 دخل على ابنته فاطمة عليهاالسلام و فى عنقها قلادة ، فاءعرض عنها، فقطعتها و رمت بها، فقال لها رسول الله صلى الله عليه و آله : اءنت منى ائتينى يا فاطمة . ثم جاء سائل فناولته القلادة
ترجمه : و طبرسى در مكارم الاخلاق (11) از امام كاظم عليه السلام روايت كرده :
همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله روزى بر دخترش فاطمه عليهاالسلام وارد شد و در گردن او گلوبندى را مشاهده نمود، لذا از دخترش دورى نمود. فاطمه گردنبند را باز كرده و كنار نهاد، در اين حال رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود:
دخترم ! تو پاره اى از وجود من هستى ، اكنون نزد من بيا! و در اين حال فقيرى به در خانه آمد و فاطمه آن گردن بند را به او انفاق نمود.
225/7 المناقب : (12) حلية اءبى نعيم و مسند اءبى يعلى موصلى قالت عائشة : ما راءيت اءحدا قط اءصدق من فاطمة غير اءبيها
ترجمه : ابن شهر آشوب (588 ه ) به نقل از حلية الاولياء تاءليف ابونعيم اصفهانى (430 ه ) و مسند ابويعلى موصلى ، از عايشه روايت كرده كه او مى گفت : هيچ كس را راستگوتر از فاطمه نديدم مگر پدرش .
226/...: و رويا اءنه كان بينهما شى ء فقالت عائشة : يا رسول الله سلها فانها لا تكذب .
و قد روى الحديثين عطا و عمرو بن دينار
ترجمه : و نيز ابونعيم و ابويعلى در كتابهايشان روايت كرده اند: كه بين فاطمه و عايشه مسئله اى پيش آمده بود و رسول خدا از عايشه در آن مورد سؤ ال كرد، پس عايشه در جواب گفت : اى رسول خدا از فاطمه بپرس زيرا او هرگز دروغ نمى گويد.
ابن شهر آشوب گويد: و اين دو روايت را عطا و عمرو بن دينار نقل نموده اند.
227/...: الحسن البصرى : ما كان فى هذه الامة اءعبد من فاطمة كانت تقوم حتى تورم قدماها
ترجمه : ابن شهر آشوب (13) گويد: حسن بصرى (110 ه ) گويد:
هيچ كس در بين اين امت عابدتر از حضرت فاطمه عليهاالسلام نبود، او آنقدر براى عبادت خدا برپا مى ايستاد كه پاهايش ورم مى كرد.
228/...: و قال النبى صلى الله عليه و آله لها: اءى شى ء خير للمراءة ؟ قالت : اءن لاترى رجلا و لا يراها رجل . فضمها اليه و قال : ذرية بعضها من بعض (14)
ترجمه : رسول خدا صلى الله عليه و آله به فاطمه فرمود: چه چيزى براى زن بهتر و نيكوتر است ؟
فاطمه گفت : اينكه او مردى را نبيند، و مردى او را نبيند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از اين پاسخ خشنود گرديد و او را در آغوش گرفته : فرمود. ((خاندانى كه برخى از آنها از بعض ديگرند)).
229/...: و فى الحلية : الاوزاعى عن الزهرى قال : لقد طحنت فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه و آله حتى مجلت يداها و طب الرحى فى يدها
بيان : طب اءى تاءنى فى الامور و تلطف و لعل المعنى اءثرت فيها قليلا قليلا و لعل فيه تصحيفا
ترجمه : و ابن شهر آشوب (15) گويد: در حلية الاولياء آمده : اوزاعى از زهرى روايت كردهه است :
فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله آنقدر با آسيا كار كرد كه دستش تاول زد و لذا قطعه اى پوست را به دسته آسيا بسته بود و با دست آن را مى گرفت و آسيا مى كرد.
230/8 ...: فى الصحيحين ان عليا عليه السلام قال اءشتكى مما اءندء بالقرب فقالت فاطمة عليهاالسلام : والله انى اءشتكى يدى مما اءطحن بالرحى و كان عند النبى صلى الله عليه و آله اسارى فاءمرها اءن تطلب من النبى صلى الله عليه و آله خادما، فدخلت على النبى صلى الله عليه و آله و سلمت عليه و رجعت ، فقال اءميرالمؤ منين عليه السلام : ما لك ؟ قالت : والله مااستطعت اءن اكلم رسول الله من هيبته . فانطلق على معها الى النبى صلى الله عليه و آله ، فقال لهما: لقد جاءت بكما حاجة . فقال على : مجاراتهما فقال صلى الله عليه و آله : لا ولكنى اءبيعهم و انفق اءثمانهم على اءهل الصفة ، و علمها تسبيح الزهراء.
