ون ام‏سلمه، مختار ثقفى و سيف بن عميره نخعى كوفى جريان داشته و در عصر غيبت تا كنون تداوم يافته است. (سياهپوشى در سوگ ائمه نور، ص 129-155.)

فلسفه سياه‏پوشى عباسيان‏
عباسيان كه در طول قيام داعيه خونخواهى شهداى اهل بيت(علیه السّلام) داشته‏اند و وقتى به قدرت رسيدند، دولت خود را دولت آل محمد( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) و ادامه خلافت على بن ابى طالب(علیه السّلام) خواندند، لباس سياه را براى نشان دادن تداوم ماتم و اندوه‏شان در فقدان عزت پيامبر و مصائب اهل بيت(علیه السّلام) انتخاب كردند. (ر.ك: ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 172؛ حسن، ابراهيم، تاريخ الاسلام، ج‏1، ص 408 و ج 2، ص 447-448.)
براساس منابع تاريخى، پس از قتل فجيع زيد و يحيى، آتش خشم مردم عليه رژيم اموى زبانه كشيد و در خراسان بزرگ آن روز، شهرى باقى نماند كه مردمش، لباس سياه نپوشيده باشند. قيام ابومسلم و ظهور سياه جامگان عباسى نيز دقيقاً در همين دوره حساس تاريخى صورت گرفت. بنى عباس كه در بحبوحه قيام زيد و يحيى خود و پيروان خويش را از معركه و جنگ بابنى اميه و خطرات ناشى از آن بركنار داشته بودند، اوضاع و شرايط را جهت بهره‏بردارى مناسب ديدند و به بهانه خونخواهى شهداى مظلوم كربلا و زيد و يحيى، پرچم سياه و سياهپوشى را ابزار اعلام عزاى شهداى اهل بيت(علیه السّلام) ساختند و با اين ترفند دوستداران اهل بيت(علیه السّلام) را پيرامون خود گرد آوردند؛ و براى آنكه اين تبليغ ظاهرى را در اذهان مردم زنده نگه دارند، پس از به قدرت رسيدن، سياهى پرچم و لباس را شعار هميشگى خويش ساختند.
به دليل همين فريبندگى ظاهرى بود كه امام صادق(علیه السّلام) و ديگر ائمه(علیه السّلام) به رنگ و لباس سياه خرده مى‏گرفتند؛ يعنى مخالفت امام در اين موارد، به سياهپوشى رسمى و خاصى كه از سوى بنى عباس تحميل شده و نماد بستگى و اطاعت از حكومت ستمگران به شمار مى‏آمد، ناظر است نه سياهپوشى در عزا و ماتم؛ به ويژه مصائب اهل بيت(علیه السّلام). (نگا: سياهپوشى در سوگ ائمه نور، ص‏195-200.)

سخن پايانى‏
آنچه به اجمال و اختصار گذشت، نشان مى‏دهد:
اولاً، سياهپوشى سنت منطقى بشر در طول تاريخ بوده و در ايران باستان، يونان و اعراب رواج داشته است.
ثانياً، سياهپوشى بر مصائب اهل بيت(علیه السّلام) تداوم همان سيره انسانى است.
ثالثاً، سياهپوشى از سوى عباسيان يا اعراب پس از اسلام به ايران منتقل نشده، از ديرباز در فرهنگ و تمدن ملت ايران ريشه داشته است.
به هر روى، لباس سياه نشانه عشق و دوستى به ساحت امامان پاك و اعلان جانبدارى از سرور آزادگان در جبهه ستيز حق و باطل و اظهار تيره شدن آفاق حيات معنوى است. آنكه در عزاى امامان نور(علیه السّلام)، خصوصاً سالار شهيدان، جامه سياه مى‏پوشد، جسمى تيره ولى جانى روشن دارد، در ظاهر سياه است ولى در باطن سپيد.و چه خوش گفته است شيخ محمود شبسترى در گلشن راز: سياهى گر بدانى نور ذات است به تاريكى درون، آب حيات است‏ . چه مى‏گويم كه هست اين نكته باريك شب روشن ميان روز تاريك ‏ 1-  سوره كوثر.
2- مائده / 77.
3- رجال كشى ، ص پ 136.
4- بحارالانوار، ج 2 ص 225 و 227، به نقل از قرب الاسناد و الاحتجاج .
5- رجال كشى ، ص 136.
6- بحارالانوار، ج 2 ص 217.
7- بحارالانوار، ج 2، ص 218.
8- نهج البلاغه ، نامه 69. بحارالانوار، ج 2 ص 160.
9- معانى الاخبار، ج 1، ص 159. بحارالانوار، ج 2، ص 159.
10- بحارالانوار، ج 2 ص 206.
11- بحارالانوار، ج 2 ص 160.
12- بحارالانوار، ج 2 ص 161.
13- معانى الاخبار، ج 1 ص 2. بحارالانوار، ج 2 ص 184 و 206.
