اءنا منها، اللهم كما اءذهبت عنى الجرس و طهرتنى فطهرها.
ثم دعا بمخضب آخر ثم دعا عليا عليه السلام فصنع به كما صنع بها، ثم دعا له كما دعا له ، ثم قال : قوما الى بيتكما، جمع الله بينكما، و بارك فى نسلكما و اءصلح بالكما! ثم قام فاءغلق عليه بابه . قال ابن عباس : فاخبرتنى اءسماء بنت عميس اءنها رمقت رسول الله صلى الله عليه و آله ، فلم يزل يدعو لهما خاصة (و) لا يشركهما فى دعائه اءحدا حتى توارى فى حجرته
بيان : قوله عليه السلام : ما اءنا بواحد الرجلين ، اءى لست ممن يشار اليه و يعرف من بين الناس حتى يقال : انه اءحد الرجلين المعروفين ، و يحتمل اءن يكون قوله : ما اءنا بصاحب دنيا تفصيلا للرجلين فذكر اءحدهما و اءحال الاخر على الظهور اءى لست بمعروف بين الناس ، اءو لم يمهله المخاطب لذكر الاخر.
و قال الجزرى : فى حديث تزويج فاطمة عليهاالسلام اءنه صنع طعاما و قال لبلال : اءدخل الناس على زفة زفة ، اءى طائفة بعد طائفة ، و زمرة بعد زمرة ، سميت بذلك لزفيفها فى مشيها و اقبالها بسرعة قوله : لا تغادر زفة اءى لا تترك جماعة مائلا الى غيرهم . و تفسيره لا يخلو من بعد.
و قال فى النهاية : فى حديث زواج فاطمة عليهاالسلام : فلما راءت عليا جالسا الى جنب النبى صلى الله عليه و آله حصرت و بكت ، اءى استحيت و انقطعت ، كاءن الامر ضاق بها كما يضيق الحبس على المحبوس .
و قال : قال النبى صلى الله عليه و آله لفاطمة : ما يبكيك فما اءلوتك و نفسى و قد اءصبت لك خير اءهلى ، اءى ما قصرت فى اءمرك و اءمرى حيث اخترت لك عليا زوجا
قوله : فلان منها، من للتبعيض اءى لان شى ء منها، والمعنى حصول بعض اللين و الانقياد منها
قوله : ثم رش جلده و جلدها؛ لعله صلى الله عليه و آله رش اءولا عليهما ثم خص عليا عليه السلام بالرش ، و الاظهر ثم رش جلدهاكما سياءتى
ترجمه : و نيز در كشف الغمة از كتاب مناقب خوارزمى ، از عبدالله بن مسعود روايت كرده كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله به فاطمه عليهاالسلام فرمود: شوهر تو در دنيا سرور و در آخرت از صالحان خواهد بود. وقتى خدا تصميم گرفت كه تو را براى على تزويج كنم ، و به جبرئيل دستور داد تا در آسمان چهارم در ميان صفوف ملائكه بايستد و براى آنان خطبه بخواند و تو را براى على عقد نمايد.
آنگاه به درختان بهشت فرمود: تا زيور و حله هاى خود را بر سر ملائكه نثار نمايند، هر كسى بيشتر از آنها برگرفته باشد، تا روز قيامت به آن فخر و مباهات مى نمايد.
نيز از ابن عباس نقل مى كند كه گفت : درباره خواستگارى حضرت فاطمه به رسول خدا پيشنهاد مى شد، احدى راجع به ازدواج فاطمه با رسول خدا مذاكره نمى كرد مگر اينكه از او اعراض مى كرد تا اينكه مردم از ازدواج فاطمه زهرا ماءيوس شدند.
روزى سعد بن معاذ با حضرت على ملاقات نمود و به وى گفت : به خداوند سوگند من جز اين نمى بينم كه رسول خدا فاطمه را براى تو نگاه داشته باشد.
على عليه السلام فرمود: چگونه يك چنين پيش بينى را مى كنى ؟ به خداوند سوگند من بيشتر از يك مرد نيستم ، من ثروت دنيوى ندارم كه كسى به آن طمع كند، رسول خدا مى داند كه من طلا و نقره اى ندارم .
سعد گفت : من از تو تقاضا مى نمايم اين خواسته مرا انجام دهى ، زيرا من خوشحال مى شوم .
على فرمود: من به پيامبر خدا چه بگويم ؟ گفت : به رسول خدا بگو: من آمده ام فاطمه را از خدا و رسول او خواستگارى نمايم ، وقتى على عليه السلام به حضور پيغمبر خدا مشرف شد، رسول خدا به وى فرمود: يا على گويا حاجتى داشته باشى ؟
گفت : آرى ، من آمده ام كه فاطمه را از خدا و رسول او خواستگارى كنم .
