 برايت بگويم : فاطمه همسر من در ميان خانواده رسول خدا صلى الله عليه و آله از محبوبترين افراد بود، او با مشك به قدرى آب مى آورد كه اثر آن در سينه اش
به جاى مانده بود، و به قدرى با آسيا كار مى كرد كه دستهايش پينه بسته بود، و به قدرى خانه را جارو مى كرد كه گرد و غبار بر لباسهايش مى نشست ، و به قدرى در زير ديگ آتش ‍ مى افروخت كه لباسهايش سياه و چركين مى شد، و او به سبب اين كارها دچار زحمت و رنج شديدى شده بود.
يك روز به فاطمه گفتم : كاش نزد پيامبر مى رفتى و از آن حضرت تقاضا مى كردى كه خادمى برايت در نظر بگيرد تا در كارهاى خانه به تو كمك نمايد. هنگامى كه فاطمه براى اين تقاضا به حضور پيامبر رفت ديد كه عده اى در اطراف پيامبر نشسته و با او مشغول گفتگو هستند و لذا خجالت كشيد و مراجعت نمود، پيامبر از اين عمل فاطمه متوجه شد كه فاطمه براى حاجتى نزد او آمده لذا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرداى آن روز صبح زود، در حالى كه ما هنوز در بستر بوديم به خانه ما آمد و از پشت در گفت : السلام عليكم . ما سكوت كرديم زيرا به دليل وضعمان حيا داشتيم كه با پيامبر روبرو شويم ، رسول خدا براى دومين بار گفت : السلام عليكم . و ما باز هم سكوت كرديم . وقتى مرتبه سوم گفت : السلام عليكم ، ترسيدم كه اگر جواب نگوييم مراجعت نمايد پاسخ ايشان را داده و گفتم : و عليك السلام يا رسول الله ! وارد شويد. وقتى پيامبر وارد شد خطاب به فاطمه گفت : چه حاجتى داشتى كه ديروز به نزد من آمدى ؟ من پيشدستى كردم زيرا فاطمه از شرم سر خود را زير لحاف كرده بود و گفتم :
فاطمه به قدرى مشك آب آورده كه اثر آن بر سينه اش و به قدرى آسيا كرده كه دستهايش پينه بسته ، و به قدرى جارو كرده كه گرد و خاك لباسهايش را غبارآلود نموده ، و به قدرى در زير ديگ آتش افروخته كه لباسهايش سياه و چرك شده است ، و به دليل اين مشقتى كه او متحمل مى شود، من به او گفتم كه نزد شما بيايد و خادمى مطالبه نمايد تا در اين گونه كارها ياور او باشد. پيامبر فرمود: آيا بهتر نيست چيزى به شما تعليم نمايم كه از خادم براى شما بهتر باشد. پس هرگاه خواستيد بخوابيد سى و سه مرتبه سبحان الله ، سى و سه مرتبه الحمدالله ، سى و چهار مرتبه الله اكبر بگوييد.
223/6 الكافى ، مكارم الاخلاق : (10) عن زرارة ، عن اءبى جعفر عليه السلام قال : كان رسول الله صلى الله عليه و آله اذا اءراد السفر سلم على من اءراد التسليم عليه من اءهله ثم يكون آخر من يسلم عليه فاطمة عليهاالسلام فيكون وجهه الى سفره من بيتها، و اذا رجع بداء بها.
فسافر مرة و قد اءصاب على عليه السلام شيئا من غالغنيمة فدفعه الى فاطمة فخرج فاءخذت سوارين من فضة و علقت على بابها سترا، فلما قدم رسول الله صلى الله عليه و آله دخل المسجد فتوجه نحو بيت فاطمة كما كان يصنع ، فقامت فرحة الى اءبيها صبابة و شوقا اليه فنظر فاذا فى يدها سواران من فضة و اذا على بابها ستر، فقعد رسول الله صلى الله عليه و آله حيث ينظر اليها، فبكت فاطمة و حزنت و قالت : ما صنع هذا بى قبلها.
