ك بالحق مالى و لعلى منذ خمس سنين الا مسك كبش نعلف عليها بالنهار بعيرنغا، فاذا مان الليل افتر شناه و ان مرفقنا لمن اءدم حشوها ليف فقال النبى صلى الله عليه و آله : يا سلمان ان ابنتى لفى الخيل السوابق .
ثم قالت : يا اءبت فديتك ما الذى اءبكاك ؟ فذكر لها ما نزل به جبرئيل من الايتين المتقدمتين قال : فسقطت فاطمة عليهاالسلام على وجهها و هى تقول : الويل ثم الويل لمن دخل النار، فسمع سلمان فقال : يا ليتنى كنت كبشا لاهلى فاءكلوا لحمى و مزقوا جلدى و لم اءسمع بذكر النار.
و قال اءبوذر: يا ليت امى كانت عاقرا و لم تلدنى و لم اءسمع بذكر النار.
و قال المقداد: يا ليتنى كنت طائرا فى القفار و لم يكن على حساب و لا عقاب و لم اءسمع بذكر النار.
و قال على عليه السلام : يا ليت السباع مزقت لحمى ليت امى تلدنى و لم اءسمع بذكر النار.
ثم وضع على عليه السلام يده على راءسه و جعل يبكى و يوقل : وابعد سفراه ! واقلة زاداه فى سفر القيامة يذهبون فى النار و يتخطفون ، مرضى لا يعاد سقيمهم ، و جرحى لا يداوى جريهم ، و اءسرى لا يفك اءسرهم ، من النار ياءكلون ، و منها يشربون و بين اءطباقها يتقلبون ، و بعد لبس القطن مقطعات النار يلبسون ، و بعد معانقة الازواج مع الشياطين مقرنون . (73)
ترجمه : سيد بن طاووس (644 ه ) در كتاب الدروع الواقية ، به نقل از كتاب زهد النبى نوشته ابوجعفر احمد قمى ( ق 4 ه ) روايت نموده :
هنگامى كه آيات و ان جهنم لموعدهم اءجمعين لها سبعة اءبواب لكل باب منهم جزء مقسوم ) (74) نازل گرديد پيامبر اسلام به شدت گريان شد و اصحاب آن حضرت نيز گريستند در حالى كه نمى دانستند چه آيه اى بر پيامبر نازل شده و كسى نيز قدرت نداشت با آن حضرت سخن بگويد و علت گريه شديد او را جويا شود.
چون پيامبر خدا هرگاه فاطمه را مى ديد خوشحال مى شد لذا يكى از اصحاب پيامبر به سوى خانه فاطمه عليهاالسلام روان گرديد، چون بر در خانه آن حضرت رسيد مشاهده نمود كه وى مشغول آسياكردن جو مى باشد و در آن حال اين آيه را مى خواند: (و ما عندالله خير و اءبقى ) (75)، آن شخص به فاطمه عليهاالسلام سلام كرد و آنچه را كه براى رسول خدا رخ داده بود شرح داد، حضرت فاطمه دست از كار كشيد و لباسى را كه دوازده جاى آن با برگ نخل وصله شده بود پوشيد و از اطاق خارج شد تا به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله برود، سلمان فارسى هنگامى كه نظرش به لباس فاطمه عليهاالسلام افتاد منقلب شده به شدت گريان گرديد و گفت : دختران قيصر و كسرى غرق در ابريشم هستند در حالى كه لباس دختر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پشمينه اى مندرس و پر از وصله است .
هنگامى كه حضرت فاطمه عليهاالسلام نزد پيامبر رسيد درباره تعجب سلمان فارسى از لباسش سخن گفت و فرمود: سوگند به خداوندى كه تو را مبعوث فرموده مدت پنج سال است كه من و على غير از يك پوست گوسفند كه روزها شترمان روى آن علف مى خورد و شبها آن را به جاى تشك مورد استفاده قرار مى دهيم چيز ديگرى نداريم و متكاى ما از جنس پوست است كه درون آن را با ليف خرما پر كرده ايم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله با شنيدن اين سخنان به سوى سلمان بازگشته فرمود: دخترم فاطمه از گروه ((سابقين )) است . (76)
بعد از اين سخنان فاطمه عليهاالسلام خطاب به رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: جانم به فداى شما، چه چيزى باعث شده بود كه شما آنقدر گريان شويد؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله آن دو آيه اى را كه بر وى نازل شده بود براى فاطمه تلاوت نمود، پس از شنيدن آن آيات ، فاطمه سر خود را به زير افكند و فرمود: واى بر آن كسى كه داخل دوزخ شود.