پيامبر خدا فرمود: مرحبا خوش آمدى .
حضرت على نزد سعد بازگشت و فرمود: رسول خدا فرموده : فاطمه را به عقد تو خواهم درآورد.
سعد گفت : به حق آن خدايى كه او را به پيغمبرى مبعوث نموده آن حضرت خلف وعده نمى كند و دروغ نزد او نيست ، من از تو خواهش مى كنم كه فردا به حضور آن حضرت بروى و بگويى : اى رسول خدا! اين موضوع را براى من معلوم كن .
على عليه السلام فرمود: اين مرتبه از مرتبه اول براى من مشكل تر است ، آيا نه چنين است كه من حاجت خود را به آن بزرگوار گفته ام .
سعد گفت : اينكه مى گويم قبول كن ! حضرت على براى دومين بار نزد پيامبر خدا آمد گفت : يا رسول الله ! وقت ازدواج مرا تعيين كن ! فرمود: امشب است .
پس از اين جريان پيغمبر خدا بلال را خواست و به او فرمود: من دخترم فاطمه را براى پسرعمويم تزويج نمودم . من دوست دارم كه امتم در موقع عروسى غذا بدهند، برو يك گوسفند و چهار ظرف غذا و يك كاسه يا سينى بزرگ نزد من بياور تا شايد مهاجرين و انصار را دعوت كنم و غذا بدهم ، هرگاه اينها را آماده نمودى مرا آگاه كن .
بلال رفت و پس از اينكه ماءموريت خود را انجام داد كاسه را در مقابل رسول خدا نهاد.
پيامبر پس از اينكه دست مبارك خود را روى غذاى آن كاسه نهاد و به بلال فرمود: مردم را دسته دسته دعوت كن ، مشروط بر اينكه دو مرتبه نيايند.
مردم پيوسته دسته دسته مى آمدند و غذا مى خوردند تا اينكه عموم آنان از غذاخوردن فراغت حاصل نمودند.
سپس پيغمبر اكرم متوجه مابقى غذا شد و آب دهان مبارك خود را به آن زد و به بلال فرمود: اين غذا را براى زنان من ببر و بگو: خودشان بخورند و به اطرافيان خود هم بدهند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از اين جريان برخاست و نزد زنان آمد و فرمود:
من دخترم را براى پسرعمويم تزويج نمودم ، در صورتى كه شما مقام و منزلت فاطمه را نزد من مى دانيد، شما هم به فكر دختر خود باشيد - يعنى به او رسيدگى كنيد.
زنان برخاستند و حضرت فاطمه را با آن عطرهايى كه داشتند، معطر و خوشبو نمودند و زر و زيور به وى دادند، فرش و متكاى ليف و كساء خيبرى در ميان خانه اش انداختند و خضاب برايش آوردند و ام ايمن را محافظ او قرار دادند.
سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله داخل شد، وقتى زنان آن حضرت را ديدند از جاى برخاستند ولى بين رسول خدا و زنان يك پرده آويخته بودند.
اسماء بنت عميس به جاى خود ماند، پيامبر به او فرمود: تو كيستى ؟ گفت : من كسى هستم كه دختر تو را مواظبت مى نمايم ، زيرا هر دخترى بايد در شب عروسى زنى را داشته باشد كه مواظب او باشد، تا اگر احتياجى رخ دهد يا منظورى داشته باشد وى انجام دهد.
پيامبر خدا فرمود: من از خدا مى خواهم كه تو را از چهار طرف از شر شيطان رجيم حفظ فرمايد...
سپس پيغمبر خدا به فاطمه فرمود: به خداوند سوگند كه من درباره تو و خودم كوتاهى ننمودم ، من بهترين اهل خود را براى تو انتخاب نمودم ، سوگند به حق آن خدايى كه جان من در دست اوست من تو را براى شخصى تزويج نمودم كه در دنيا بزرگ و در آخرت از نيكوكاران به شمار مى رود.
سپس حضرت رسول به اسماء فرمود: طشت بياور، اسماء طشت را پر از آب نمود و آورد، رسول خدا پس از اينكه آب دهان مبارك خود را در آن ريخت پاها و صورت حضرت على را با آن شستشو داد.
آنگاه فاطمه اطهر را صدا زد و يك مشت از آن آب را بر سر آن بانو ريخت و يك مشت هم در جلو او پاشيد و سپس از آب آن به بدن على و زهرا پاشيد.
رسول خدا پس از اين جريان نزديك فاطمه آمد و فرم