دارم و آن آيه كه تو خواندى من هم خوانده ام ولى من از آيه به دست نياوردم كه بايد تمام سهم ذوى القربى را در خمس به شما تسلم كنم، فاطمه- سلام الله عليها- فرمود: پس ذوى القربى به تو و خويشاونت تعلق دارد؟ ابوبكر گفت: خير، بلكه مقدارى از اين سهم را در مورد شما و بقيه را در مصالح عمومى مصرف مى كنم، فاطمه- سلام الله عليها- فرمود: اين عمل تو بر خلاف حكم خداست، ابوبكر گفت: خير اين حكم خداست اگر تو مدركى از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- دارى كه بايد تمام اين سهم ذوى القربى به شما تسليم شود، من نظر تو را تصديق مى كنم و تمام سهم را به شما تسليم مى نمايم، فاطمه- سلام الله عليها- فرمود: كدام مدرك و حجت بالاتر از اينكه وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: مژده دهيد آل محمد را كه ثروتى به شما رسيد.

ابوبكر سخن اولش را تكرار كرد و گفت: من از اين آيه به دست نياوردم كه بايد تمام سهم ذوى القربى را به خود آنها تسليم كنم، ولى از جهت نيازهاى زندگى از درآمد اين سهم طورى شما را تأمين مى كنم كه بى نياز شويد، و مقدارى هم از آن زياد بيايد، اگر قبول ندارى الان به عمر بن خطاب و ابوعبيده مراجعه كن، اگر آنها گفتار تو را تصديق كردند من هم مى پذيرم و تمام سهم ذوى القربى را به شما تسلم مى كنم، فاطمه- سلام الله عليها- نزد عمر آمد و تمام مطالب و سخنى را كه به ابوبكر گفته بود، به وى فرمود، و او هم عين جواب ابوبكر را به فاطمه- سلام الله عليها- گفت، فاطمه- سلام الله عليها- از اين پيش آمد سخت در شگفت شد و متوجه گرديد كه آنها با هم قرار داشتند كه چه جوابى به فاطمه- سلام الله عليها- بگويند، براى اينكه مى دانستند كه فاطمه- سلام الله عليها- حتما به سراغ آنها خواهد آمد و تسليم آنها نخواهد شد.

اين حديث داراى نكات و مطالبى مى باشد: مطلب اول اينكه ابوبكر حق فاطمه- سلام الله عليها- و بنى هاشم، و بستگان و نزديكان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را از سهم ذوى القربى در خمس توقيف نمود و هيچ دليل و حجتى نداشت و اين عمل را صرف نظر شخصى خود انجام داده است، و فقط دليلش اين بود كه من از آيه به دست نياوردم كه آن را تسليم تان كنم!! در حالى كه اين جواب ابوبكر درست نيست، براى اينكه خود آيه صراحت دارد كه سهم ذوى القربى از خمس ملك فاطمه- سلام الله عليها- و بنى هاشم است و هيچ جاى آيه دلالت ندارد كه سهم ذوى القربى بايد بهره ى مسلمانان باشد، و آيات ديگرى كه اين گونه موضوعات را بيان مى كند از جمله آيه ى صدقات همين مطلب از آن استفاده مى شود كه مى فرمايد: «انما الصدقات للقراء والمساكين والعاملين عليها والمولفه قلوبهم و فى الرقاب و الغارمين و فى سبيل الله و ابن السبيل فريضه من الله و الله عليم حكيم» [ سوره ى توبه، آيه 60.] : مصرف صدقات منحصرا مختص به اين هشت طايفه است:

فقيران، و عاجزان، و متصديان اداره صدقات، و تاليف قلوب (يعنى براى متمايل كردن بيگانگان به دين اسلام) و آزادى بندگان، قرضداران، در راه خدا يعنى تبليغ و ترويج و رواج دين خدا و به راه ماندگان، اين مصارف هشتگانه فرض و حكم خداست و خدا بر تمام حكم و مصالح امور آگاه است. و اين آيه دلالت دارد كه صدقات مال افراد مذكور مى باشد، و عموم دانشمندان اسلام و مفسرين فريقين اتفاق دارند بر اينكه اجتهاد در مقابل نص باطل است، و فاطمه- سلام الله عليها- در مقام رد ابوبكر فرمود: «ليس هذا حكم الله»: اين سخن تو حكم خدا نيست، نيز پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: مژده دهيد آل محمد را كه ثروتى به شما رسيد، در اين جا پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- مى دانست كه با نزول اين آيه ى شريفه بستگانش سهمى از خمس را مالك شدند و ديگر به مردم محتاج نيستند.