فدعت ابنيها فنزعت الستر من بابها و خلعت السوارين من يديها، ثم دفعت السوارين الى اءحمدهما و الستر الى الاخر ثم قالت لهما: انطلقا الى اءبى فاءقرئاه السلام و قولا له : ما اءحدثنا بعدك غير هذا فشانك ، به فجاءاه فاءبلغاه ذلك عن امهما فقبلهما رسول الله صلى الله عليه و آله و التزمهما و اءقعد كل واحد منهما على فخذه ، ثم اءمر بذينك السوارين فكسر فجعلهما قطعا ثم دعا اءهل الصفة (و هم ) قوم من المهاجرين لم يكن منازل و لا اموال ، فقسمه بينهم قطعا، ثم جعل يدعو الرجل منهم العارى الذى لا يستتر بشى ء و كان ذلك الستر طويلا ليس له عرض فجعل يؤ زر الرجل فاذا التقيا عليه قطعه حتى قسمه بينهم ازرا ثم اءمر النساء لا يرفعن رؤ وسهن من الركوع و السجود حتى يرفع الرجال رؤ وسهم ، و ذلك اءنهم كانوا من صغر ازارهم اذا ركعوا و سجدوا بدت عورتهم من خلفهم ثم جرت به السنة اءن لا يرفع النساء رؤ وسهن من الركوع و السجود حتى يرفع الرجال .
ثم قال رسول الله صلى الله عليه و آله : رحم الله فاطمة ليكسونها الله بهذا الستر من كسوة الجنة ، و ليحلينها بهذين السوارين من حلية الجنة
ترجمه : محمد بن يعقوب كلينى (328 ه ) در كافى و طبرسى (520 ه ) در مكارم الاخلاق از امام محمدباقر عليه السلام روايت مى كنند:
هرگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله مى خواست مسافرت كند با اهل بيت خويش وداع مى كرد و آخرين نفرى را كه وداع مى نمود حضرت فاطمه عليهاالسلام بود، آنگاه از خانه فاطمه خارج شده و عازم مسافرت مى شد، و هنگامى كه از سفر برمى گشت اول وارد خانه دخترش ، فاطمه مى شد و او را ديدار مى نمود.
در يكى از مسافرتهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام مقدارى از غنيمتهايى را كه نصيب آن حضرت شده بود به فاطمه داد و آن حضرت از مال مذكور دو النگوى نقره و يك پرده براى در اتاق خود خريدارى نمود. وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله از مسافرت بازگشت وارد مسجد شد و سپس طبق معمول به خانه دخترش فاطمه عليهاالسلام آمد و حضرت فاطمه نيز طبق معمول از جاى برخاست و با شوق فراوان از پدر خود استقبال نمود، پيامبر همينطور كه متوجه دخترش بود ناگاه چشمش به النگوها و پرده ها افتاد، و بلافاصله بر زمين نشست و حالتى كه حكايت از تعجب داشت به حضرت فاطمه عليهاالسلام نگريست ، وقتى كه پيامبر از خانه فاطمه خارج شد، آن بانو گريان و اندوهگين گرديد و با خود گفت : پدرم قبلا چنين برخوردى با من نداشته است .
و دانست كه علت آن برخورد چيست ، لذا پرده و النگو را در آورد و حسن و حسين را صدا كرده ، پرده را به يكى و النگوها را به ديگرى داد و به آنها فرمود: اينها را نزد پدرم رسول خدا ببريد و سلام مرا به ايشان برسانيد و بگوييد: ما بعد از مسافرت شما چيزى غير از اينها اضافه ننموده ايم ، اكنون آنها در اختيار شماست و هر كار كه مفيد مى دانيد با آنها انجام دهيد.
هنگامى كه حسن و حسين آمدند و پيام فاطمه را به پيامبر رسانيدند رسول خدا آنها را بوسيد و به خود چسبانيد و بر سر زانوهاى خود جاى داد و سپس دستور داد تا اجزاى النگوها را از هم جدا نمودند و اهل صفه را كه دسته اى از مهاجرين فقير و بدون خانه بودند احضار كرده و آنها را بين ايشان تقسيم نمود و بعد از آن افرادى از اهل مدينه را كه لباسى براى ستر عورت خود نداشتند خبر نمود و پرده را به تكه هاى مساوى هر تكه به اندازه يك لنگ كوچك تقسيم كرده به ايشان عطا كرد و به زنان دستور داد در حال نماز، پيش از مردان سر از ركوع و سجده بر ندارند زيرا مردان به علت كوچكى آن لنگى كه عورت آنها را مى پوشانيد هرگاه به ركوع و سجده مى رفتند عورت ايشان از پشت ديده مى شد.
و پس از اين جريان رسول خدا فرمود: خدا فاطمه را رحمت كند، خدا در مقابل اين پرده اى كه او در راه خداوند انفاق نمود از لباسهاى بهشتى و در عوض اين دو النگويى كه داد از زيورهاى بهشت به او عطا مى نمايد.
224/...: عن الكاظم عليه السلام قال : ان رسول الله عليه السلام