14- امالى شيخ صدوق ، ص 475 ح 1.
15- مصباح الانوار تاءليف شيخ هاشم بن محمد (ق 6 ه )
16- و مراجعه شود به :
روضة الواعظين ، ج 1 ص 143
مناقب آل ابى طالب ، ج 3 ص 388
العددالقويه ، ص 222 ح 15
بحارالانوار، ج 16 ص 80 و 81 ذ شماره 20
بحارالانوار، ج 6 ص 246 شماره 79
مدينة المعاجز، ص 135 ح 376
معالم الزلفى ، ص 391
نزهة المجالس ، ج 2 ص 227، به اختلاف جزئى
سيره ملا، به نقل ينابيع المودة از آن ، به اختصار و اختلاف
ذخائر العقبى ، ص 44 و 45
مدح الخلفاء الراشدين تاءليف شافعى ، به نقل تجهيز الجيش از آن
تجهيز الجيش ، ص 99
ينابيع المودة ص 198، به نقل از سيره ملا
تذكر 1: در سند روايت شيخ صدوق رحمه الله مفضل بن عمر جعفى قرار دارد كه گرچه در ابتداى امر ثقه و مورد اعتماد بوده است و مورد توجه امام صادق عليه السلام و اصحابش بوده ولى بعدا به غلو گراييده و در رواياتش تعبيرات اغراق آميز به كار مى برده است و به همين دليل به آن دسته از روايات او كه درباره فضائل و مناقب مى باشد، اعتماد نمى كنند گرچه برخى از رجاليون مانند نجاشى و ابن غضائرى و كشى ، اعتقاد دارند كه كل روايات او ضعيف و غيرقابل اعتماد است .
تذكر 2: در سند روايت مصباح الانوار، ابوالمفضل محمد بن عبدالله بن مطلب شيبانى (297 387 ه ) قرار دارد كه رجال شناسانى چون نجاشى ، ابن داود حلى و علامه حلى او را ضعيف و احاديثش را آشفته معرفى كرده اند.
تذكر 3: در سند روايت مصباح الانوار دو شخصيت ناشناخته وجود دارند ابن ابى الشوارب و عبدالله بن على بن اءشيم كه نام آنها در هيچ كتاب رجالى نيامده است .
در شش كتاب اخير روايت موردنظر به صورت زير است : قالت خديجة : لما حلمت بفاطمة حملت حملا خفيفا، و تحدثنى فى بطنى ، فلما قربت ولادتها دخل على اءربع نسوة عليهن من الجمال و النور ما لا يوصف فقالت : احديهن : اءنا امك حوا، و قالت الاخرى : اءنا آسية بنت مزاحم ، و قالت الاخرى : اءنا كلثم اءخت موسى ، و قالت الاخرى : اءنا مريم بنت عمران ام عيسى ، جئنا لنلى من اءمرك ما تلى النساء، فولدت فاطمة ، فوقعت على الارض ساجدة رافعة اصبعها
ترجمه : حضرت خديجه گفت : ((هنگامى كه به فاطمه باردار شدم ، دوران بارداريم بسيار آسان و راحت بود، و فاطمه در بطن من سخن مى گفت ، پس وقتى كه زمان ولادت او نزديك شد چهار زن كه از كثرت زيبايى و نورانيت قابل وصف نبودند بر من داخل شدند و خود را حوا، آسيه بنت مزاحم ، كلثم خواهر حضرت موسى و مريم مادر حضرت عيسى معرفى كردند و گفتند: آمده ايم تا تو را در امر زايمان يارى كنيم ، پس به كمك آنها فاطمه را به دنيا آوردم و او وقتى به دنيا آمد در حال سجده بر زمين قرار گرفت در حالى كه انگشتان او به سوى آسمان باز بود)).
ابن حمزه طوسى (بعد از 585 ه ) در كتاب الثاقب فى المناقب ، ص 285 و 286 تحت شماره هاى 244 و 245، اين روايت را به شرح ذيل از ابن عباس روايت كرده است :
244 عن مجاهد، عن ابن عباس ، قال : لما تزوجت خديجة بنت خويلد، رسول الله صلى الله عليه و آله هجرها نسوان مكة و كن لا يكلمنها، و لا يدخلن عليها، فلما حملت بالزهرا فاطمة عليهاالسلام كانت اذا خرج رسول الله صلى الله عليه و آله من منزلها تكلمها فاطمة الزهرا، فى بطنها من ظلمة الاحشاء، و تحدثها و تؤ نسها، فدخل رسول الله صلى الله عليه و آله فقال لها: يا خديجة من تكلمين ؟ قالت : يا رسول الله ، ان الجنين الذى اءنا حامل به اذا خلوت به فى منزلى كلمنى ، و حدثنى من ظلمة الاحشاء.
فتبسم رسول الله صلى الله عليه و آله ثم قال