ه بودم . او به من درود و سلام فرستاد و گفت : رحمت و بركات خداوند بر تو باد! سپس گفت : مژده باد تو را به يگانگى و پاكيزگى نسل . گفتم : اين چه بشارتى است ؟ گفت : نام من سيطائيل است ، من موكل يكى از قائمه هاى عرش مى باشم ، از خداوند خواهش كردم به من اجازه دهد كه به تو مژده دهم ، اين جبرئيل است كه به دنبال من مى آيد و مى خواهد تو را از كرامت پروردگار آگاه نمايد. سخن وى تمام نشده بود كه جبرئيل نازل شده گفت : سلام بر تو و رحمت و بركات خداوند نثارت باد! سپس حريرى سفيد از حرير بهشتى كه دو سطر از نور بر آن نوشته شده بود، در ميان دست من نهاد. گفتم : اى حبيب من ! اين حرير و اين خط چيست ؟ گفت : اى محمد! خداى عليم توجهى به زمين كرد و تو را از ميان خلق خود برگزيد و به پيامبرى مبعوث نمود. بار ديگر توجهى به زمين كرد و وزير، همصحبت و دامادى براى تو انتخاب نمود و دخترت فاطمه را براى او تزويج كرد.
گفتم : اين مرد كيست ؟ گفت : اى محمد وى كه در دنيا برادر و پسرعموى توست ، على بن ابى طالب مى باشد. خداى توانا به بهشت دستور داد تا خود را زينت نمايد. به درخت طوبى امر كرد تا زر و زيور خود را آماده كند. حورالعين خويشتن را زينت كنند. به ملائكه دستور داد كه در آسمان چهارم نزد بيت المعمور اجتماع نمايند. ملائكه مافوق بيت العمور به جانب آن نزول و ملائكه پايين بيت المعمور به طرف آن صعود نمودند.
خداى رحمان و رحيم به رضوان امر نموده كه منبر كرامت را بر در بيت المعمور نصب نمايد، اين همان منبرى است از نور كه حضرت آدم بر فراز آن رفت و نامهاى موجودات را بر ملائكه عرضه نمود.
خدا به يكى از ملائكه حجب خويش كه او را راحيل مى گويند، وحى كرد تا بر فراز آن منبر رود و حمد و ثناى خداوند را آنطور كه بايد و شايد به جاى آورد. در ميان ملائكه از لحاظ نيكويى بيان و شيرين زبانى بهتر از راحيل وجود ندارد.
راحيل بر فراز منبر رفت و به شايستگى حمد و ثناى خدا را به جاى آورد و بدين جهت اهل آسمانها غرق سرور شدند.
جبرئيل گفت : خداى سبحان به من دستور داده كه عقد نكاح را جارى كنم ، زيرا خداوند كنيز خودش فاطمه اطهر دختر حبيب خودش محمد را براى بنده اش على بن ابى طالب تزويج كرده . من عقد نكاح را جارى كردم و جميع ملائكه را بر آن شاهد گرفتم ، شهادت آنان بر اين پارچه حرير نوشته شده . خداى من دستور داد كه اين حرير را به تو عرضه نمايم و آن را به وسيله عطر و مشك مهر نمايم و به رضوان تحويل دهم .
خداى جهان پس از اينكه ملائكه را بر اين ازدواج شاهد گرفت و به درخت طوبى امر فرمود تا زر و زيور و حله ها را نثار كند. ملائكه و حورالعين آنها را برگرفتند و تا قيامت به آنها مباهات مى نمايند.
اى محمد! خداى تعالى به من فرموده به تو بگويم كه فاطمه را براى على بن ابى طالب تزويج نمايى و ايشان را به دو پسرى بشارت دهى كه در دنيا و آخرت باذكاوت ، نجيب ، طاهر، طيب ، خيرخواه و بافضيلت خواهند بود.
آنگاه پيامبر خدا به على بن ابى طالب فرمود:
به خداوند سوگند هنوز آن ملك از من بالا نرفته بود كه دق الباب نمودى . من امر پروردگارم را درباره تو اجرا خواهم كرد.
ابوالحسن ! تو قبل از من برو تا به مسجد بيايم و فاطمه را در حضور مردم براى تو تزويج كنم و به قدرى از فضايل تو بگويم كه چشم تو و دوستانت در دنيا و آخرت روشن شود.
