مد بن على- عليه السلام- سوال كردم و گفتم كه على بن ابى طالب- عليه السلام- هنگامى كه ولايت و خلافت مردم را عهده دار شد، نسبت به سهم ذوى القربى چگونه عمل فرمود؟ آيا به همان روش پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- رفتار كرد؟ و يا اينكه به روش خلفاى قبل از خود عمل نمود؟ اباجعفر در جواب فرمود: به همان روش ابوبكر و عمر عمل كرد!! عرض كردم چگونه به روش آنها عمل كرد؟ در حالى كه شما چيزهايى را مى گوييد كه مردم مى گويند؟ يعنى اينكه شما مى گوييد آنها (ابوبكر و عمر) حق ذوق القرى را آنچه كه در زمان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بود تغيير دادند، پس چگونه است كه على- عليه السلام- در زمان خلافت به روش آنها عمل كرده است؟! اباجعفر- عليه السلام- فرمود: در زمان على- عليه السلام- خاندان وى از راى و تصميم ايشان بيرون نبودند و مخالفت نمى كردند! و باز هم عرض كردم: چه چيزى مانع شد كه على در زمان خلافتش به روش آنها (ابوبكر و عمر) عمل كند؟! اباجعفر- عليه السلام- فرمود: قسم به خدا على- عليه السلام- زشت مى دانست كه كسى عليه او ادعا كند كه در خلاف به روش ابوبكر و عمر عمل مى كند.

البته خواننده ى عزيز توجه دارد كه اولا اين روايت صحت ندارد، براى اينكه آنچه كه در روايات صحيحه شيعه موجود است، اين است كه مى آمدند خدمت على- عليه السلام- كه با او بيعت كنند به شرط اينكه به سنت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و روش شيخين عمل كند، ولى على- عليه السلام- مى فرمود: به روش پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بلى، ولى روش شيخين نه. ثانيا اگر اين روايت ابن سلام صحت داشته باشد، يكى از موارديست كه على- عليه السلام- به صورت تقيه عمل فرموده، چنان چه در موارد ديگر هم مولى اين گونه عمل فرمودند، از جمله، پشت سر خلفا نماز مى خواند، و اسم فرزندانش را ابوبكر و عمر و عثمان مى گذاشت و لذا اگر اين روايت بر فرض اينكه صحيح باشد از باب تقيه بوده است.

باز هم حاكم حسكانى با پنج سند به نقل از مجاهد درباره ى قول خداوند تبارك و تعالى «و لذى القربى» مى گويد: «هم اقارب النبى الذين لم، لم يحل لهم الصدقه» [ شواهد التنزيل، ج 1، ص 288.] : آنان نزديكان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و آن كسانى هستند كه صدقه براى شان حلال نمى باشد.

طبرى در تفسير اين آيه شريفه به چند طريق از خصيف و مجاهد روايت كرده و بعد از آن مى گويد: «حدثنى محمد بن عماره حدثنا اسماعيل بن ابان، حدثنا الصباح بن يحيى المزنى، عن السدى عن ابن الديلمى (كذا) قال قال على بن الحسين رضى الله عنه، لرجل من اهل الشام اما قرات فى الانفال: «و اعلموا انا غنمتم من شيى ء فان لله خمسه و للرسول...» الايه؟ قال نعم (قال نحن هم) قال: فانكم لانتم؟ قال: نعم» [ جامع البيان، ج 10، ص 5، و نيز وى در صفحه ى 5 با جهار سند از عطا گفته است: «عن ابن عباس ان نجده كتب اليه يساله عن ذوى القربى فكتب اليه كتابا: نزعم انا نحن هم فابى ذلك علينا قومنا.» ابن عباس گفت است: نجده نامه به وى نوشته از ذوى القربى سؤال كرده، مى گويد: نامه به او نوشتم كه ذوى القربى ما هستيم ولى قوم ما از اينكه ما ذوى القرباى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- بوديم امتناع كردند و حق ما را به ما ندادند.] با پنج سند از ابن ديلمى و او هم به نقل از امام سجاد- عليه السلام- كه در جواب اهانت مرد شامى فرمود: آيا آيه «و اعلموا انما» در سوره مباركه انفال را نخوانده اى؟ مرد شامى در جواب عرض كرد: بلى خوانده ام، امام فرمود: ما همان ذوى القربى اى كه خداوند فرموده است هستيم، مرد شامى گفت: شما همان ذوى القربى كه در قرآن آمده هستيد؟ امام سجاد فرمود: بلى ما همان هستيم.

