له : كل يا اءباالحسن ! و لا تساءل ، الحمدلله الذى لم يمتنى حتى رزقنى ولدا مثلها مثل مريم بنت عمران (كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا قال يا مريم اءنى لك هذا قالت هو من عندالله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب ) (663)
قال : فاءكل النبى صلى الله عليه و آله و على و فاطمة و الحسن و الحسين و خرج النبى صلى الله عليه و آله ، و تزود الاعرابى واستوى على راحلته و اءتى بنى سليم و هو يومئذ اءربعة آلاف رجل فلما اءن وقف فى وسطهم ناداهم بعلو صوته : قولوا لا اله الا الله ، محمد رسول الله .
قال : فلما سمعوا منه هذه المقالة اءسرعوا الى سيوفهم فجردوها، ثم قالوا له : لقد صبوت الى دين محمد الساحر الكذاب ، فقال لهم : ما هو بساحر و لا كذاب .
ثم قال : يا معشر بنى سليم ان اله محمد صلى الله عليه و آله خير اله ، و ان محمدا صلى الله عليه و آله خير نبى : اءتيته جائعا فاءطعمنى ، و عاريا فكسانى ، و راجلا فحملنى ، ثم شرح لهم قصة الضب مع النبى صلى الله عليه و آله و اءنشدهم الشعر اءنشد فى النبى صلى الله عليه و آله .
ثم قال : يا معاشر بنى سليم ! اءسلموا تسلموا من النار، فاءسلم فى ذلك اليوم اءربعة آلاف رجل و هم اءصحاب الرايات الخضر و هم حول رسول الله صلى الله عليه و آله .
اقول : وجدت هذا الحديث فى كتاب من مؤ لفات العامة قال : حدثنا اءبوبكر اءحمد بن على الطرشيشى ببغداد سنة اءربع و ثمانين و اءربعمائة ، قال : حدثنا كريمة بنت اءحمد بن محمد بن حاتم المروزى بمكة حرسها الله بقراءتها علينا فى المسجدالحرام فى ذى الحجة سنة احدى و ثلاثين و اءربعمائة ، قالت : اءخبرنا اءبوعلى زاهر بن اءحمد الفقيه بسرخس ، قال : حدثنا معاذ بن يوسف الجرجانى قال : حدثنا اءحمد بن محمد بن غالب ، عن عثمان بن اءبى شيبة ، عن ابن نمير، عن مجاهد عن ابن عباس مثله
بيان : قال الجوهرى : تبدى الرجل : اءقام بالبادية و ازادلف اءى تقدم و قطع كفرح و كرم لم يقدر على الكلام ، و نقه الحديث كفرح : فهمه ، و العشراء من النوق بضم العين و فتح الشين التى مضى لحملها عشرة اءشهر اءو ثمانية اءو هى كالنفساء من النساء، و ذرفت عينه اءى سال دمعها، و يقال : علله بطعام و غيره اءى شغله به ، و المخدع : البيت الصغير الذى يكون داخل البيت الكبير و تضم ميمه و تفتح ، و يقال : صباء فلان اذا خرج عن دين الى دين غيره و قد تقلب الهمزة واوا
ترجمه : ابن عباس گويد:
يكى از صحرانشينان از قبيله بنى سليم در بيابان سوسمارى ديد و آن را گرفته در ميان آستين لباس خويش جاى داده به طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله حركت كرد و هنگامى كه به او رسيد با صداى بلند گفت : اى محمد!
اخلاق رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين بود كه هرگاه به ايشان مى گفتند: ((يا محمد)) در پاسخ مى فرمودند: ((يا محمد)) و وقتى مى گفتند: ((يا احمد)) در پاسخ مى فرمودند: ((يا احمد))، و همين طور بود در زمانى كه به ايشان ((ابوالقاسم )) مى گفتند ولى هنگامى كه به ايشان گفته مى شد: ((يا رسول الله )) مى فرمودند: ((لبيك و سعديك )). هنگامى كه صحرانشين مذكور پيامبر را به لفظ ((يا محمد، يا محمد)) صدا زدند، پيامبر در پاسخ او گفتند: يا محمد، يا محمد؟
آن صحرانشين خطاب به رسول خدا گفت : تو همان جادوگر و دروغگويى هستى كه آسمان در زير خود و زمين بر روى خويش دروغگوتر از او نديده است ؟ آيا تو همان كسى هستى كه خيال مى كنى در آسمان خدايى دارى كه تو را بر هر انسان سياه و سفيد و بر هر موجودى ، و بر بتهاى لات و عزى مبعوث نموده است ؟ اگر نمى ترسيدم كه قبيله ام مرا عجول و كم صبر بنامند با اين شمشير ضربتى به تو مى زدم و تو را به هلاكت مى رساندم و بر همه سرورى مى نمودم .