كتاب الشيرازى : اءنها لما ذكرت حالها و ساءلت جارية بكى رسول الله صلى الله عليه و آله فقال : يا فاطمة والذى بعثنى بالحق ان فى المسجد اءربعمائه رجل ما لهم طعام و لا ثياب و لولا خشيتنى خصلة لاعطيتك ما ساءلت . يا فاطمة ! انى لا اريد اءن ينفك عنك اءجرك الى الجارية ، و انى اءخاف اءن يخصمك على بن ابى طالب عليه السلام يوم القيامة بين يدى الله عزوجل اذا طلب حقه منك ثم علمها صلاة التسبيح فقال اءميرالمؤ منين : مضيت تريد من رسول الله صلى الله عليه و آله الدنيا فاءعطانا الله ثواب الاخرة .
(قال :) قال اءبوهريرة : فلما خرج رسول الله صلى الله عليه و آله من عند فاطمة اءنزل الله على رسوله (و اما تعرضن عنهم ابتغاء رحمة من ربك ترجوها) (16) يعنى : عن قرابتك و ابنتك فاطمة ابتغاء مرضاة الله ، يعنى : طلب رحمة من ربك ، يعنى : رزقا من ربك ترجوها (فقل قولا ميسورا) (17) يعنى : قولا حسنا.
فلما نزلت هذه الاية اءنقذ رسول الله صلى الله عليه و آله جارية اليها للخدمة و سماها فضة
ترجمه : ابن شهر آشوب (18) گويد: در صحيح بخارى و مسلم آمده :
على عليه السلام آنقدر با مشك آب كشيده بود كه از دشوارى اين كار شكايت داشت پس حضرت فاطمه عليهاالسلام به او گفت : من هم از كثرت كار با آسيا و دشوارى آن خسته گرديده ام . و از آن جهت كه در آن ايام اسيرانى در اختيار پيامبر صلى الله عليه و آله بود، على عليه السلام به فاطمه عليهاالسلام گفت : از پيامبر بخواه كه يكى از اسيران را به عنوان خادم در اختيارت قرار دهد. فاطمه عليهاالسلام به حضور پيامبر رفت ، سلام كرد، ولى از اظهار حاجت حيا نمود و لذا بدون آنكه سخنى بگويد مراجعت كرد. على عليه السلام به او گفت : چه كردى ؟
فاطمه عليهاالسلام گفت : به خداوند سوگند وقتى كه هيبت پيامبر را ديدم نتوانستم با او سخن بگويم .
پس على و فاطمه عليهماالسلام با يكديگر نزد پيامبر رفتند و رسول خدا صلى الله عليه و آله به آنها گفت : گويا شما دو نفر چيزى مى خواهيد؟
على عليه السلام گفت : خادمه اى براى فاطمه مى خواهيم .
پيامبر فرمود: من اين كار را انجام نمى دهم و تصميم دارم آن اسيران را بفروشم و پول آن را براى اهل صفه انفاق نمايم . و به على و فاطمه عليهماالسلام تسبيح حضرت زهرا عليهاالسلام را آموخت .
ابن شهر آشوب گويد: در كتاب ابوبكر شيرازى آمده :
هنگامى كه حضرت فاطمه عليهاالسلام حال خود را براى رسول خدا صلى الله عليه و آله بيان كرد و خامه را مطالبه كرد، رسول خدا گريه كرد و گفت : دخترم ! سوگند به آن كه مرا مبعوث نموده ، چهارصد مرد فقير در مسجد زندگى مى كنند كه نه غذا دارند و نه لباس ، و من اگر از خصلتى نمى ترسيدم حتما آنچه را كه خواستى به تو مى بخشيدم ، اى فاطمه ! من نمى خواهم كه اجر و ثواب تو نصيب كنيز گردد (19) همانا مى ترسم كه على در روز قيامت حق خود را از تو مطالبه نمايد. و سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز تسبيح را به فاطمه آموخت و على عليه السلام فرمود: اى فاطمه ! نزد رسول خدا آمدى تا حاجت دنيويت را برآورده سازد ولى خداى مهربان ثواب اخروى را به ما عطا نمود.
ابن شهر آشوب گويد: ابوهريره گفته :
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از نزد حضرت فاطمه عليهاالسلام خارج شد آيه 28 از سوره اسراء نازل شد كه مى فرمايد: ((اگراز ايشان اعراض كردى كه رحمت پروردگار شامل حالت شود، پس لاا