احمد بن حنبل در مسند خود در باب مسند على- عليه السلام- در رقم 646 مى گويد: «حدثنا محمد بن عبيد، حدثنا هاشم بن البريد عن حسين بن ميمون عن عبدالله بن عبدالله قاضى الرى عن عبدالرحمان بن ابى ليلى قال: سمعت اميرالمؤمنين عليا رضى الله عنه يقول: اجتمعت انا و فاطمه والعباس و زيد بن حارثه عند رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- فقال العباس: يا رسول الله كبرت سنى و دق عظمى و كثرت مونتى فان رايت يا رسول الله ان تامرلى بكذا و كذا و سقا من الطعام فافعل، فاجابه النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- فقالت فاطمه: يا رسول الله ان رايت ان تامرلى كما امرت لعمك فافعل فقال رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم-: نعم، ثم قال زيد بن حارثه: يا رسول الله كنت اعطينى ارضا كانت معيشتى منها، ثم قبضتها فان رايت ان تردها على فافعل. فقال: نعم فقالت: انا ان رايت ان تولينى هذا الحق جعله الله لنا فى كتابه من هذا الخمس فاقسمه فى حياتك كيلا يناز عينه احد بعدك فقال النبى- صلى الله عليه (و آله) و سلم- فافعل، فولانيه رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- فقسمته فى حياته، ثم ولانيه ابوبكر فقسمته فى حياته، ثم ولانيه عمر فقسمته حتى كان آخر سنه من سنى عمر اتاه مال كثير 55 / ب / 1 فعزل حقنا ثم ارسل الى فقال: هذا حقكم فخذه، فقلت: بنا عنه غنى العام، و بالمسلمين حاجه فرده تلك السنه فلم يدعنى اليه احد بعده حتى قمت مقامى هذا، فلقينى العباس فقال: يا على لقد نزعت اليوم منا شيئا لا يرد الينا ابدا». [ مسند احمد بن حنبل، مسند على- عليه السلام-، ج 1، ص 84، و ج 2، ص 59، و ج 14، ص 471، والسنن الكبرى، ج 10، ص 16، حديث 13239 كتاب قسم الفيى ء، و سنن، ج 3، ص 147، حديث 2984 كتاب الخراج والاماره والفيى ء.] ابى ليلى گفت: شنيدم كه اميرالمؤمنين على- عليه السلام- گفت: من و فاطمه- سلام الله عليها- و عباس، زيد بن حارثه نزد رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- جمع شديم، بعد عباس عرض كرد! اى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- من پير شدم و استخوانهايم سست شده و مخارجم زياد است، اگر مصلحت مى دانيد امر فرماييد تا به من مقدارى مال و طعام دهند تا با آن كارى انجام دهم، پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اجابت فرمود و خواسته ى او را انجام داد، و بعد فاطمه- سلام الله عليها- عرض كرد: اى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- اگر مصلحت مى بينيد امر كنيد تا براى من هم همان طورى كه براى عموى خود امر فرموديد دستور دهيد مالى به من دهند تا با آن كارى انجام دهم، پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: بلى و او را اجابت كرد، سپس زيد حارثه عرض كرد: يا رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- چه خوب بود زمينى را به من بخشيديد تا با آن معيشت و زندگى ام را مى گذراندم و بعد آن را از من مى گرفتيد، اگر صلاح مى دانيد آن را به من رد مى كرديد تا با آن كارى كنم، پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- خواسته ى او را اجابت كرد، بعد من عرض كردم: اگر صلاح مى دانيد اين خمس را كه خدا در قرآنش حقى براى ما قرار داده است مرا متولى آن قرار دهيد كه در حيات شما آن را تقسيم كنم تا بعد از شما هيچ كس درباره ى آن منازعه و دعوايى نكند، پس اين كار را انجام دهيد، على- عليه السلام- گفت: پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اين كار را كرد. على- عليه السلام- فرمود: خمس مرا در زمان حيات رسول 