در اين حال عمر بن خطاب از جا برخاست تا او را مورد حمله قرار دهد، ولى پيامبر مانع او شده و فرمود: بنشين ، زيرا مقام شخص صبور نزديك به مقام پيامبرى است ، سپس رو به سوى عرب صحرانشين نموده و به او گفت :
اى عرب بنى سليم ! آيا كسى از عرب چنين عملى را كه تو انجام دادى انجام مى دهد و اينطور به ما و مجلس ما هجوم و توهين مى كند و اينگونه خشونت و درشتى مى نمايد؟ اى اعرابى ! سوگند به حق آن خدايى كه مرا به پيامبرى مبعوث كرده هر كس كه در دنيا ضررى به من برساند در قيامت دچار آتش سوزاننده خواهد شد. اى مرد! سوگند به خداوندى كه مرا به پيامبرى مبعوث نموده ، اهل آسمان هفتم مرا ((احمد صادق )) مى نامند، اى مرد! اسلام بياور تا از آتشى در امان باشى ، آنچه كه مال ماست به تو تعلق خواهد داشت و تو برادر ما در دين اسلام خواهى بود.
عرب باديه نشين عصبانى شد و گفت : به لات و عزى سوگند تا اين سوسمار به تو ايمان نياورد من ايمان نخواهم آورد. آن سوسمار را از آستين خود بيرون آورده رها كرد.
هنگامى كه آن مرد سوسمار را رها كرد آن حيوان به سرعت از جمعيت دور مى شد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را صدا زده و فرمود: نزد من بيا. سوسمار بازگشت و نزد پيامبر آمده و به او نگاه كرد و ثابت ايستاد، پيامبر گفت : اى سوسمار، من كيستم ؟
در اين حال آن حيوان به زبانى فصيح گفت : تو محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف هستى .
پيامبر فرمود: تو چه كسى را مى پرستى ؟
حيوان گفت : عبادت مى كنم خدايى را كه دانه را مى شكافد و انسان را مى آفريند، و ابراهيم را خليل خود و تو را حبيبش قرار داده است .
اى رسول خدا! همانا كه تو صادق و راستگو مى باشى تو هدايت شده اى بابركت و هدايت كننده اى پربركت هستى تو دين پاك و حنيفى را براى ما آوردى بعد از آنكه ما مانند درازگوش بى عقل و فهم بت ها را عبادت مى كرديم پس اى بهترين دعوت كننده ، و اى بهترين فرستاده تو را لبيك مى گويم كه تاكنون چون تويى سخن به سوى جن و انس نفرستاده اند ما مردمانى از قبيله سليم هستيم .
و نزد تو آمده ايم تا به مقام برتر و بالاترى دست يابيم تو از جانب خداوند دليل و برهانى واضح آورده اى و در نزد ما مردى راستگو و پاك هستى تو در حيات و مرگ موجب بركت هستى و در حال كودكى و نشو و نما نيز منشاء خير و بركت بوده اى .
و آنگاه دهان سوسمار بسته شد و ديگر سخنى نگفت .
هنگامى كه عرب صحرانشين اين وضعيت را مشاهده كرد با خود گفت :
واعجبا! اين حيوانى كه من آن را از بيابانها شكار كردم و عقل و فهم ندارد با محمد صلى الله عليه و آله اينگونه سخن مى گويد و درباره نبوت او شهادت مى دهد، بعد از آنچه كه اكنون ديدم ديگر نيازى به نشانه براى اثبات حقانيت اين مرد ندارم . و سپس به رسول خدا گفت : دستت را دراز كن تا بيعت كنم ، همانا شهادت مى دهم كه معبودى جز خداى يكتا وجود ندارد و شهادت مى دهم كه تو فرستاده او هستى .
مرد صحرانشين ، بدين صورت اسلام آورد، و اسلامش نيز نيكو بود.
پس از اين سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله رو به اصحاب خود نموده و فرمود: چند سوره از قرآن را به اين فرد بياموزيد. چون چند سوره را آموخت رسول خدا صلى الله عليه و آله از او پرسيد: آيا از مال دنيا چيزى دارى ؟
اعرابى گفت : سوگند به آنكه تو را به حق مبعوث نموده ، در ميان چهارهزار مرد از قبيله بنى سليم ، هيچ كس فقير