رتم كه همان اهل بيت من مى باشند.

«عن سلمان انه قال: قلت يا رسول الله ان الله لم يبعث نبيا الا بين له من يلى بعده فهل بين لك؟ قال: نعم على بن ابى طالب»: عقيلى با چهار سند از سلمان فارسى نقل كرده است: عرض كرم يا رسول الله همانا خدا هيچ پيامبر يا نفرستاده مگر اين كسى را بعد از او جانشين معين نموده است، آيا خداوند جانشين و خليفه ى تو را هم معين فرموده است؟ پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: بلى جانشين مرا على بن ابى طالب قرار داده است.

«من طريق جرير بن عبدالحميد عن اشياخ من قومه عن سلمان: «قلت يا رسول الله من وصيك؟ قال وصيى و موضع سرى و خليفتى على اهلى و خير من اخلفه بعدى على بن ابى طالب» و باز از طريق جرير بن عبدالحميد و اشياخ از اقوام او، از سلمان روايت كرده است: غرض كردم يا رسول الله وصى و جانشين شما كيست؟ فرمود: وصى و صاحب اسرار من و خليفه ى من بر اهل من و بهترين كسى را كه بعد از خودم جانشين و خليفه قرار دادم، على بن ابى طالب- عليه السلام- مى باشد.

«و من طرق ابى ربيعه الايادى، عن ابن بريده، عن ابيه رفعه: لكل نبى وصيى و ان عليا وصيى و ولدى»: باز هم عقيلى از طريق ديگر نقل كرده است كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: براى هر پيامبرى وصى و جانشين است و همانا على وصى و جانشين من مى باشد.

«و من طريق عبدالله بن السائب عن ابى ذر رفعه «انا خاتم النبيين و على خاتم الاوصياء» [ فتح البارى فى شرح البخارى، ج 8، ص 150، حديث 4463، باب آخر ما تكلم به النبى (84).] : و نيز از طريق عبدالله بن سائب از اباذر نقل كرده كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: من خاتم پيامبران هستم و على خاتم اوصيا مى باشد.

6- يكى ديگر از نتايج منع كاغذ و دوات اين است كه عمر روز پنجشنبه در بيمارى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نسبت هذيان به او داد، و در روز دوشنبه (روز وفات) رحلت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را انكار كرد و گفت: هركسى بگويد پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فوت كرده او را مى كشم. گويا كه سخن خداى سبحان را فراموش كرده: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل...» [ سوره آل عمران، آيه 144.] : نيست محمد- صلى الله عليه و آله و سلم- مگر فرستاده ى خدا و رسولانى قبل او هم بودند يا مردند... و «كل شيى ء هالك الا وجهه» [ سوره قصص آيه 88.] : همه ى موجودات هلاك مى شوند مگر ذات يگانه، و «كل من عليها فان»: [ سوره ى الرحمن، آيه 26.] : همه فانى و هلاك مى شوند و «انك ميت» [ سوره زمر، آيه 30.] همانا تو هم از دنيا خواهى رفت و فرمايش پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را نيز فراموش كرده كه روز غدير خم فرمود: «انى ادعى فاجيب»: همانا من دعوت شوم و اجابت مى كنم و «انى تارك فيكم...»: همانا من شما را ترك مى كنم، و «انى رجل سيو شك ان ادعى فاجيب»: همانا من مردى هستم زود است كه دعوت شوم و اجابت مى كنم، و «ايها الناس يوشك ان اقبض سريعا»: اى مردم نزديك است كه من سريع دعوت پروردگارم را لبيك بگويم.

