الشريط: خوص مفتول يشرط به السرير و نحوه و قال الفيروزآبادى : الخيش : ثياب فى نسجها رقة و خيوطها غلاظ من مشاقة الكتان اءو من اءغلظ العصب ، قوله : من جز الغنم بالكسر اءى الصوف الذى جز من الغنم و المخضب كمنبر: المركن
قوله : فقر عين فاطمة ، ظاهره انه بصيغة الامر بناء على اءن مجرده يكون متعديا اءيضا، لكنه لم يرد فيما عندنا من كتب اللغة .
و قال الجوهرى : جمع الله شملهم ، اءى ماتشتت من اءمرهم ، و شتت الله شمله اءى ما اجتمع من اءمره ، و قال : الشدخ كسر الشى ء الاجوف ، و قال : الحيس هو تمر يخلط بسمن و اءقط، السحب الجر، و القعب قدح من خشب ، و قوله صلى الله عليه و آله : و بك حفيا، قال الجوهرى : تقول : حفيت به بالكسر اءى بالغت فى اكرامه و الطافه انتهى اءى مطيعا لك غاية الاطاعة اءو مشفقا على الخلق ناصحا لهم بسبب اطاعة اءمرك
ترجمه : در امالى شيخ طوسى به نقل از امام جعفر صادق عليه السلام آمده است :
آنگاه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فاطمه را به ازدواج على عليه السلام درآورد، نزد دخترش آمد و ديد كه حضرت فاطمه عليهاالسلام گريه مى كند، پس به او گفت : چرا گريه مى كنى ؟ به خداوند سوگند اگر در ميان اهل بيتم كسى بهتر از على بود همانا تو را به ازدواج او درمى آوردم ، فكر نكنى كه من تو را از پيش خود به ازدواج على عليه السلام درآوردم ، بلكه خدا تو را براى على تزويج نموده و تا زمانى كه آسمانها و زمين پابرجا باشند، خمس اموال مردم را مهريه تو قرار داده است .
على عليه السلام مى فرمايد: رسول خدا صلى الله عليه و آله خطاب به من فرمود: برخيز و زره خود را بفروش ! برخاستم و زره را فروختم و پول آن را گرفته نزد پيامبر آوردم و آنها را در مقابل او نهادم ؛ آن حضرت از من نپرسيد كه آن پولها چه مقدار است و من نيز چيزى در اين باره به آن حضرت نگفتم ، سپس بلال را صدا كرد و مشتى از آن پولها را به وى داد و گفت : اين پولها را بگير و با آنها براى فاطمه (عليهاالسلام ) عطر خريدارى كن ! و بعد از او ابوبكر را احضار نمود و دو مشت از آن پولها را به او داده و گفت : با اين پولها، براى فاطمه (عليهاالسلام ) لباس و اثاثيه منزل خريدارى كن . و آنگاه عمار ياسر و گروه آنها وارد بازار شدند و هر چيزى را كه لازم مى دانستند در نظر گرفتند ولى آنها را خريدارى نمى كردند تا اينكه ابوبكر بيايد، سپس آنها را به وى نشان مى دادند و اگر ابوبكر مى پسنديد آن را خريدارى مى نمودند.
برخى از آنچه ايشان خريدارى كردند عبارت است از:
1 يك پيراهن به قيمت هفت درهم
2 روبنده اى به قيمت چهار درهم ، شايد منظور از ((خمار)) روسرى ، مقنعه يا چادر باشد.
3 يك قطيفه مشكى خيبرى
4 تختى كه وسط آن را با ليف خرما بافته بودند.
5 دو عدد تشك با روكشى از كتان مصرى كه يكى از آنها با ليف خرما و ديگرى با پشم گوسفند پر شده بود.
6 چهار بالش يا متكا، يا پشتى با رويه اى از پوست حيوانان طائف كه درون آنها از علف اذخر (گياه خشك و سبزرنگى شبيه كاه و نرمتر از آن است كه داراى بوى خوش نيز مى باشد) پر شده بود.
7 پرده اى از جنس پشم
8 حصيرى بافت يمن
9 يك آسياى دستى
10 طشت مسى
11 مشك آبى از جنس پوست
12 ظرف مخصوص شير كه از جنس چوب مى تراشيدند.
13 ظرفى براى آبخورى
14 آفتابه اى قيراندود
15 سبويى سبزرنگ كه در آن روغن ، آرد يا چيزهاى ديگر نگهدارى مى كردند.