على عليه السلام مى فرمايد: من از حضور آن حضرت باسرعت خارج شدم و از كثرت خوشحالى سر از پاى نمى شناختم . عمر و ابوبكر به استقبال من آمدند و گفتند: چه خبر؟! گفتم : حضرت رسول دخترش فاطمه را برايم تزويج نمود و فرمود: خدا در آسمان فاطمه را براى تو تزويج كرده است . اين پيغمبر است كه مى آيد تا موضوع را در حضور مردم بگويد.
آنان خوشحال شدند و با من به سوى مسجد بازگشتند. هنوز ما به وسط مسجد نرسيده بوديم كه پيامبر خدا در حالى كه از كثرت خوشحالى نور از صورت مباركش مى باريد، به ما ملحق شد.
آنگاه بلال را خواست ، بلال گفت : لبيك يا رسول الله ! فرمود: مهاجرين و انصار را نزد من بياور! هنگامى كه آنان حضور يافتند آن حضرت پا به پله منبر نهاد و پس از حمد و ثناى خداى جهانيان فرمود:
اى مردم ! جبرئيل نزد من آمد و گفت : خداى سبحان ملائكه را از بيت المعمور جمع كرده و آنان را شاهد گرفته كه فاطمه زهرا دختر محمد را براى على بن ابى طالب تزويج نموده و مرا هم ماءمور كرده كه اين امر را در زمين انجام دهم و شما را بر آن شاهد بگيرم .
سپس آن حضرت صلى الله عليه و آله نشست و به حضرت على عليه السلام فرمود: برخيز و خطبه اى براى خويشتن بخوان . على عليه السلام برخاست و پس از حمد و ثناى خداوند اين خطبه را خواند:
بدانيد كه پيغمبر معظم اسلام دخترش فاطمه را به عقد من درآورده و زره مرا مهريه وى قرار داده و من به اين ازدواج راضى مى باشم .
مسلمانان به رسول خدا گفتند: اى رسول خدا! دخترت فاطمه را براى على تزويج نمودى ؟ فرمود: آرى .
گفتند: خداوند اين ازدواج را مبارك و يگانگى بين ايشان را حفظ نمايد!
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله متوجه زنان خويش گرديد و به ايشان دستور داد تا مراسم عروسى را شروع نمايند.
حضرت على مى فرمايد: رسول خدا بازگشت و به من فرمود: هم اكنون برو و زره خود را بفروش و پول آن را نزد من بياور تا وسيله عروسى شما را مهيا نمايم . من رفتم و زره خود را به چهارصد درهم هجريه به عثمان بن عفان فروختم ، هنگامى كه من پول ها را گرفتم و زره را تحويل دادم ، عثمان گفت : اى ابوالحسن ! من از نيت تو نسبت به اين زره سزاوارتر نيستم ، ولى تو نسبت به اين پولها از من سزاوارترى . گفتم : آرى . گفت : پس من اين زره را به تو هديه مى كنم . من زره را با پولها از او گرفتم و به حضور پيغمبر خدا مشرف شدم و جريان عثمان را برايش شرح دادم .
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله يك مشت از آن پولها را برگرفت و ابوبكر را احضار كرده آن پولها را به وى داد و فرمود: اين پولها را ببر و براى دخترم فاطمه لوازم منزل خريدارى نما. آنگاه سلمان و بلال را با وى فرستاد تا آنچه را كه مى خرد ايشان بياورند.
ابوبكر مى گويد: آن پولهايى كه رسول خدا به من داد مبلغ شصت و سه درهم بودند.
من به بازار رفتم و يك نوع تشك با روكش كتان مصرى كه با پشم پر شده بود، سفره اى چرمى و يك پشتى كه از ليف خرما پر شده بود، و عبايى خيبرى ، يك مشك آب ، چند كوزه ، ظرف آب سفالى بزرگ ، يك آفتابه و چادرى پشمى خريدم . آنگاه آنها را آورديم و به حضور پيغمبر اكرم تقديم كرديم .
وقتى چشم رسول خدا به آنها افتاد، اشكهايش جارى شد پس از آن سر مبارك خود را به طرف آسمان بلند كرد و فرمود:
بارخدايا! به خاندانى كه ظرفهاى ايشان سفالى است ، خير و بركت عطا كن ! حضرت امير مى فرمايد: پيامبر خدا باقيمانده پول زره را به ام سلمه داد و فرمود: اين پول نزد تو باشد.
مدت يك ماه بود كه من راجع به فاطمه با رسول اكرم گفتگو نمى كردم . زيرا از ايشان خجالت مى كشيدم . ولى آن بزرگوار هرگاه من به حضورش مشرف مى شدم مى فرمود:
زوجه تو بسيار نيكوست ! اى ابوالحسن ! مژده باد تو را، زيرا من سرور ز