مطلب دوم اينكه در آخر اين حديث ابن ابى الحديد از قول مالك بن انس مى گويد: فاطمه- سلام الله عليها- پنداشت كه ابوبكر و عمر در ضايع كردن اين حق با هم تبانى كرده اند و اين جمله دلالت دارد كه خود مالك بن انس هم معتقد بوده كه ابوبكر و عمر از نظر فاطمه- سلام الله عليها- متهم بودند و گواه اين مطلب سخن خود عمر در روايت مالك بن انس است كه ابن حجر مكى در الصواعق المحرقه مى گويد: «و قال: تذكران ان ابوبكر كان فيه كما تقولان، والله يعلم انه لصادق بار راشيد تابع للحق، ثم توفى الله ابوبكر، فقلت انا ولى رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- و ابوبكر... اعمل فيه بما عمل رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- و ابوبكر، و الله يعلم انى فيه لصادق و تابع للحق» [ الصواعق، ص 59، و صحيح بخارى، ج ص، و صحيح مسلم، ج 12، ص 57 باب، حكم الفيى ء و جامع الاصول ج ص و شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 229.] : عمر به على- عليه السلام- و عباس خطاب كرده و گفت: شما گمان مى كنيد كه ابوبكر مرد ستمگر و جنايتكارى بوده ست؟ در حالى كه وى مرد راستگو و نيكوكار و تابع حق بود و هم اكنون ادعا مى كنم كه ولى پيامبر!! و ولى ابوبكر و شما مرا نيز دروغگو و جنايتكار و خيانتكار مى پنداريد و خدا مى داند كه من راست مى گويم و تابع حق هستم.

نظر على- عليه السلام- و عباس درباره ى ابوبكر و عمر، همان نظر فاطمه- سلام الله عليها- بود كه حق وى را از سهم ذوى القربى غصب كردند كه اين كار آنها نصوص قرآنى مطابقت نمى كرد و بلكه خلاف دستورات قرآن و پيام آور وحى بود.

مطلب سوم اينكه ابوبكر و عمر حق ذوى القربى را از خمس ندادند، در حالى كه خداوند متعالى در قرآن آن حق را اثبات فرموده است: «و اعلموا انما غنمتم من شيئى فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى واليتامى والمساكين وابن السبيل ان كنتم آمنتم بالله و ما انزلنا على عبدنا يوم الفرقان يوم التقى الجمعان والله على كل شيئى قدير» [ سوره انفال، آيه 41.] : و اى مومنان بدانيد هر چه به شما غنيمت و فايده رسد (زياد و يا كم) خمس آن خاص خدا و رسول و خويشان او و يتيمان و فقيران و در را ماندگان است، اگر به خدا و آنچه كه بر بنده ى خود محمد و روز فرقان كه دو سپاه (اسلام و كفر در جنگ بدر) روبرو شدند نازل فرمود ايمان آورده ايد و خدا بر هر چيز تواناست.

فخر رازى در تفسير اين جمله «ان كنتم آمنتم بالله» مى گويد: يعنى «ان كنتم آمنتم بالله فاحكموا بهذه القسمه، و هو يدل على انه متى لم يحصل الحكم بهذه القسمه لم يحصل الايمان بالله» [ تفسير كبير، ج 15، ص 165.] : از اين جمله به دست مى آيد كه هر كس ايمان به خدا دارد بايد به همين تقسيم خدا در مورد خمس راضى باشد و به همين ترتيب حكم كند، و محتواى اين مطلب اين است كه اگر كسى بر خلاف اين تقسيم حكم كرد ايمان به خدا ندارد. و در جامع الاصول از ابن ابى داود و از نسائى نقل كرده و مى گويد: «حدثنا احمد بن صالح، ثنا عنبسه، ثنا يونس، عن ابن شهاب، اخبرنى يزيد بن هرمز ان نجده الحرورى حين حج فى فتنه ابن الزبير ارسل الى ابن عباس يساله عن سهم ذى القربى، و يقول: لمن تراه؟ قال: ابن عباس: لقربى رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- قسمه لهم رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- و قد كان عمر عرض علينا من ذا