمود، پس رسول خدا لوحى در اختيار دخترش قرار داد و گفت : آنچه را كه در آن نوشته شده بياموز.
و در آن لوح نوشته شده بود: كسى كه به خداوند و آخرت ايمان دارد همسايه خود را آزار نمى دهد، و كسى كه به خداوند و آخرت ايمان دارد ميهمان خويش را گرامى مى دارد، و كسى كه به خداوند و آخرت ايمان دارد يا سخن نيكو و شايسته مى گويد و يا سكوت مى كند.
188/53 الكافى : (639) العدة ، عن البرقى ، عن اسماعيل بن مهران ، عن عبيد بن معاوية عن معاوية بن شريح ، عن سيف بن عميرة ، عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن اءبى جعفر عليه السلام ، عن جابر بن عبدالله الانصارى قال : خرج رسول الله صلى الله عليه و آله يريد فاطمة عليهاالسلام و اءنا معه ، فلما انتهينا الى الباب وضع يده عليه فدفعه ثم قال : السلام عليكم فقالت فاطمة عليهاالسلام : عليك السلام يا رسول الله قال : اءدخل ؟ قالت : ادخل يا رسول الله ! قال : اءدخل اءنا و من معى ؟ فقالت : يا رسول الله ليس ‍ على قناع ، فقال : يا فاطمة ! خذى فضل ملحفتك ، فقنعى به راءسك . ففعلت ، ثم قال : السلام عليكم . فقالت : و عليك السلام يا رسول الله . قال : اءدخل ؟ قالت : نعم ادخل يا رسول الله .
قال : اءنا و من معى ؟ قالت : اءنت و من معك .
قال جابر: فدخل رسول الله صلى الله عليه و آله و دخلت اءنا وجه فاطمة اءصفر كاءنه بطن جرادة فقال رسول الله صلى الله عليه و آله : ما لى اءرى وجهك اءصفر؟ قالت : يا رسول الله الجوع . فقال : اللهم مشبع الجوعة و رافع الضيعة اءشبع فاطمة بنت محمد. فقال جابر: فوالله فنظرت الى الدم ينحدر من قصاصها حتى عاد وجهها اءحمر فما جماعت بعد ذلك اليوم
ترجمه : جابر بن عبدالله انصارى گويد:
روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى خانه فاطمه عليهاالسلام رفت و من هم با او همراه بودم ، پس هنگامى كه به در خانه رسيديم رسول خدا صلى الله عليه و آله در زد و گفت : السلام عليكم .
فاطمه گفت : عليك السلام ، اى رسول خدا! سؤ ال فرمود: داخل شوم ؟ پاسخ داد: داخل شويد اى رسول خدا.
پيامبر فرمود: آيا با اين شخصى كه همراه من است داخل شوم ؟
فاطمه گفت : اى رسول خدا! من مقنعه اى بر سر ندارم .
پيامبر فرمود: گوشه ملافه يا روپوش خود را مقنعه قرار بده و سرت را بپوشان .
هنگامى كه فاطمه چنان كرد، پيامبر مجددا سلام كرده اجازه ورود خواست و فاطمه گفت : اى رسول خدا! 