ر و نادارتر از من نيست .
پس پيامبر رو به اصحاب خود نموده و فرموده : چه كسى يك شتر به اين شخص مى دهد تا به عوض آن شترى در بهشت به او داده شود؟
سعد بن عباده انصارى (664) برخاست و گفت : پدر و مادرم به فداى تو، من شترى سرخ ‌مو دارم كه آن را به او مى دهم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله مجددا خطاب به اصحابش فرمود: چه كسى عمامه اى به اين شخص مى دهد تا خداى تعالى به عوض آن تاجى از تقوا را در روز قيامت به او عطا نمايد؟
على بن ابى طالب عليه السلام از جا برخاست و گفت :
پدرم و مادرم به فداى تو اى رسول خدا! تاج تقوى چيست ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله وصف آن تاج را براى على عليه السلام بيان نمود و على عمامه اش را از سر باز نموده و به سر آن شخص بست .
سپس پيامبر به اصحابش فرمود: چه كسى به اين مرد توشه راه مى دهد تا خداوند توشه تقوى به او عطا كند؟
سلمان فارسى برخاسته و پرسيد: اى رسول خدا! توشه تقوى چيست ؟
پيامبر فرمود: اى سلمان ! هنگامى كه روز آخر عمرت فرا مى رسد خداوند شهادتين يعنى لا اله الا الله ، و ان محمد رسول الله را به تو تلقين خواهد كرد و تو با گفتن آنها مرا ملاقات خواهى نمود و من نيز به ملاقات تو خواهم آمد.
راوى مى گويد: سلمان رفت و خانه هاى پيامبر را جستجو كرد و در نزد زنان پيامبر غذايى نبود تا به او بدهند لذا متوجه خانه فاطمه شد و با خود گفت : اگر خيرى باشد در منزل فاطمه دختر رسول خدا خواهد بود. پس در خانه فاطمه را زد و فاطمه از پشت در گفت : كيست ؟ چه حاجتى دارى ؟
سلمان قصه ايمان آوردن اعرابى و ساير وقايع را براى فاطمه عليهاالسلام بيان نمود و فاطمه فرمود: اى سلمان ! سوگند به خداوندى كه محمد را به حق مبعوث فرموده ما مدت سه روز است كه غذايى نخورده ايم ، حسن و حسين از شدت گرسنگى بهانه جويى مى كنند و اكنون نيز به خواب رفته اند، ولى با وجود اين اگر خيرى بر در خانه من بيايد آن را رد نخواهم كرد، اى سلمان ! اين پيراهن را بگير و نزد شمعون يهودى ببر و به او بگو: فاطمه دختر محمد مى گويد: اين پيراهن را رهن بردار و در مقابل آن يك من خرما و يك من جو بده تا به زودى به خواست خدا پول آن را مى پردازم .
سلمان پيراهن را گرفته و همان گونه كه فاطمه فرموده بود عمل كرد، هنگامى كه شمعون يهودى آن پيراهن را در دست گرفت به آن مى نگريست و اشك مى ريخت و مى گفت :
اى سلمان ! اين پيراهن را گرفته و همان گونه كه فاطمه فرموده بود عمل كرد، هنگامى كه شمعون يهودى آن پيراهن را در دست گرفت به آن مى نگريست و اشك مى ريخت و مى گفت :
اى سلمان ! اين همان زهد و تقواى واقعى در دنياست كه حضرت موسى در تورات به ما وعده كرده است ، و من اكنون شهادت مى دهم كه خدا يكى است و محمد صلى الله عليه و آله بنده و فرستاده اوست . بدين وسيله آن يهودى سرشناس اسلام آورد و آنچه را كه فاطمه خواسته بود به سلمان داد و سلمان آنها را نزد فاطمه آورده و تحويل وى نمود.
حضرت فاطمه عليهاالسلام بلافاصله جو را آسيا نمود و خميرى ساخته و نان پخت ، آنگاه همه آنها را به سلمان داد و به او فرمود: اينها را بگير و به حضور پيامبر ببر.
سلمان گفت : اى فاطمه ! يكى از اين نانها را براى حسن و حسين بردار كه آرام شوند. فاطمه فرمود: اى سلمان ! ما از چيزى كه در راه خدا داده ايم ، نمى خوريم .
سلمان نانها را گرفت و نزد پيامبر آورد. وقتى چشم رسول خدا به سلمان افتاد، پرسيد: اى سلمان ! اين نانها را از كجا آورده اى ؟
سلمان گفت : از منزل دخترتان فاطمه .