هنگامى كه سلمان آن دو آيه را شنيده و سخنان فاطمه را در مورد آنها استماع نمود، گفت : كاش كه من نسبت به خانواده ام گوسفندى مى بودم و آنان گوشت مرا مى خوردند و پوستم را پاره پاره مى كردند ولى قصه جهنم را نمى شنيدم .
و ابوذر غفارى گفت : اى كاش از مادر متولد نشده بودم و چنين سخنانى را نمى شنيدم .
و مقداد گفت : اى كاش پرنده اى بودم و در بيابانها مى زيستم و از حساب و عقاب آزاد بودم و درباره جهنم و عذاب آن چيزى به گوشم نمى خورد.
و على عليه السلام فرمود: اى كاش درندگان مرا پاره پاره مى كردند و مادرم مرا به دنيا نمى آورد، و چنين سخنانى به گوشم نمى رسيد، سپس على عليه السلام به شدت گريست و دست خود را بر سر نهاده و گفت :
آه از دورى سفر آخرت ، آه از كم بودن راه ! آنان كه در اين سفر وارد آتش مى شوند چون بيمارانى هستند كه از آنها عيادتى به عمل نمى آيد، و مجروحينى هستند كه زخمهاى آنها مداوا نمى شود، و اسيرانى هستند كه دوران اسارتشان پايان نمى پذيرد، از آتش مى خورند، از آن مى نوشند، و در ميان طبقات جهنم رفت و آمد مى كنند، در حالى كه پيش از آن لباسهاى نرم بر تن مى پوشيدند، اكنون لباسهاى آتشين بر تن مى كنند و در حالى كه قبل از آن همنشين زنان خود بودند، در آتش ، همنشين شياطين خواهند بود.
236/10 كشف الغمة : (77) من مسند اءحمد بن حنبل ، (78) عن ثوبان مولى رسول الله قال : كان رسول الله اذا سافر آخر عهده بانسان من اءهله فاطمة ، اءول من يدخل عليه اذا قدم فاطمة عليهاالسلام .
قال : فقدم من عزاة فاءتاه هو بمسح على بابها و راءى على الحسن و الحسين عليهماالسلام قلبين راءى ، فهتكت الستر و نزعت القلبين من الصبيين فقطعتهما، فبكى الصبيان فقسمته بينهما، فانطلقا الى رسول الله صلى الله عليه و آله و هما يبكيان فاءخذه رسول الله صلى الله عليه و آله منهما و قال : يا ثوبان اذهب بهذا الى بنى فلان اءهل بيت بالمدينة و اشتر لفاطمة قلادة من عصب و سوارين من عاج ، فان هؤ لاء اءهل بيتى و لا احب اءن ياءكلوا طيباتهم فى حياتهم الدنيا
بيان : القلب الضم : السوار، قال الجزرى ، فى حديث ثوبان اءن فاطمة حلت الحسن و الحسين بقلبين من فضة ، القلب : السوار.
و قال : و فيه اءنه قال لثوبان : اشتر لفاطمة قلادة من عصب و سوارين من عاج ، قال الخطابى فى العالم : ان تكن الثياب اليمانية فلا اءدرى ما هو و ما اءرى اءن القلادة تكون منها، و قال اءبوموسى : يحتمل عندى اءن الرواية انما هى العصب بفتح الصاد و هو اءطناب مفاصل الحيوان و هو شى ء مدور فيحتمل اءنهم ياءخذون عصب بعض الحيوانات الطاهرة فيقطعونه و يجعلونه شبه الخرز فاذا يبس يتخذون منه القلائد و اذا جاز و اءمكن اءن يتخذ من عظام السلحفاة و غيرها الاسورة جاز و اءمكن ان يتخذ من عصبب اءشباهها خرز ينظم القلائد.
قال : ثم ذكر لى بعض اءهل اليمن اءن العصب سن دابة بحرية تسمى : فرس فرعون يتخذ منها الخرز و غير الخرز من نصاب سكين و غيره ، و يكون اءبيض (79)
ترجمه : محقق اربلى (694 ه ) از مسند احمد بن حنبل ، به سندش از ثوبان نقل كرده است : هرگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله به مسافرت مى رفت آخرين كسى را كه از وداع مى كرد دخترش فاطمه عليهاالسلام بود و هرگاه بازمى گشت اولين كسى را كه ديدار مى كرد حضرت فاطمه بود.
يك بار كه رسول خدا از يكى از جنگها بازمى گشت ، هنگامى كه بر در خانه دخترش آمد حسن و حسين را ديد كه دستبندهاى نقره به دست دارند و لذا ن