با توجه به اين آيات و فرمايشات پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- باز هم رحلت وى را انكار كردند. كسى اشكال نكند كه اگر دستور كتابت يك امر واجب بوده، پس بر على- عليه السلام- و عباس نيز واجب بود كه قلم و دوات را فرداى آن روز يا روز بعد براى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- تهيه كنند، تا اين كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- آخرين دستورات را بنويسد. پس همان اشكال و اعتراض كه بر عمر و اتباع آن وارد است، بر على- عليه السلام- و عباس هم وارد مى شود، منتهى عمر مانع از آوردن قلم و كاغذ شد و على- عليه السلام- و عباس عمل او را با اقدام نكردن در تهيه ى آنها امضا كردند. 
در جواب اين اشكال گفته مى شود: اولا، آنچه كه از تاريخ و اقوال سيره نويسان رسيده و ثابت و قطعى شده است، اينست كه عمر و پيروان او از آوردن قلم و كاغذ منع نمودند و بگو مگو و نزاع كردند و اين يك مسئله ى قطعى است كه شك و ترديدى در آن نيست. ولى بودن على- عليه السلام- و عباس در آن جلسه و اجتماع ثابت نشده است و حتى يك نفر از اهل بيت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- هم هنگامى كه وى كاغذ و دوات خواست نبوده است. ثانيا، اگر بر فرض كه على- عليه السلام- و عباس بودند و فرداى آن روز كاغذ و دوات هم تهيه مى كردند، فايده نداشت. زيرا آن كسى كه گفت: پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- هذيان مى گويد، و حتى نسبت به درخواست پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اعتراض كرد، امكان نداشت اقدام على- عليه السلام- و عباس را هم قبول كند، و لذا فايده نداشت. ثالثا، چنانچه عسقلانى در فتح البارى، [ فتح البارى، ج 8، ص 150.] و متقى هندى در كنزالعمال، [ كنزالعمال، ج 3، ص 138 و ج 4، ص 52 و تجديد احاديث البخارى، ج 1، ص 30.] و ابن حجر در صواعق المحرقه [ صواعق المحرقه، صفحات 26 و 75 و 90 و فتح البارى، ج 4، ص 100 و شرح مسلم، ج 1، ص 106 و مشكاه المصابيح، ج 2، ص 540 و صحيح بخارى، ج 3، ص 126 و ج 5، ص 384 و ج 6، ص 701.] نوشتند: كتابت در حق على- عليه السلام- و تعيين خلافت وى بوده است و اگر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- موفق به كتابت مى شد، اين خود يك حجت عليه عمر و اتباع او بود و لذا نگذاشتند كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- چيزى بنويسد.

باز هم اگر كسى اشكال كند كه منظور از كتابت، خلافت على نبوده است، بلكه روايتى بوده كه مسلم از عايشه نقل كرده است، كه: پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در بيمارى خود به من فرمود: پدرت ابوبكر و برادرت را بگو پهلوى من بيايند تا چيزى براى آنها بنويسم، و مى ترسم كه بعد از من كسى ديگر آرزوى خلافت جانشينى مرا كند... [ صحيح ترمذى، ج 2، ص 172 والبدايه والنهايه، ج 6، ص 190 و سيره النبويه، ج 4، ص 250.] و اين حديث بر خلاف نظر شيعه است كه مى گويد قرار بود در نامه ى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- خلافت على- عليه السلام- تصريح شود و پيامبر مى خواست درباره ى خلافت وى چيزى بنويسد.

اين استدلال و اشكال را نيز به چند دليل مى شود رد كرد و قابل قبول نيست.

يك دليل اين كه: آنچه را كه عايشه خانم روايت كرده قابل قبول نمى باشد. براى اين كه او دختر ابوبكر است و در نزد خود آنها ثابت شده بود كه شهادت و گواهى پسر و دختر براى پدر و مادر قابل پذيرش نيست. كما اينكه خود ابوبكر شهادت و گواهى امام حسن و امام حسين- عليه السلام- را در موقعى كه فاطمه- سلام الله عليها- ادعاى بخششى بودن فدك را نموده بود، رد كرد و شهادت آن دو مورد قبول واقع نشد، علاوه بر اين مطلب آنچه كه عايشه گفته است با احاديث متواتره، و مشهوره از جمله حديث ثقلين و حديث منزلت و احاديث ديگر به همين معنى، تعارض دارد. اگر اين حديث را كنار آن احاديثى كه لاتعد و لاتحصى مى باشد، بگذاريم معلوم و واضح است كه حديث عايشه مردود است و قابل قبول نمى باشد.

دليل ديگر اين كه: اگر حديث عايشه درست و قابل پذيرش مى بود و اينكه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نامه اى براى ابوبكر نوشته است، پس بايد خلافت و بيعت او را هيچ كدام از مؤمنين و كسانى كه بودن