پيامبر خدا كه خود نيز سه روز غذايى نخورده بود، برخاست و به سوى منزل فاطمه رفت ، و چون در را به صدا درآورد فاطمه در را باز كرد و هنگامى كه پيامبر چهره زرد فاطمه و چشمان فرورفته او را مشاهده كرد فرمود: دخترم ! چرا رنگ چهره ات زرد شده و چشمانت در حدقه به گودى رفته است .
فاطمه گفت : اى پدر! مدت سه روز است كه طعامى نخورده ايم ، و حسن و حسين از شدت گرسنگى بهانه گيرى كردند و اكنون به خواب رفته اند.
رسول خدا وارد منزل شده و حسن و حسين را از خواب بيدار كرده هر يك را بر يكى از زانوهايش نشانيد و فاطمه در مقابل پدر بر زمين نشست و پيامبر در حالى كه متاءثر شده بود او را در آغوش گرفت ، در اين حال على نيز وارد شده و در كنار پيامبر نشست و پيامبر با دستش او را به سوى خود كشيده و آنگاه به سوى آسمان نگريسته و گفت :
اى خدا و مولاى من ! اينان اهل بيت من هستند، پروردگارا از تو مى خواهم كه هرگونه زشتى و پليدى را از آنها دور كنى ، و ايشان را از معاصى تطهير و پاكيزه گردانى .
راوى گويد: سپس فاطمه برخاست و داخل اطاق مخصوص خود شد و پس از به جاى آوردن دو ركعت نماز دستش را به سوى آسمان بلند كرده و گفت :
پروردگارا! اين محمد پيامبر تو، و اين على پسرعموى او، و اينان حسن و حسين نوه هاى فرستاده و رسول تو هستند، طعامى از آسمان براى ما فرو فرست مانند آن طعامى كه بر بنى اسرائيل عطا نمودى ، گرچه آنان كفران نعمت كردند، بارخدايا آن طعام را بر ما عطا كن ، همانا خواهى ديد كه ما در مقابل آن شاكر و سپاسگزاريم .
ابن عباس گويد: سوگند به خداوند! هنوز دعاى فاطمه به آخر نرسيده بود كه كاسه اى پر از غذا، كه از آن بخار متصاعد مى شد فرود آمد و از آن بويى مانند مشك متصاعد گشت .
فاطمه عليهاالسلام آن غذا را برداشت و در مقابل پيامبر، على و فرزندانش ‍ گذارد، وقتى چشم على عليه السلام به آن غذا افتاد از فاطمه پرسيد: اين غذا را از كجا آورده اى ؟
پيامبر به على عليه السلام فرمود: اى على ! بخور و جستجو مكن ، سپاس ‍ خدايى را كه مرا زنده نگاه داشت تا ببينم كه چگونه از دخترم همان معجزه اى صادر مى شود كه از مريم دختر عمران صادر شده بود همان مريمى كه هرگاه زكريا در محراب عبادت نزد او مى رفت طعامى مى يافت و هنگامى كه از او سؤ ال مى كرد: اين طعام از كجا آمده است ؟ پاسخ مى شنيد: از طرف خدا، همان خدايى كه هركه را خواهد بى حساب روزى دهد.
پس همه ايشان از آن غذا خوردند و پيامبر از خانه فاطمه خارج گرديد.
ابن عباس در ادامه قصه اعرابى گويد: مرد باديه نشين هنگامى كه زاد و توشه راه را گرفت ، بر شتر خويش سوار شد و نزد قبيله بنى سليم بازگشت و هنگامى كه به آنجا رسيد با صدايى بلند فرياد برآورده و گفت : بگوييد كه خداوند يكى است و محمد فرستاده اوست .
مردان قبيله وقتى اين سخنان را از او شنيدند شمشيرها را برهنه كرده و اطراف او را گرفته و گفتند:
تو دين محمد را اختيار كرده اى در حالى كه او فردى ساحر و دروغگوست ؟
اعرابى گفت : چنين نيست ، اى قبيله بنى سليم ، به درستى كه معبود و خداى محمد صلى الله عليه و آله بهترين معبود است و محمد صلى الله عليه و آله بهترين پيامبر، من نزد او رفتم در حالى كه گرسنه بودم و او سيرم كرد، برهنه بودم لباسم داد، پياده بودم سوارم كرد، و آنگاه قصه سوسمار را براى آنان باز گفت و آن اشعارى را كه براى رسول خدا سروده بود براى آنها بازخواند و در آخر گفت :
اى قبايل بنى سليم ! اسلام بياوريد تا از آتش جهنم در امان باشيد.
پس در آن روز چهار هزار مرد شجاع اسلام آورد