16 دو كوزه كوچك سفالى
هنگامى كه خريد آنها كامل شد، مقدارى از اثاثيه را ابوبكر و باقى را ساير اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله حمل كرده به خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله بردند.
هنگامى كه لوازم خريدارى شده به رسول خدا صلى الله عليه و آله نشان داده شد، پيامبر آنها را زير و رو كرده و گفت : خدا اينها را براى اهل بيت مبارك كند.
على عليه السلام مى گويد: من پس از اين كارها، به مدت يك ماه با رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز صبح مى خواندم و بدون اينكه درباره فاطمه عليهاالسلام چيزى به آن حضرت بگويم به منزل خود بازمى گشتم . روزى زنان پيامبر به من گفتند: آيا مى خواهى كه ما از رسول خدا صلى الله عليه و آله بخواهيم تا فاطمه را به خانه ات بياورد و شما زندگى مشتركتان را شروع كنيد؟ گفتم : بله . وقتى آنها نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتند ام ايمن (94) گفت : اى رسول خدا! اگر خديجه عليهاالسلام زنده بود چشمانش در اشتياق ديدار ازدواج حضرت فاطمه عليهاالسلام روشن مى شد، همانا على عليه السلام دوست دارد كه فاطمه را به خانه اش ببرد، پس چشم آنها را ديدار يكديگر روشن نما تا چشمهاى ما نيز روشن شود. رسول خدا فرمود: چرا على همسر خود را از من مطالبه نمى كند و شما را واسطه كرده است ، در حالى كه ما از خود او انتظار اين كار را داشتيم . على عليه السلام گفت : من گفتم : اى رسول خدا! من از شما خجالت كشيدم و حيا مانع از اين امر مى شد.
پس پيامبر در اين حال خطاب به همسران خود فرمود: كدام يك از شما حاضر هستيد؟ ام سلمه گفت : من ام سلمه  (95) و اين زينب  (96) و اين فلان كس و فلان كس . سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: يكى از حجره هاى خانه را براى دخترم فاطمه و پسرعمويم على آماده كنيد. ام سلمه گفت : اى رسول خدا! كدام حجره را؟ پيامبر فرمود: حجره خودت را،  (97) و سپس به زنان خويش دستور داد تا فاطمه عليهاالسلام را زينت كنند و لوازم عروسى او را فراهم نمايند.
ام سلمه گويد: به فاطمه گفتم : آيا عطرى براى خودت ذخيره نموده اى ؟ گفت : آرى . و يك شيشه عطر آورد و مقدارى از آن را در ميان دست من ريخت ، چنان بويى از آن برخاست كه تا آن زمان استشمام نكرده بودم ، به فاطمه گفتم : اين عطر را از كجا آورده اى ؟ گفت : هرگاه دحيه كلبى (98) به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله مى آمد، پيامبر به من مى فرمود: براى عمويت پشتى بگذار! من براى او پشتى مى گذاشتم و در اين حال متوجه مى شدم كه چيزى از ميان لباسهاى او فرو مى ريزد و او به من مى فرمود كه آنها را جمع كنم و اين عطرها همانهاست كه جمع مى كردم . پس على عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين باره سؤ ال كرد و آن حضرت فرمود: آن عبارت از عنبرى است كه از بالهاى جبرئيل فرو مى ريزد.
على عليه السلام گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله به من گفت : اى على ! غذاى فراوانى براى عروسى و خانواده ات تدارك كن . و سپس فرمود: گوشت و نان را من مى دهم ، خرما و روغن به عهده تو. من خرما و روغن فراهم كردم و نزد پيامبر بردم ، آن حضرت آستينهاى لباسش را بالا زد و خرما را تميز كرده و روغن ريخت و غذايى درست كرد كه آن را ((حيس )) مى گفتند، و گوسفند فربهى ذبح كرد، و نان فراوانى تدارك نمود، سپس به من گفت : هركس را كه دوست دارى دعوت كن .
پس وارد مسجد شدم و ديدم كه مسجد پر از صحابه پيامبر است ، حيا كردم كه در ميان آن جمع عده اى را دعوت كنم و عده اى را دعوت ننمايم ، پس بر يك بلندى قرار گرفتم و خطاب به همه گفتم : همه شما را به صرف وليمه عروسى فاطمه (عليهاالسلام ) دعوت مى كنم . آنان پذيرفتند و گروه گروه به طرف خانه پيامبر حركت كردند و من از كثرت جمعيت و قلت غذا خج